-
نبردم با تو آخِر قصه را، اما نمی مانم
چهارشنبه 25 مردادماه سال 1402 11:30
نبردم با تو آخِر قصه را، اما نمی مانم تو را وا میگذارم با خودت تنها، نمی مانم شبی رد میشوم با کوله باری غصه از کویت صدایت می زنم آهسته و آنجا نمی مانم نمی مانم که مشهورم کند از تو بریدن ها که حتی یک دم دیگر در این غوغا نمیمانم درآویزم به دامان صبوح و می روم با او که در سکر غبوق و در شب یلدا نمی مانم کنون از پیله ی...
-
حال که میروی روی چمدانت بنویس
چهارشنبه 25 مردادماه سال 1402 11:26
حال که میروی روی چمدانت بنویس شکستنی است با احتیاط حمل شوند آخر ، دل من میان آن جامانده است رامین شیروی
-
یک فنجان چای
چهارشنبه 25 مردادماه سال 1402 11:25
-
دل اگرچه ناز دارد، به تَبَت نیاز دارد
چهارشنبه 25 مردادماه سال 1402 11:25
دل اگرچه ناز دارد، به تَبَت نیاز دارد تَبِ تندِ وحشیِ تو، اثر از حجاز دارد سَرِ ما و دارِ مویت، هوسِ فراز دارد صنمی، قبله نمایی، تنِ تو نماز دارد رضا پریشان شیدا
-
عشق مفهوم تازه میگیرد
چهارشنبه 25 مردادماه سال 1402 11:17
عشق مفهوم تازه میگیرد اگر ازبَر کنم سُرودت را خود من هم چه شد؟ نفهمیدم این خداحافظ ، آن دُرودت را حینِ یک داستان رویایی یک ورقپاره از کتاب شدم وقتِ اندیشههای بیداری مثلِ یک بچه غرقِ خواب شدم در سَرم فکر سرخوشی دارم شرح آن مُبهم و معماییست تا به دنبال واژه میگردم عاشقی رمزِ بامسَمّاییست نقدِ افسوسِ بیصدا بودن...
-
شکوه دریا ای در دل من نوید فردا
چهارشنبه 25 مردادماه سال 1402 11:04
شکوه دریا ای در دل من نوید فردا در خواب وخیال مثال رویا هر لحظه که ترا ببیمنمت من گویی که مراست بهشت دنیا در خاطر من بمان که گویی در قلب من ست شکوه دریا عبدالعلی نظافتیان
-
فراموش نکن
چهارشنبه 25 مردادماه سال 1402 11:03
فراموش نکن از ما چیزی نمیماند جز همین آهِ آغشته به بوسههایِ پنهانی به نگاهِ معطر به یاس و بابونه به شوقی که خاطره میسازد جوانه میرویاند خیال میانگیزد که هرچه فاصله به شور شعر و عاطفه به یغما برود و عشق نسبتِ نزدیکِ آدمهای دور باشد.. نیلوفر_ثانی
-
می شود تنها به چشمت خیره شد
چهارشنبه 25 مردادماه سال 1402 11:02
می شود تنها به چشمت خیره شد واژگان در چشمهایت جاریاند میشود با یک نگاهت زخم زد تیر مژگان تو زخم کاریاند شهناز یکتا
-
اَشک من در شب مُرداده زمستانی، بی اراده است.
سهشنبه 24 مردادماه سال 1402 10:56
اَشک من در شب مُرداده زمستانی، بی اراده است. دست من ز دست تو نیست و این عدالت است. تن من سوخت که سرمای تنت را نچشید. قلب من مُرد که لبهای یَخت را نچشید. این که تو دوری و من در غم دیدار تو ام این که من دورم و تو در غم دیدار منی هدیه ای است که این عشق مداوم بشود تب این عشق بزار نفوذه سرما بشود. همه چیز من در این عدالت...
-
باز آ، چشم زیبا ،شب می رود ، زیر چشم
سهشنبه 24 مردادماه سال 1402 10:55
باز آ، چشم زیبا ،شب می رود ، زیر چشم هرگز ، عاشق من ، غم دیده ام ، چه شبها باز آ، گل زیبا رو ،سر زیر ،امان نداری هرگز ، این دل من، در دست او، توانا باز آ، مه شبان رو ، بگو نشان، که داری هرگز ، این رخ من، در دست اوست دنیا باز آ ،قاصدک جان، ساکت و بی صدایت هرگز که، وقت این من، پایان او ،جانا باز آ ، زر طلا یار، چون می...
-
آغاز می کنم سفرم را ، تو هم بیا
سهشنبه 24 مردادماه سال 1402 10:54
آغاز می کنم سفرم را ، تو هم بیا شاید رها شویم از این حال و این هوا حال دلم سیاه شده در هوای شب خورشید رفته از نفس سرد شهر ما بت های سنگ دل همه جا را گرفته اند باید در این سفر بروم خانه ی خدا دست مرا بگیر و به پایم توان بده تا بگذرم کنار تو از سنگ و صخره ها خاک زمین اگرچه هم آوای ما نشد آبی آسمان شده همراه و آشنا...
-
دگر آن آدم سابق نمی شوم
سهشنبه 24 مردادماه سال 1402 10:53
دگر آن آدم سابق نمی شوم مگر بیایی در دلم حرف ها ماند و رفتی دگر آدم ناطق نمی شوم مگر بیایی عاشقانه عاشقت بودم ولی بعد از تو من دگر آن همیشه عاشق نمی شوم مگر بیایی غمت چُنان بِنشسته بر دلم که از غمت هیچ گاه فارغ نمی شوم مگر بیایی دلم به وق ت گریه نغمه ی مادرانه میخواهد به جان تو دیگر ، بالغ نمی شوم مگر بیایی اشکان حقگو
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 24 مردادماه سال 1402 10:52
-
تو چه می دانی؟
سهشنبه 24 مردادماه سال 1402 10:34
تو چه می دانی؟ خزیده ام من به چیدن بال کدامین پروانه عاشق، به نوشتن کدامین دردهای خستۀ جوانه زده بر شیارهای تنم و نشسته ام چه بی پروا در پله های روشن تاریک وجودم. تو چه می دانی؟ که قدم زده ام من در تمامی رازهای عاشقانه ام. و گره خورده ام در تنۀ تک درخت سنجد از باغ رهایی در ریشه های بی نهایت درونم و فرو رفته ام جاودانه...
-
السلام علیک یااباعبدالله
سهشنبه 24 مردادماه سال 1402 10:33
-
فکری امان نداد مرا
سهشنبه 24 مردادماه سال 1402 10:32
فکری امان نداد مرا انگار غمی خانه کرد در دلم کوچ کرد دلخوشی از من غمی خنده های من را ازم گرفت انگار در میان راه گم شده ام دلم تا قسمتی ابریست خدایا چه اخبار غمگینی خبر از حال من میداد قلم برداشت دستم را به روی دفتر شعرم نه حرف میزد قلم با من فقط راه را نشان میداد و غم از دور پیدا شد میان دفتر شعرم دل غمگین سلمانی چرا...
-
پیراهن یوسف بوی یوسف میداد
سهشنبه 24 مردادماه سال 1402 10:27
پیراهن یوسف بوی یوسف میداد اما پیراهن من بوی تو را می دهد به گمانم آن روز که مرا تنگ در آغوش کشیدی بوی عطر تنت رخنه کرده در پیراهنم در نبودت پیراهنم را بغل می کنم داود پهلوان ساران
-
جانابیا
سهشنبه 24 مردادماه سال 1402 10:18
جانا بیا به آدرسی که می دهم ماشین که داری؟ سوار شو بران یک راست جاده ی امامزاده را سه راهی اش بزن خاکی رد کن کیلومتر 20 را نگهدار کنار..... برکه ی نیلوفر آبی علفزار زیباست نغمه پرندگان دلنشین تماشا کن غروب را نسیم خنک در وزان نوازش می کند زلف پریشانت دل تنگت شدم آرام برگرد ، بیا در آغوشم دوباره به حرمت عشق تو هنوز هم...
-
تو در میان منی و من در میان تو
دوشنبه 23 مردادماه سال 1402 10:52
تو در میان منی و من در میان تو بیا که حریم لبانم شده در لبان تو منم عزیز تو و تویی عزیز ترین من چگونه بریزم اشک دودیده؟ ز دیدگان تو؟ تنم شده خاستگاه رویش عطرت و همین بس است که هست و نیستم در آستان تو از انتهای بودنت چه بگویم که نیست حـدیـت پر زدنم از آشیـان تو به وقت عیشم از لب حریف باکی نیست چرا که من بی رقیب همیشه...
-
ای که رفتی ز برم خبرت هست زمن؟
دوشنبه 23 مردادماه سال 1402 10:50
ای که رفتی ز برم خبرت هست زمن؟ می رساند به تو کس، که چه آمد به سرم؟ گفته بودی که مرا همچو کوهی نگری شد قیامت زغمت ،بشکست این کمرم ای که بودی تو مرا چون هوای نفسم بی تو تنها چه کنم یا چه سان سر ببرم شد سیه روز من و روزگارم صنما تو نباشی مه من ، من شبی بی قمرم جواد فرزاد
-
امید تنهای چیزی که از ترس قوی تره
دوشنبه 23 مردادماه سال 1402 10:36
-
من دلم ، انگار نه انگار دل است
دوشنبه 23 مردادماه سال 1402 10:34
من دلم ، انگار نه انگار دل است هر که آمد زخم زد یادگاری حَک کرد و رفت مـــــن دلم ، وجه ِ اِشتراک دارد با درخت وجه اِشتراک دارد با زنی که اجاق کور است که در تاربَسته ترین کنج ِ خانه ی ِ دلش به گریه های بی موقع می گفته : هیس! درد را قنداق کرده ام فعلا خوابیده است من نیز حضانتِ طفلی را بر عهده دارم که دنیا برایش جاذبه...
-
اینجا همهی پنجره ها رو به فنا رفت
دوشنبه 23 مردادماه سال 1402 10:33
اینجا همهی پنجره ها رو به فنا رفت تاثیر دعا کم شد و با شعله ی ها رفت میدان موقت شده اندازه ی ایمان گویا که نفسهای مریدان شفا رفت گردیده سکوت از همه جا محو تردد با دل شدگان مرتبه ی لطف دعا رفت گفتند که مردان خدا مخلص خلقند خلق از همه سو از شرر مرد خدا رفت تا کی سخن از مرتبت مدرک انسان؟ جایی که در آن زندگی و صلح و...
-
کسی را دوست داشت
دوشنبه 23 مردادماه سال 1402 10:32
کسی را دوست داشت هنوز به دنیا نبود نامش لیلی گذاشت گنجه گشود ،نظامی دید لیلی ومجنون ! ورق شد باز ماند کتاب رضا شاه شرقی
-
و باز شاهچراغ
دوشنبه 23 مردادماه سال 1402 10:30
-
بی توخواهان وخریدارندارد دل من
دوشنبه 23 مردادماه سال 1402 10:28
بی توخواهان وخریدارندارد دل من حال شعر وشب بیدارندارددل من بی تودرظلمت وتاریکی این شهرغریب شعله شمعی به شب تارندارددل من درمیان کوچه های بی کسی گم شده ام درزمین غیرتوغمخوارندارددل من اززمانی که شدم سائل کوی خاکیان گذری به شهردلدارندارددل من نورباران شده شهرعاشقان شب ولی نوری ازقبلگه یارندارددل من لحظاتی که توئی...
-
شبیه برگ های خستهٔ پائیزی
دوشنبه 23 مردادماه سال 1402 10:25
شبیه برگ های خستهٔ پائیزی احساسات از دست هایم به زمین می ریزند و من توان نجاتشان را ندارم تنها سکوتشان را می نویسم برای پروانه هائی که گل هاشان رفته اند پرویز صادقی
-
خواب یا خسته و بیدار تو را خواهم دید
دوشنبه 23 مردادماه سال 1402 10:23
خواب یا خسته و بیدار تو را خواهم دید مست یا عاجز و هشیار تو را خواهم دید مرگ من وعدهی ما، حدّ اقلّش این است بعد از آن ثانیه یکبار تو را خواهم دید کودکی هستم و پاپیچ شما خواهم شد از درِ گریه و اصرار تو را خواهم دید مسجد و منبر و محراب سزاوار تو نیست در دل میکده ای یار تو را خواهم دید وای بر هر که در این بزم به کم قانع...
-
زمین را گسترانید
یکشنبه 22 مردادماه سال 1402 11:24
زمین را گسترانید و بـــه هر مخلوق جفتی داد که یعنی من برای تو ؛ تو هم از آن من باشی علیرضا_پناهی وفا
-
هر بهاران با دل امیدواران یار باش
یکشنبه 22 مردادماه سال 1402 11:23
سینه ام آتشفشان و لهجه ام نجوای رود غیر از اینها قسمت ما توی این عالم چه بود همنوای بیقراران است و همپای نسیم هر که از حال و هوای ما غمی را می سرود کیمیای لحظه ها سرمایه های عمر ماست ما که دادیم از کف خود زندگانی را، چه سود عقل و هشیاری کجا و چشم و بیداری کجا؟ خواب غفلت آمد و هوش از سر ما هم ربود هر بهاران با دل...