-
پیر گشتم در غمش , سودای او دارم هنوز
سهشنبه 23 اسفندماه سال 1401 07:35
پیر گشتم در غمش , سودای او دارم هنوز روز و ماه و سالهاست در حسرت یارم هنوز آتشی که نرگس مستش به جانم ریخته سوزد اما همچنان عشقش به سر دارم هنوز گرچه پندم می دهند دست از طلب من برکشم کس نفهمد حال ما , دیوانه ی یارم هنوز شعله ملکی
-
درددارد همیشه..
سهشنبه 23 اسفندماه سال 1401 07:34
درد دارد همیشه دل کندن، درد دارد تمام پایان ها گم شدن در مسیر تنهایی،گریه کردن به حال باران ها عشق با روح من گلاویزست، شهر تا بی نهایت افسرده من چه کردم که باید اینگونه، له شوم از هجوم تاوان ها آه ای سرگذشت غمگینم، آه ای انتهای رویاها زخمهایی زدی که می ترسم، از تو و از تمام انسانها از دل خاطرات وهم آلود، نکند که...
-
به بغض پنجره,
سهشنبه 23 اسفندماه سال 1401 07:32
به بغض پنجره, می خندد آفتاب دم صبح, پنجره, تمام دیشب را به ظلمت ثانیه های بی تابش رخ در خواب تو را پائید, و صبح, تو, خنده زنان به آفتاب سوزنده بی اعتنا از لب تاقچه ی نگاهش گذشتی, به عادت...... اعظم حسنی.
-
چه منظره زیبایی
سهشنبه 23 اسفندماه سال 1401 07:31
-
شب های قبل از تو شعر میخواندم
سهشنبه 23 اسفندماه سال 1401 07:20
شب های قبل از تو شعر میخواندم چای مینوشیدم به گلدان های کوچک اتاقم میرسیدم آدم ها را دوست داشتم... بی هوا پریدی میان آرامشم بی هوا هم رفتی... کتاب شعرها خاک میخورند چای در فنجان یخ زده است گل های گلدان خشک شده اند از آدم ها متنفر شده ام: سرت سلامت... #سحر_رستگار
-
عشق
سهشنبه 23 اسفندماه سال 1401 07:20
ای دل به خدا قسم، ضرر دارد عشق صد درد و هزار دردسر دارد عشق هشدار مرا از این رباعی بشنو از حادثه دور شو، خطر دارد عشق جمیله موسوی
-
آدم ها من را به یاد تو نمی اندازند
سهشنبه 23 اسفندماه سال 1401 07:12
آدم ها من را به یاد تو نمی اندازند این جا هیچ کس شبیه تو نیست من در شهر و در بین این همه آدم همیشه دلتنگم اما همین که دور می شوم همین که به درختی ، کوهی ، چشمه ای برمی خورم تو را می بینم تو را که دشت ها روی دست هایت می خوابند و رودها ادامه ی رگ های تواَند و آب ، آبِ وحشی که من را به نوازشِ عریانی اش وا می دارد تصویر...
-
به هر راهی که دانستم فرو رفتم به بوی تو
دوشنبه 22 اسفندماه سال 1401 07:40
به هر راهی که دانستم فرو رفتم به بوی تو کنون عاجز فرو ماندم رهی دیگر نمیدانم به هشیاری می از ساغر جدا کردن توانستم کنون از غایت مستی می از ساغر نمیدانم عطار
-
دیدی بر کلهات مویی نماند
دوشنبه 22 اسفندماه سال 1401 07:39
دیدی بر کلهات مویی نماند قاصدک تو میخواستی بگویی دارد باد میآید سارا_محمدی_نوترکی
-
بعد از تو
دوشنبه 22 اسفندماه سال 1401 07:37
بعد از تو نه حرف زدم نه راه رفتم نه خوابیدم بعد از تو تمام تریبون ها شلنگ های اشک شدند تمام جاده ها خیس توی رود می خوابیدم بعد تو تمام درختان می گریستند بعد از تو مرگ خجالت کشید و ترسید اطراف خانه ی ما آفتابی شود. فیض_شریفی
-
چشمهای تو تنها آینه ایست؛
دوشنبه 22 اسفندماه سال 1401 07:36
چشمهای تو تنها آینه ایست؛ که مرا به خودم زیبا نشان می دهد.. رسول_ادهمی
-
روزشهدا
دوشنبه 22 اسفندماه سال 1401 07:34
-
ز شـورِ عشـــق، ندانم کجـا فرار کنم!
دوشنبه 22 اسفندماه سال 1401 07:31
ز شـورِ عشـــق، ندانم کجـا فرار کنم! چگــونه چارهی این جـــانِ بیقرار کنم بســانِ بوتهی آتـــش گرفتهام، در باد کجـــا توانم این شعـــله را مهار کنم؟ رسیـــده کـــار به آنجا که اشتیاقم را برای مــردم کوی و گـــذر هـوار کنم چنین که عشق توام میکِشد به شیدایی شگفت نیست که فریـادِ یـار، یـار کـنم! #فریدون_مشیری
-
حال خوب
دوشنبه 22 اسفندماه سال 1401 07:28
-
دوست دارم جستجو در جنگل موی تـو را
دوشنبه 22 اسفندماه سال 1401 07:27
دوست دارم جستجو در جنگل موی تـو را از خدا چیزی نمی خواهم به جز بوی تو را دخـتر زیـبای جنگل های آرام شمال ! از کـجا آورده دست باد گیسوی تو را ؟ آستینت را که بـالا داده بودی دیـده انـد خلق ، رد بوسه ی من روی بازوی تو را چشمهایت را مراقب باش ، می ترسم سگان عــاقبت در آتـش انــدازنـد آهــوی تو را کاش جای زندگی کردن در...
-
سال ها ناگفته ماند این شرح درد
دوشنبه 22 اسفندماه سال 1401 07:22
سال ها ناگفته ماند این شرح درد دردمندی خوش نفس سر بر نکرد عاشقان رفتند از این صحرا خموش بر نیامد از دل تنگی خروش درد ها را سر به سر انباشتند انتظار سینه ما داشتند تا نفس داری دلا فریاد کن بستگان سینه را آزاد کن "هوشنگ❤ابتهاج"
-
ای عشق! دل دوباره غبار هوس گرفت
دوشنبه 22 اسفندماه سال 1401 07:21
ای عشق! دل دوباره غبار هوس گرفت از من گلایه کرد و تو را دادرس گرفت دل بازهم بهانه ی رفتن گرفت و باز تا بال و پر گشود سراغ از قفس گرفت گفتم به هیچ کس دل خود را نمی دهم اما دلم برای همان هیچ کس گرفت افسردگی به خسته دلی از زمانه نیست افسرده آن دلی ست که از همنفس گرفت لبخند و ریشخند کسی در دلم نماند هرکس هرآنچه داد به...
-
پرسه های نافرجام می زند دلم
یکشنبه 21 اسفندماه سال 1401 07:45
پرسه های نافرجام می زند دلم در میان انبوه خاطرات چه نامیرا رویایی مرا در سر پابرجاست وقتی حرف ها از ترس زخم خاموش آند و چشمانم که موج نگاه تو در آن خشکیده کنار خنده هایم محو می شود, اینگونه غمی در امتداد تنم متولد می گردد عریان و گویی گورکنی همه آرزوهایم را پنهان می کند در چال گونه ام مهدی شریفی
-
حال خوب
یکشنبه 21 اسفندماه سال 1401 07:44
-
آسمان برقی زد
یکشنبه 21 اسفندماه سال 1401 07:42
آسمان برقی زد و من به لحظهای همه چیز را فهمیدم بازگو نمیتوانم کرد جز با زبان این باران - ((شهاب مقربین))
-
حرمتها که شکسته شد
یکشنبه 21 اسفندماه سال 1401 07:39
حرمتها که شکسته شد مسیح هم که باشی نمیتوانی دل شکسته را احیا کنی! آنچه در دستت بود، امانتی پنهان بود که حراج شد! آنچه نباید بگویی گفته شد، فاجعه را یک عذر خواهی درست نمیکند. حرف، حرف ویران کردن دل است، نه دیواری که خراب کنی و از نو بسازی؛ دلی که ویران کردی قصری بود که خود ساکن آن بودی . راستی حالا که خود را بی خانه...
-
دلم بوی خوش بابونه می خواهد
یکشنبه 21 اسفندماه سال 1401 07:35
دلم باران دلم دریا دلم لبخند ماهی ها دلم اغوای تاکستان به لطف مستی انگور دلم بوی خوش بابونه می خواهد " بتول مبشری "
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 21 اسفندماه سال 1401 07:32
-
همه چیز بستگی به هوای دلت دارد
یکشنبه 21 اسفندماه سال 1401 07:30
همه چیز بستگی به هوای دلت دارد حال دلت که خوب باشد همه دنیا به نظرت زیباست آدمها همه شان دوست داشتنی اند وهمه را می توانی ببخشی حتی چراغ قرمز برایت مکثی دوست داشتنی می شود که... لحظهای پا را از روی پدال برداری و بتوانی فکرکنی به چیزهایی که دوست داری! حال دلت که خوب باشد حتی می شوی همبازی بچه ها برای عزیزانت وقت می...
-
دفتـر شعرم را که میگشایم
یکشنبه 21 اسفندماه سال 1401 07:28
دفتـر شعرم را که میگشایم مُشتی از تـو بیرون میریزد... هوا به تو آغشته میشود! و میترسم که نکند یک شهـر عاشقت بشود... آهای.. دردانـه ی برگ برگِ نوشته ها از تـو گفتن چه عالـمی دارد... #مریم_قهرمانلو
-
ای بهلول مرا پندی ده.
یکشنبه 21 اسفندماه سال 1401 07:25
وزی بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده. بهلول گفت: اگر در بیابانی هیچ آبی نباشد تشنگی بر تو غلبه کند و می خواهی به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را جرعه ای آب دهند که خود را سیراب کنی؟ گفت: صد دینار طلا. بهلول گفت اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی؟ گفت: نصف پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس...
-
آدمها میآیند،
یکشنبه 21 اسفندماه سال 1401 07:23
آدمها میآیند، آدمها میروند. هر کسی که میآید، چیزی برایت میآورد؛ هر آن کس که میرود چیزی از تو را میبَرد ... ! آدم ها میآیند، آدمها میروند ... سالها بعد خواهی فهمید، چیزی که از تو بر جای مانده، خودت نیست ... تکههایی است جمعشده از آدمهایی که آورده بودند و در ازایش ... آرام آرام تو را تکه تکه بُردند ... ....
-
روزگار می گذرد
شنبه 20 اسفندماه سال 1401 08:11
روزگار می گذرد عمر تمام می شود حسرت همچنان زندگی می کند! غلامحسین افراس
-
به تو فکر که می کنم
شنبه 20 اسفندماه سال 1401 08:11
به تو فکر که می کنم چون برکه های شبانه تو مثل ماه در من می افتی پرویز صادقی
-
باشهدا
شنبه 20 اسفندماه سال 1401 08:10