-
بغض ها بی تو نشستند و گلوگیر شدند
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1402 10:25
بغض ها بی تو نشستند و گلوگیر شدند اشک ها هم به همین شیوه؛ سرازیر شدند دردهایی که گمان می کنم از رفتن تو در دلم آینه در آینه ؛ تصویر شدند... بهتر ازاین نشد امشب بنویسم که چه زود روزهایی که تو را منتظرم ؛ دیر شدند کاش با مقدمِ سبز تو به باران برسند جاده هایی که دراین راه ؛ نفسگیر شدند مثل دلتنگیِ این عقربه ی خانه به دوش...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1402 10:22
-
بغض پنهان گلوگیر به فریاد کشید
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1402 10:21
بغض پنهان گلوگیر به فریاد کشید نم غم های دل آخر به سیلاب رسید مه دیده به دم غم فرو بست نگاه بی خداحافظی از دل، دمی پر کشید بی خبر رفتُ غمش ماند به رخت تنم ماه من جام سفر را به ناگه چشید پرتوی حُسن دلارام نتابید دگر عاقبت دست قضا دست بلا را گُزید گفتم ای عشق نیازار دل عاشقم کام دلدار در آخر بیاور پدید غرق اندوه و...
-
السلام علیک یااباعبدالله
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1402 10:10
-
ای همه شب به دیده ی ستارگان ماه شبی
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1402 10:08
ای همه شب به دیده ی ستارگان ماه شبی من که ز خود روم به تو باز چرا راه شبی ای همه تو ثانیه ها تک تک لحظه های من هرچه کنم عقل و خرد ، تو همان شاه شبی ای همه تو سخن خوشم بی تو ببین چه می کشم هرچه تقلا می کنم دور ز تو آه شبی ای کم مرا اینهمه تو ببین که با تو دلخوشم هرچه که دل را ز برم هر دم تو را گاه شبی ای همه تو رَود...
-
گفتم ببینمت ..
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1402 10:07
گفتم ببینمت .. شاید این دلم آرام بگیرد گفتم ببینمت این بی قراریم سامان بگیرد دیدم تو را و گه بی قرار و بی سامان شدم در پی عشقت از این ویرانه تر شدم گفتم تو را بیا در محفل دلم چندی نشین و ببین حال دل زارم شاید شود دلم از این جفا رها شاید شدی چراغ بر این دل سیاه گفتم تویی دوا بر هر درد و نوا آخر شدی همان رویای بی...
-
بی آنکه باشی آتش می پراکنی
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1402 10:00
بی آنکه باشی آتش می پراکنی وگوشه های تاریک خاطره ام را روشن می کنی! وقتی می رفتی نیمی از صورتم در سایه بود اما تو گذشتی با نوری در مشت هنوز صدایی در من فریاد می زند دیر کرده ای دلم می خواهد برگردی و مرا این بار جایی جا بگذاری که نور آنجاست…. نازنین رجبی
-
برای دلم تو نهایت یک اتفاقی
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1402 09:58
برای دلم تو نهایت یک اتفاقی برای دلم که نمی دانم چرا اینقدر زلال برای تو می تپد فقط می دانم که راه دلم راه گمراهی نیست... مانی رسا
-
بیا پل ها را پشت سرمان خراب کنیم
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1402 09:58
بیا پل ها را پشت سرمان خراب کنیم بی خبر از همه بی خبر از ما من سیاره میشوم تو ماهم شو ،ستاره شو خود آفتاب شو بگذار ذوقمان گل کند یخ های دلمان آب شود بگذار انار از ذوق ما ترک بردارد بگذار لبوها پر رنگ تر شوند آسمان رنگین شود وخیابان پراز صدای قهقه ی ماشود. سحر کرمی
-
گاه باید که به دریا بزنم دلهره را
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1402 09:55
گاه باید که به دریا بزنم دلهره را بگذارم ، بروم ، سر کنم این دغدغه را گاه باید که شَوَم مست نگاه تو نگار بی خود از خود شوم و ول کنم این قافله را رنگ و روی دگری بر سر حالم زده ای که سیه برکَنم و شاد کنم غمکده را اگر از وصف تو گویم که چه کردی به دلم؛ ٰعشق ٰ باشد که فقط پر کند این قافیه را تو همان حالِ خوشِ مستیِ خندانِ...
-
ارتش چشمان تو شهر مرا آتش کشید
شنبه 4 شهریورماه سال 1402 10:40
ارتش چشمان تو شهر مرا آتش کشید لشکر غم ریشه های تشنه ی تن را شکست شاه عشق آمد به بالینم شبیخون زد به شب خشمِ شمشیرش دل چون شیشه ی من را شکست سحرفهامی
-
شاکر لطف خدای سرمدم
شنبه 4 شهریورماه سال 1402 10:40
شاکر لطف خدای سرمدم مفتخر بر دین پاک احمدم شیعه مولا علی تا قائمم زائر مولا رضا در مشهدم با دلی لبریز عشق و چشم تر بهر ابراز ارادت آمدم در حریم عالم آل عبا توشه خواهم از برای مقصدم سلیمان ابوالقاسمی
-
تو پر از احساس های قشنگی
شنبه 4 شهریورماه سال 1402 10:37
تو پر از احساس های قشنگی مثل آبشاری که با تماشای آن زمان را گم می کنم اما اگر خواستنم نگرانت می کند با غروبِ آفتاب راهی می شوم راهی راهِ دور از آن دُور های رها از آن دُور های بی عبور از آن دُور های محو... از آن ها که بی باز گشتند... مانی رسا
-
برف که میبارد
شنبه 4 شهریورماه سال 1402 10:36
برف که میبارد درختها عروس میشوند انگار نقل شکوفههای سفید بر سرشان باریده است راستی، نکند در زمستان بهار شده است؟ شبنم حکیم هاشمی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 4 شهریورماه سال 1402 10:35
-
تو غزل چهار پاره منی
شنبه 4 شهریورماه سال 1402 10:34
تو غزل چهار پاره منی اشوب نگاه بی اشاره منی داستان یوسف در چاهی همچو شعر بی استعاره منی سیاوش دریابار
-
در دلم از عشق تو سیلی مهیب افتاده است
شنبه 4 شهریورماه سال 1402 10:34
در دلم از عشق تو سیلی مهیب افتاده است چشمهایت دلربا و دلفریب افتاده است جمله وصف عشق من بودست و حسن روی تو آنچه در دیوان و اشعار ادیب افتاده است گر چه در باغ خیالم میوه ی کالی است، عشق از لب تو خنده هایی همچو سیب افتاده است شهد می بارید از لبهای تو ، لبهای من پس چرا از بوسه هایت بی نصیب افتاده است ای دعای مستجابِ در...
-
من که در اوج صبا عاشق قرآن شده ام
شنبه 4 شهریورماه سال 1402 10:32
من که در اوج صبا عاشق قرآن شده ام از غمو هزن تو من فاتح عرفان شده ام زنده آرید صدف از کف دریا به جنون منکه دیوانه آن ساحل احسان شده ام بذرنیکی توبده رویش آن خاطره هاست من که از خاطره هاعاشق انسان شده ام صحبت از یار و نگاه گل روی توبجاست با ملاییک تو ببین وارد بستان شده ام سجده ات میکنم آخر تو ببین آمده ام منکه شیطان...
-
زندگی
شنبه 4 شهریورماه سال 1402 10:29
-
برف که میبارد
شنبه 4 شهریورماه سال 1402 10:29
برف که میبارد شاید واژههای شعر سپید یک شاعر است که از آسمان فرومیریزد شبنم حکیم هاشمی
-
در شبی رو به سحر ، چشمانم
شنبه 4 شهریورماه سال 1402 10:24
در شبی رو به سحر ، چشمانم راه را لای اذان پیچید و ، عطشم گفت مرا قدحی گو ، هوا بارانیست و جهان جمله ی اضداد ، ولی عرفانیست متحیر گشتم اندر آن گوشه ی محراب ، بوسه ای بر خال تربت زدم و ، تیر صیاد مرا محرم کرد فورانم ، لیکن ارغوانی شده ام هست تر از شیدایی و پر از رقص شکیبایی و شمس با عنایت در ضمیرم ، واژه را میچیند ، و...
-
سرمای تابستان حس غریبی است
شنبه 4 شهریورماه سال 1402 10:22
سرمای تابستان حس غریبی است آن هنگام که رد پایم را گم می کنم میدانی بدتر از آن فریادی است که به هیچ جا نرسد فریبا صادقی
-
هر شب من های بی تو را
جمعه 3 شهریورماه سال 1402 11:18
هر شب من های بی تو را در دلم دفن می کنم این بهشت مردگان عشق ! پرویز صادقی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 3 شهریورماه سال 1402 11:17
-
به من گفت: از دلتَنگی بگو
جمعه 3 شهریورماه سال 1402 11:16
قالت لى: حدثنى عن الحنین فقلت: الحنین هو أن تسمع صوت من تحب و تلتفت و لا ترو أحداً. به من گفت: از دلتَنگی بگو گفتم: دلتنگی یَعنی صدایِ محبوبات را بشنوی روی برگردانی و کسی آنجا نباشد. #احمد_دریس(برگردان) #محمود_درویش
-
عمری ست خُمار نگاه تو شده اند
جمعه 3 شهریورماه سال 1402 11:03
عمری ست خُمار نگاه تو شده اند واژه های سر به هوا؛ یقین دارم چشم شعرهای من روزی از خواب بیدار می شوند همچون طایفه ای پریشان که سال هاست در رویای شیرین غوطه ورند مثل خوابِ عمیقِ اصحاب کهف شاید هنوز توقف زمان خفته میان گُم شدن هزار ساله ی ثانیه ها! مرتضی سنجری
-
السلام علیک یااباعبدالله
جمعه 3 شهریورماه سال 1402 11:03
-
به پایان رسید،
جمعه 3 شهریورماه سال 1402 10:59
به پایان رسید، خمیازه ی ماه وقتی که قنوت مان از گریه نَشت کرد وَ تهِ بن بست سبابّه های پوشالی نای مُرده ای با لهجه ی مشقی سر داد فریاد را.. شب دهانش را گِل گرفت تا بادهای گرگینه روی نُت قلب باکره ام از نبودت زوزه ی خون بخوانند حالا جنون سرباز شده ردّ پوتینش همه جای وجودم را جویده سُر می خورد گلاسه ی شقیقه ام از فکر تو...
-
کمی دیر آمدی ای عشق؛ اما باز با این حال
جمعه 3 شهریورماه سال 1402 10:55
کمی دیر آمدی ای عشق؛ اما باز با این حال اگر چیزی از این غارتزده باقیست، غارت کن عداوتها تو کردی با دلم؛ اما از این پس هم اگر داری تو روی دشمنی کردن، عداوت کن رهایم کردی و دیدی به خاک افتادنم را؛ باز اگر داری توان دیدن مرگم، جنایت کن مرا دور فلک، خوار و زبون کرده؛ ملالی نیست تو هم از این زبونیها و خواریها حمایت کن...
-
باشهدا
جمعه 3 شهریورماه سال 1402 10:55
همیشه میگفت : بعد از توکل به خدا توسل به حضراتِ معصومین مخصوصا حضرتِ زهــۜـرا حلّالِ مشکلات است