-
ترسم آخر که به دل عشق افسانه شود
یکشنبه 27 فروردینماه سال 1402 09:26
ترسم آخر که به دل عشق افسانه شود از غم دوری تو افسرده و دیوانه شود کافر نیست دلم جز به ایمان تو من تا به صبح اشک شمع و دل پروانه شود نشد آخر جز غرق به دریای تو دل هر روز پس روز که تو را بیگانه شود آخر آن دل نسوخت که تو را برد از من کجا این آواره را وطن و آشیانه شود ای غزل درد بگو تا دلبر قدمش روزی این ویرانه را منزلگه...
-
بهار
یکشنبه 27 فروردینماه سال 1402 09:22
-
گفتی بیا،گفتم کجا؟ گفتی میان جان ما
یکشنبه 27 فروردینماه سال 1402 09:19
گفتی بیا،گفتم کجا؟ گفتی میان جان ما گفتی مرو.گفتم چرا؟ گفتی که میخواهم تورا گفتی که وصلت میدهم.جام الستت میدهم گفتم مرا درمان بده. گفتی چو رستی میدهم گفتی پیاله نوش کن. غم در دلت خاموش کن گفتم مرامستی دهی،با باده ای هستی دهی گفتی که مستت میکنم،پر زانچه هستت میکنم گفتم چگونه از کجا؟ گفتی که تا گفتی خودآ گفتی که درمانت...
-
دمار از روزگار من در آوردى و خشنودم
یکشنبه 27 فروردینماه سال 1402 09:19
دمار از روزگار من در آوردى و خشنودم کسی که گشته عمری را به دنبال تو ، من بودم،،، محمد صالح علا.........
-
تاشقایق هست
یکشنبه 27 فروردینماه سال 1402 09:15
-
دلبری حیله ی آهوی به دام افتاده ست
یکشنبه 27 فروردینماه سال 1402 09:15
دلبری حیله ی آهوی به دام افتاده ست من که دیگر بلدم جان دلم ناز نکن همه دیدند سرت جان و دل از بر دادم عشق و احساس مرا لطف کن, اغماز نکن تو اگر جان منی,مال منی ,عشق قشنگ گره از زلف فرت در بن شب باز نکن باورم هست به تو ای ماه به زیر افتاده من که تسلیم شدم اینهمه اعجاز نکن تو خودت مال منی ,پس غمتم مال منست بی خودی وقت غمت...
-
گریه می کند
یکشنبه 27 فروردینماه سال 1402 09:12
گریه می کند رنج می کشد و صبر می کند سر بر آستان مرگ می گذارد بر شانه هایش می گرید اما نمی میرد خاک عاشقی صبور است بر برگ های پاییز بوسه می زند تقدیر جهان را عوض می کند جوانه ها را بیدار می کند و درخت ها را خواب می کند اما خود هرگز نمی میرد خاک عاشقی صبور است که سالها و سالها برای آسمان صبر می کند ومن همانم که از خواب...
-
نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد
یکشنبه 27 فروردینماه سال 1402 09:10
نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد نشانی ده اگر یابیم وان اقبال ما باشد تو خورشید جهان باشی ز چشم ما نهان باشی تو خود این را روا داری وانگه این روا باشد نگفتی من وفادارم وفا را من خریدارم ببین در رنگ رخسارم بیندیش این وفا باشد بیا ای یار لعلین لب دلم گم گشت در قالب دلم داغ شما دارد یقین پیش شما باشد " مولانا...
-
زندگی را بی تو بی گمان معنا است
شنبه 26 فروردینماه سال 1402 08:42
زندگی را بی تو بی گمان معنا است اما نه برای من که عشق را معنی می کنم احمد پناهنده
-
آبشار گنج نامه همدان
شنبه 26 فروردینماه سال 1402 08:34
-
چو گل هرجا که لبخند آفرینی
شنبه 26 فروردینماه سال 1402 08:26
چو گل هرجا که لبخند آفرینی به هر سو رو کنی لبخند بینی چه اشکت هم نفس باشد، چه لبخند ز عمرت لحظه لحظه می ربایند گذشت لحظه را آسان نگیری چو پایان یافت پایان می پذیری مشو در پیچ و تاب رنج و غم گم به هر حالت تبسم کن، تبسم! فریدون مشیری
-
(قصه رنگ پریده)
شنبه 26 فروردینماه سال 1402 08:23
(قصه رنگ پریده) من ندانم با که گویم شرح درد قصه رنگ پریده، خون سَرد هرکه با من همره و پیمانه شد عاقبت شیدا دل و دیوانه ش قصهام عشاق را دلخون کند عاقبت خواننده را مجنون کند آتش عشق ست و گیرد در کسی کاو، ز سوز عشق میسوزد بسی... (نیما یوشیج)
-
قرآن
شنبه 26 فروردینماه سال 1402 08:21
-
گل یاس،
شنبه 26 فروردینماه سال 1402 08:20
گل یاس، عشق در جان هوا ریخته بود. من به دیدار سحر میرفتم نفسم با نفس یاس در آمیخته بود. " فریدون مشیری"
-
عاشقت بوده ام
شنبه 26 فروردینماه سال 1402 08:17
عاشقت بوده ام تا مثل آب در تمام گوشه های زندگی ساکن شوم تا به تمام آنچه هستی تعلق داشته باشم و مثل یک رود راهم را به دریا بلد باشم پرویزصادقی
-
*دو رودخانه وحشی اند*
شنبه 26 فروردینماه سال 1402 08:15
دو رودخانه ی وحشیِ وحشی اند موهات دو تا هلال گره خورده اند ابروهات تمام دهکده را ریختی بهم خاتون چه کرده باد مگر با شلال گیسوهات.. ؟ منم که صفحه ی یک روزنامه ی صبحم تویی که پر شده ام از تو و هیاهوهات تو دستهات ظریفند و من سرم سنگین خدا نکرده گلم کج نشه النگوهات حامد عسکری *دو رودخانه وحشی اند*
-
*افزوده شد بر دردهایم*
شنبه 26 فروردینماه سال 1402 08:12
افزوده شد بر دردهایم لاغری ها هم هر لحظه عاشق تر شدم ٬ این آخری ها هم از بس که با هر واژه از زیبایی ات گفتم من را نمی فهمند این لهجه "دری" ها هم از فارس تا تبریز خاطر خواه داری ... آه حتی شنیدم تازگی ها بندری ها هم ... از آن کمند تا کمر شاعر که تنها نه ! حتی کم آوردند دیگر روسری ها هم تنها حسود سیب لبهای تو...
-
در دفتر شعر من صدا پنهان است
شنبه 26 فروردینماه سال 1402 08:09
در دفتر شعر من صدا پنهان است یک رود پر از ستاره در جریان است من در سر خود ابر زیادی دارم جیب کلمات من پر از باران است جلیل صفر بیگی
-
طالب نوروز را
جمعه 25 فروردینماه سال 1402 10:22
-
ای کاش جای این همه دیوار و سنگ
جمعه 25 فروردینماه سال 1402 10:21
ای کاش جای این همه دیوار و سنگ آیینه بود و آب و کمی پنجره موسیقی سکوت شب و بوی سیب یک قطعه شعر ناب و کمی پنجره… " قیصر امین پور "
-
از مردم افتاده مَدد جوی که این قوم
جمعه 25 فروردینماه سال 1402 10:19
از مردم افتاده مَدد جوی که این قوم با بی پر و بالی، پر و بال دگرانند
-
ای سجود باشکوه و ای نماز بی نظیر
جمعه 25 فروردینماه سال 1402 10:16
ای سجود باشکوه و ای نماز بی نظیر ای رکوع سربلند و ای قیام سر به زیر در هجوم بغضها، ای صبورِ استوار در میان تیرها، ای شکست ناپذیر شرع را تو رهنما، عقل را تو رهگشا عشق را تو سرپناه، مرگ را تو دستگیر فرش آستانهات بوریایی از کَرَم تخت پادشاهیات، دستبافی از حصیر
-
بهار
جمعه 25 فروردینماه سال 1402 10:15
-
بلوطها یک شبه بزرگ نمیشوند
جمعه 25 فروردینماه سال 1402 10:14
بلوطها یک شبه بزرگ نمیشوند آنها نیز در فرایند بزرگ شدن خود، برگها و شاخهها و پوستهای زیادی را از دست داده اند. الماسها هم یک شبه شکل نمیگیرند. هر چیز ارزشمند، هر چیز زیبا و هر چیز عظیم در این جهان برای اینگونه شدن به زمان نیاز داشته است. آندرو متیوس
-
آنچه داری ببخش
جمعه 25 فروردینماه سال 1402 10:13
آنچه داری ببخش بعد برگــرد و نگاه کن به چهره آن که به او شادی بخشیده ای بنگر به چهــره خوشبختی... آن چهره، چهره خنــدان توست در آینــه.. رسول یونان
-
ماه مبارک رمضان
جمعه 25 فروردینماه سال 1402 10:10
-
ترا میخوانم، به سادگی سلام!
جمعه 25 فروردینماه سال 1402 10:09
ترا میخوانم، به سادگی سلام!؛ چای بهانه ایست که با تو بنشینم؛ تا در زلال خون رنگش سینه ام به جوش آید؛ و در آرامش بخارآلودش باورم تطهیر شود! نرگس احمدی
-
اگر تو نبودی
جمعه 25 فروردینماه سال 1402 10:08
اگر تو نبودی عشق نبود همین طور اصراری برای زندگی اگر تو نبودی زمین یک زیر سیگاری گلی بود جایی برای خاموش کردن بی حوصلگی ها اگر تو نبودی من کاملاً بیکار بودم هیچ کاری در این دنیا ند ارم جز دوست داشتن تو رسول یونان
-
گمانم که طوفان وزیدن گرفت
پنجشنبه 24 فروردینماه سال 1402 09:08
گمانم که طوفان وزیدن گرفت و گلهای جان را به چیدن گرفت در این واپسین شعله ی بی بدیل سپه را سپهبد به دیدن گرفت به صد واژه دشتی پر از لالههاست که مٱوای خون را چکیدن گرفت هدر میرود هر دل پر امید چو باد خزانش وزیدن گرفت و آدم فروشی شده باب شهر که دندان لبم را گزیدن گرفت بنای وجودم طریق و دلیل خسی در خیالم خلیدن گرفت تعجب...
-
وقتی شیوه ی دهانت
پنجشنبه 24 فروردینماه سال 1402 09:07
وقتی شیوه ی دهانت همرازِ تاریک ترین بن بست تلخ می شود آواره ی ِ بی آواز ترین کوچه ها ی ولگرد, منم آه ای ستاره ترین اتفاق در غفلت مرموز شب ! پنجه هایت در حافظه ی سرد و سیاه این تنها چه خورشیدی است چه خورشیدی ! غلامرضا منجزی