-
باشهدا
پنجشنبه 24 فروردینماه سال 1402 09:06
-
حالم را بپرس
پنجشنبه 24 فروردینماه سال 1402 09:04
حالم را بپرس زندگی سخت بی رحم است؛ و من در کنار زمستانی ترین درختان با لبخند به تو خواهم گفت: هنوز خاطره ی عاشقانه ترین چشم های جهان مرا از خواب بیدار می کند. من بهار را فراموش کردم و حتی نامم را بهــــاره_طـــلایی
-
عشقِ من
پنجشنبه 24 فروردینماه سال 1402 09:02
عشقِ من برای تو همان چایِ لب سوز بود ، آنقدر نیامدی که یخ کرد و از دهان افتاد..! #نیلی_ق
-
باشهدا
پنجشنبه 24 فروردینماه سال 1402 09:01
-
شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست
پنجشنبه 24 فروردینماه سال 1402 08:57
گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم حتی اگر به دیده رویا ببینیم من صورتم که به صورت شعرم شبیه نیست بر این گمان مباش که زیبا ببینم شاعر شنیدنی ست ولی میل توست آماده ای که بشنوی ام یا ببینیم این واژه ها صراحت تنهایی من اند با این همه مخواه که تنها ببینیم مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی بی خویش در سماع غزل ها ببینیم یک قطره ام...
-
چشمی دارم همه پر از صورت دوست
پنجشنبه 24 فروردینماه سال 1402 08:56
چشمی دارم همه پر از صورت دوست با دیده مرا خوش ست چون دوست در اوست از دیده دوست فرق کردن نه نکوست یا دوست به جای دیده یا دیده خود اوست مولانا
-
از وقتی که رفتہای
پنجشنبه 24 فروردینماه سال 1402 08:45
از وقتی که رفتہای با ابرها اشتباهم میگیرند بارها شنیدهام که در صورتم دنبال شکلهای مختلفی هستند مثلا لبهایی که میخندد ..!! #جهانگیری_ارغوان
-
در میان من و تو فاصله هاست
پنجشنبه 24 فروردینماه سال 1402 08:44
در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم، - می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری! تو توانایی بخشش داری دستهای تو توانایی آن را دارد - که مرا زندگانی بخشد چشم های تو به من می بخشد شورِ عشق و مستی و تو چون مصرعِ شعری زیبا سطرِ برجسته ای از زندگی من هستی. حمید مصدق
-
تسلیت
چهارشنبه 23 فروردینماه سال 1402 09:21
-
زمان هر دو را برد؛
چهارشنبه 23 فروردینماه سال 1402 09:19
زمان هر دو را برد؛ هم بادبادکم را، هم کودکی هایم را... ومن نخ خاطره ها در دستم گره خورده به جایی در گذشته ها... . . . حسن_دیانی
-
لحظه ی دیدنت انگار که یک حادثه بود
چهارشنبه 23 فروردینماه سال 1402 09:17
لحظه ی دیدنت انگار که یک حادثه بود حیف چشمان تو این حادثه را دوست نداشت سیب را چیدم و در دلهره ی دستانم سیب را دید ولی دلهره را دوست نداشت تا ۳ بس بود که بشمارم و در دام افتد گفت ۱ گفت ۲، افسوس ۳ را دوست نداشت من و تو خط موازی ، نرسیدن هرگز دلم این قاعده ی هندسه را دوست نداشت درس منطق نده دیگر تو به این عاشق که از...
-
آمدی ، گل در وجودم زاده شد
چهارشنبه 23 فروردینماه سال 1402 09:09
آمدی ، گل در وجودم زاده شد برگ برگِ خاطرم ، افتاده شد کوچ کردی مدتی از بزم عشق باز قلبت ، راهی این جاده شد با تبسم ، بوسه ها بر لب زدی نبض و گرمای تنت سجاده شد پیش چشمم باز هم ، عاشق شدی عشق در بطن دلت ، آماده شد من به خلوتگاه چشمت ، ساکنم این پیام از من به قلبت ، داده شد بی تو پوچم ، ای نگاهت زندگی روز و شب سمت نیازم...
-
شهادت
چهارشنبه 23 فروردینماه سال 1402 09:08
-
همراه خود نسیم صبا می برد مرا
چهارشنبه 23 فروردینماه سال 1402 09:06
همراه خود نسیم صبا می برد مرا یا رب چو بوی گل به کجا می برد مرا ؟ سوی دیار صبح رود کاروان شب باد فنا به ملک بقا می برد مرا ... "رهی معیری"
-
ای صدای نقره ای!
چهارشنبه 23 فروردینماه سال 1402 09:04
ای صدای نقره ای! صدای تمیز! که دل خاک گرفته ام را صیقل می دهی صدایم می کنی و نیمی از من که عشقش درد می کرد همه ی ابعاد زندگی اش درد می کرد نیمی از من که قهر بود با گوشواره هایش قهر بود با شعر کبوتر می شود. نیمی از من که چپ چپ نگاه می کرد به زندگی به سیگار صبحگاهی که دودش چپ چپ می رفت به باران که چپ چپ می بارید می خندد...
-
شعرهایم را نثارت می کنم
چهارشنبه 23 فروردینماه سال 1402 09:04
شعرهایم را نثارت میکنم تا که دنیا را پر از گندم کنی نانوا می باش و ساقی همزمان تا مبادا زندگی را گم کنی مجتبی کاشانی
-
شعبده باز بود،
چهارشنبه 23 فروردینماه سال 1402 09:00
شعبده باز بود، گفت دوستت دارم؛ و من پرنده شدم. ((زهره میرشکار))
-
فاصله ها
چهارشنبه 23 فروردینماه سال 1402 08:55
فاصله ها وقتشان را تلف می کنند وقتی تو از من به من نزدیک تری پرویز صادقی
-
هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش
سهشنبه 22 فروردینماه سال 1402 08:17
هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش من بیکار گرفتار هوای دل خویش ای که گفتی به هوا دل منه و مهر مبند من چنینم تو برو مصلحت خویش اندیش "سعدی"
-
زمستان دارد به بهار برمی گردد
سهشنبه 22 فروردینماه سال 1402 08:16
نسترن وثوقی زمستان دارد به بهار برمی گردد شاید تو هم به من بازگشتی ولی دیگر سیاهی به موهایم بر نمی گردد و عشق هر چقدر هم شعبده بازِ ماهری باشد نمی تواند اندوه را در دست هایش غیب کند و شادی را از کلاهش بیرون بیاورد...
-
باشهدا
سهشنبه 22 فروردینماه سال 1402 08:15
-
سال هاست که من ،
سهشنبه 22 فروردینماه سال 1402 08:14
سال هاست که من ، نوشتنِ بی اشتباهِ باران را ، به تشنه ترین بوتههای بازمانده یاد داده ام .. همین گل و خار خسته ی امروز ، فردا برای خودشان سوسن و نسترن می شوند .. سید علی صالحی
-
به خودم آمدم انگار تویی در من بود
سهشنبه 22 فروردینماه سال 1402 08:12
به خودم آمدم انگار تویی در من بود این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود آن به هر لحظهی تبدار تو پیوند منم آنقدر داغ به جانم که دماوند منم علیرضا آذر
-
خدایاپناه مون باش
سهشنبه 22 فروردینماه سال 1402 08:11
-
می چرخم و دنیای تو را ،
سهشنبه 22 فروردینماه سال 1402 08:09
می چرخم و دنیای تو را ، با چینهای دامنم ، به کشف بکر یک خاطره دور میرسانم ، موهایم را نباف ، این وحشی رام نشدنی سیاه ، تجسم پریشانی قلب من است ، وقتیتو ، نگاهم نمیکنی ... روشنک_آرامش
-
غالبا در هر تصادف ، می رود چیزی ز دست
سهشنبه 22 فروردینماه سال 1402 08:03
غالبا در هر تصادف ، می رود چیزی ز دست لحظه ی برخورد چشمت با نگاهم ، دل برفت حسین_فروتن
-
کنار پنجره یک پوستر از عکس تو چسباندم
سهشنبه 22 فروردینماه سال 1402 08:02
کنار پنجره یک پوستر از عکس تو چسباندم کمال همنشین را باش عجب تهران زیبایی ㄟ(ツ)ㄏ سید_سعید_صاحب_علم
-
دیدار جهان بی تو غم انگیز شد ، ای یار !
سهشنبه 22 فروردینماه سال 1402 08:01
دیدار جهان بی تو غم انگیز شد ، ای یار ! انگار ، بهاری است که پاییز شد ای یار ! چندان که مرا جام تــُهی شد ز می وصل جانم ز تمنای تو ، لبریز شد ، ای یار ! ناچار ، زمین خورد شکیبایی عاشق چون با غم ِ عشق تو گلاویز شد ای یار ! باد سحری نافه گشاد از سر زلفت ، او کامروا شد که سحرخیز شد ای یار ! کی می رود از یاد من آن سال ها...
-
دوست داشاتن
دوشنبه 21 فروردینماه سال 1402 09:25
دیوارها مرزها ارتشهای جهان این همه پیامبر کتابهای آسمانی حتی بهشت و جهنم برای این است که ما "دوست داشتن" را نمیفهمیم... #فلوراتاجیکی
-
دل من دیر زمانی ست که میپندارد
دوشنبه 21 فروردینماه سال 1402 09:13
دل من دیر زمانی ست که میپندارد «دوستی» نیز گلی ست مثل نیلوفر و ناز، ساقه ترد ظریفی دارد بی گمان سنگدل است آن که روا میدارد جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد در زمینی که ضمیر من و توست از نخستین دیدار هر سخن، هر رفتار، دانههایی ست که میافشانیم برگ و باری ست که میرویانیم آب و خورشید و نسیمش «مهر» است گر بدان گونه...