-
انتظار
چهارشنبه 17 اسفندماه سال 1401 08:53
-
به جستجوی تو
چهارشنبه 17 اسفندماه سال 1401 08:52
به جستجوی تو مسلح با وضویی از جنس آینه میان خاطرات باد و باغ وارونه بر سجاده خش خش که میان محراب دو درخت ساکت به سمت قبله دوست , پهن بود ایستادم و تو را طلبیدم تا آمرزیده شوم خورشیدی را طلبیدم که قهر بود از نبتون نبتونی که دلخوش به این بود شاید دوری و دوستی و طلبیدم لبخندی را که لبخند از لب دریا می زد به دزدان دریایی...
-
نگاه مرد مسافر
چهارشنبه 17 اسفندماه سال 1401 08:50
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد: چه سیبهای قشنگی! حیات نشئه تنهایی است. و میزبان پرسید: قشنگ یعنی چه؟ ـ قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال و عشق، تنها عشق ترا به گرمی یک سیب میکند مأنوس. و عشق، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگیها برد، مرا رساند به امکان یک پرنده شدن. ـ و نوشداری اندوه؟ ـ صدای خالص اکسیر میدهد این نوش. و...
-
تو را دوست نمی دارم به خاطر خویش
چهارشنبه 17 اسفندماه سال 1401 08:49
تو را دوست نمی دارم به خاطر خویش لیکن دوستت دارم تا چهرۀ زندگی را زیبا کنم دوستت نداشته ام تا نسلم زیاد شود لیکن دوستت دارم تا نسل واژه ها پرشمار شود « شاعر : نزار قبانی »
-
عیدتون مبارک
چهارشنبه 17 اسفندماه سال 1401 08:48
-
بدجور مستم میکند چشمانِ گیرایت
چهارشنبه 17 اسفندماه سال 1401 08:47
بدجور مستم میکند چشمانِ گیرایت دیوانه میخواهد مرا رخسارِ زیبایت عاشقترین شاعر شدم با چشمِ خوش رنگت پیوسته غرقم میکند امواجِ دریایت پر شور کردی زندگی را بس که زیبایی هر شب غزل خوان میشوم با لمس رویایت باید که زیباتر بسازی لحظههایم را دائم مرا دیوانه کن با عطر موهایت شیداییام را بی نهایت کردهای امشب شاید که...
-
هر آنگاه که نام تو را می نویسم
چهارشنبه 17 اسفندماه سال 1401 08:45
هر آنگاه که نام تو را می نویسم کاغذهایم در زیر دستم غافلگیرم می کنند و آب دریا در آنها جاری می شود و مرغان سپید نوروزی بر فراز آن به پرواز در می آیند و هنگامی که نوشته هایم را پاره می کنم تکه پاره ها چون شکسته های آینۀ نقره می شوند چنان که گویی ماه بر بساط نوشتن من شکسته است مرا بیاموز چگونه درباره ات بنویسم یا چگونه...
-
گفتم به هیچ کس دل خود را نمی دهم
سهشنبه 16 اسفندماه سال 1401 08:26
گفتم به هیچ کس دل خود را نمی دهم اما دلم برای همان هیچ کس گرفت #فاضل نظری
-
حال خوب
سهشنبه 16 اسفندماه سال 1401 08:25
-
زیباترین آیه, نگاه توست
سهشنبه 16 اسفندماه سال 1401 08:23
زیباترین آیه, نگاه توست با من حرف بزن بگذار تو را بخوانم. محمدرضانعمت پور
-
مردها این پسرکوچولوهای ریش دار
سهشنبه 16 اسفندماه سال 1401 08:20
مردها این پسرکوچولوهای ریش دار هیچ وقت موجودات پیچیده ای نبوده اند پیچیده ترینشان نهایتا سیگار می کشند و می نویسند یا رئیس جمهور می شوند اما زن که نمی شوند …مردها موجودات قدرتمندی هستند هرچقدر محکم در آغوش بگیریشان اذیت یا تمام نمی شوند زورشان به در کنسروها، وزنه های سنگین و غُرغرهای زنانه خوب می رسد تازه پارک...
-
یک فنجان یادت کافی ست
سهشنبه 16 اسفندماه سال 1401 08:12
-
تو را هر لحظه به خاطر می آورم
سهشنبه 16 اسفندماه سال 1401 08:11
تو را هر لحظه به خاطر می آورم بی هیچ بهانه ای شاید ... دوست داشتن همین باشد. #بیژن جلالی
-
عشق و وفا تو بیاموز ز شمع وپروانه
سهشنبه 16 اسفندماه سال 1401 08:08
عشق و وفا تو بیاموز ز شمع وپروانه که اشک ریزند و بسوزند هم چو دیوانه مکوش تا که کنی خانه دلی ویران که عاقبت می شود خانه دلت ویران دل گوید که چرا عمرم بی یغما وبه فنا رفت آخر چه شد این نور که از دیده ما رفت بهرام معینی
-
گذرم باز به تو افتاد و هوایت کردم
سهشنبه 16 اسفندماه سال 1401 08:06
گذرم باز به تو افتاد و هوایت کردم تو گذر کردی و رفتی , نگاهت کردم لرزه بر پیکرم انداخت و به آرامی رفت تا که پنهان کنم این شوق رعایت کردم روی گرداندی و رفتی , نمی دانستی که چقدر در وسط سینه, قیامت کردم شبی از یاد تو باران بهم ریخت مرا بغضم آمد وسط گریه صدایت کردم تا که از خواب پریدم ,ندیدم اثری وه چه بیهوده از این خواب...
-
تنهایی
سهشنبه 16 اسفندماه سال 1401 08:03
تنهایی مردی ست که هر شب دست رویِ زنش بلند میکند پزشکی یِ قانونی گواهی داده همه ی ما بر اثرِ برخوردِ اتفاقی سخت کبود شده ایم ! ((سمانه سوادی))
-
انتظار
سهشنبه 16 اسفندماه سال 1401 08:02
-
هنوز.....با چشمانی اشکبار
دوشنبه 15 اسفندماه سال 1401 08:30
هنوز.....با چشمانی اشکبار گیسوانی آشفته رخساره ای افروخته تنها نشسته ای به سینه سارِ خورشید غروبگاهیم و من محزون به نظاره ام غروبِ غمبارت را پشت قلهٔ قاف علیزمان خانمحمدی ایتا...حال خوب.. bagheri6298q
-
سیاحت میکنم چشمِ سیاهت
دوشنبه 15 اسفندماه سال 1401 08:27
سیاحت میکنم چشمِ سیاهت نشستم در کمین , بهر نگاهت اگر فرصت نصیبم گردد این بار نشانم بوسه ای بر روی ماهت مهدی سلمانی
-
خدایاپناه مون باش
دوشنبه 15 اسفندماه سال 1401 08:24
-
ای شهید عارفان با دعا سخن بگو
دوشنبه 15 اسفندماه سال 1401 08:22
ای شهید عارفان با دعا سخن بگو درد دل بگو به جان با دعا سخن بگو در جوار عاشقان فال دل زدن گرفت از خدای مردمان با دعا سخن بگو پرده پرده های ما حال شعر زندگی است قطعه قطعه بی نشان با دعا سخن بگو راه پر سپاه تو جای پای انبیاست از سکوت ناجیان با دعا سخن بگو با دو پای رفته ی پرنشیب ماندنت در حضور بی کران با دعا سخن بگو وقت...
-
آمدنت به باران می ماند
دوشنبه 15 اسفندماه سال 1401 08:21
-
هوا هوای توست
دوشنبه 15 اسفندماه سال 1401 08:17
هوا هوای توست نفس برای توست وسعت عشق و مهربانی دلم ,سرای توست ای شاهزاده خواب و خیال در سرم رویای توست نجوا کن نام مرا شاعری رسوای توست اندیشه شب و روزم چشمان شهلای توست ترنم تاریکی شبهایم زمزمه اغوای توست ای دلیل تب و تابم شعرم غرق تمنای توست مریم سپهوند
-
در کنارم زندگی کن تا که هستی دلبرم
دوشنبه 15 اسفندماه سال 1401 08:16
در کنارم زندگی کن تا که هستی دلبرم پا به پایم عاشقی کن اشتیاق آخرم واژه تکراری شعر و غزل های منی کوک ناکوک ردیف و شاه بیت دفترم آتشی از عشق برجانم بزن اما بدان میشوم ققنوس و برمیخیزم از خاکسترم عشق من لب باز کن ناگفتنی هارا بگو قصه دل را بخوان ای راوی افسونگرم مونس شبهای تارم , ترک آغوشم نکن بی تو همراهی ندارم جز...
-
میدانم اگر قضاوت نادرستی ،
دوشنبه 15 اسفندماه سال 1401 08:15
میدانم اگر قضاوت نادرستی ، در مورد کسی بکنم ... دنیا تمام تلاشش را میکند ، تا مرا در شرایط او قرار دهد ... تا به من ثابت کند در تاریکی ، همه ما شبیه یکدیگریم ...! داستایوفسکی
-
چه منظره زیبایی
دوشنبه 15 اسفندماه سال 1401 08:14
-
مگذار که عشق
دوشنبه 15 اسفندماه سال 1401 08:14
مگذار که عشق به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود! مگذار که حتی آب دادنِ گلهای باغچه، به عادتِ آب دادنِ گل های باغچه بدل شود! عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست ، پیوسته نو کردنِ خواستنی ست که خود پیوسته، خواهانِ نو شدن است و دیگرگون شدن. تازگی، ذاتِ عشق است و طراوت، بافتِ عشق . چگونه می شود تازگی و طراوت...
-
مـن ز شـرار چشم تو, روشـن و تابنده شدم
یکشنبه 14 اسفندماه سال 1401 08:41
مـن ز شـرار چشم تو, روشـن و تابنده شدم عشق بدیـدم وپس آن, عـاشق دلزنده شدم صبح دمی که مرغ جان, نغمه بـزد ز عاشقی والـع و شیـدا شدم و, از نفست زنـده شدم من که به عشق لب تو لب بنهم به جـام می رویـش غنچـه ز گـلت, دیدم و زاینده شدم حـال دلـم عـوض شود از سخن و کـلام تـو زانـکـه سـرودمـت زدل, شـاعـر ازاده شـدم دل تو ز ما...
-
بگذار آتش مرهمی باشد بر زخم هایم
یکشنبه 14 اسفندماه سال 1401 08:40
بگذار آتش مرهمی باشد بر زخم هایم تا من بسوزم و بسوزم و خاکسترم را باد با خود ببرد تا ردی از دردها و غم هایم نماند و صبح روز بعد بدون من و دردهایم تنها بوی دود به مشام سحرخیزان برسد یارا رحمان زاده
-
باشهدا
یکشنبه 14 اسفندماه سال 1401 08:40