-
بیا بنگر به احوالم
شنبه 18 شهریورماه سال 1402 11:16
بیا بنگر به احوالم کزین غم ماتمی دارم زاشک خود در خلوت همی نالان و گریانم در این روزهای بی فرجام محبت گشته بسی بد نام در عرصه ی هفت اقلیم در کوی رهت بی نام سرگشته پریشان حال دنبال تو می آیم ای کاش شوی شبنم نشینی روی گلبرگم تا جان گیرد؛ روح دلگیرم فاطمه سادات میرفخرایی
-
قلبی که ترک خورده به کارِ تو نیاید
شنبه 18 شهریورماه سال 1402 11:15
قلبی که ترک خورده به کارِ تو نیاید یک عاشقِ افسرده به کارِ تو نیاید با جوهرِ ته مانده یِ خودکار نوشتم دیوانه وُ دلبرده به کارِ تو نیاید وقتی که بیابان شده تقدیرِ نوایم این بلبلِ آزرده به کارِ تو نیاید خشکیده دو دل بر تنه یِ خشکِ درختی احساسِ دلی مرده به کارِ تو نیاید چیدی یُ گلابی ندهد ، حیف عزیزم شاخه گلِ پژمرده به...
-
نامه ها برایت می نویسم
شنبه 18 شهریورماه سال 1402 11:11
نامه ها برایت می نویسم می دانم که نمی خوانی رنگهایشان همه سرخ است می دانم که نمی دانی این حکایت من است حکایتی از باران و کویر اگرچه دل خانه توست می دانم که نمی مانی بردیا امین افشار
-
امشب که خود نیستی
شنبه 18 شهریورماه سال 1402 11:05
امشب که خود نیستی بگذار برقصند پیچکهای خیالت بر پنجرهٔ چشمانم تا آرام آرام در ژرفنایِ وجودم ریشه چنان زنند که حسرت مانَد به دل شقایق وُ بلبل رَوَد به راهِ جنون علیزمان خانمحمدی
-
گیرم خورشید را
جمعه 17 شهریورماه سال 1402 10:57
گیرم خورشید را درقله حاشا کرده ایی! در سرابی،یا سحابی خوب تماشا کرده ایی گیرم ساحل دل بازیچه ی دریا شد و جزرو مدش بی حساب بازیگری استاد شد! عاقبت چه؟ بازتابش ،شد آفتاب رخشنده بر دریای تو عشق این دیوانه را درسکوتی پر غوغا از که پنهان می کنی؟! سپیده رسا
-
طبیعت
جمعه 17 شهریورماه سال 1402 10:57
-
تا به خود آمدم مویم سپید شد
جمعه 17 شهریورماه سال 1402 10:56
تا به خود آمدم مویم سپید شد چشمانم کم سو پایم ضعیف شد آن روزگاری که به دورم هیاهو بود به آنی خالی و کم فروغ شد دو سه گلدان ترک خورده از ایام تنها یادگار از گذشته من شد تا به خود آمدم نبود همراهی جز کتاب شعری ، از تنهایی کریم جمشیدی
-
دل دادن ودل بستن دلدار دروغ است
جمعه 17 شهریورماه سال 1402 10:56
دل دادن ودل بستن دلدار دروغ است هر کس که ترا گفت منم یار دروغ است در فلسفه و منطقِ پیدایش آدم شعر و غزل و قصه ی تکرار دروغ است از هیبت رندانه و از زاهدو منبر تا خانقه و مسجد و اسرار دروغ است آن سیب که شد موجب گمراهی آدم شیطان رجیم عامل این کار دروغ است در بحث سیاست همه لاف ست و فریب ست دارنده ی آن قدرت بسیار دروغ است...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 17 شهریورماه سال 1402 10:53
-
متن تئاتر زندگیست ،
جمعه 17 شهریورماه سال 1402 10:52
متن تئاتر زندگیست ، برف و بوران و گلهای سرخ صحنه ای که میشود تکرار دژخیم و فشنگ وسینۀ سرخ بردیا امین افشار
-
لغت ها
جمعه 17 شهریورماه سال 1402 10:50
لغت ها گریزان از چیدمان مات نگاهم می کنند صفحه خالی ذهنم آلوده از گفتن در من فریاد یک شاعر دنیا خالی از شنیدن نیلوفر تیر
-
جمعه
جمعه 17 شهریورماه سال 1402 10:49
-
تو فقط نگاهم کن
جمعه 17 شهریورماه سال 1402 10:46
تو فقط نگاهم کن دوستت دارم هایم را در جعبه چوبی کهنه همان جعبه معروف عاشقیمان به تو هدیه میکنم و چنان ضیافتی برپامیکنم که خورشید در نظر تو، کم بیاورد.... مارال کناررودی
-
سرت بر شانه های خسته ام..
جمعه 17 شهریورماه سال 1402 10:45
سرت برشانه های خسته ام جامی شود کم کم که با شانه به گیسویت،دلم وامی شود کم کم قصیده با نگاهت، رنگ شادی می زند بر دل غزل با رقص لبهای تو زیبا می شود کم کم حضورت را کنار لحظه هایم گرچه می بینم ولی دلشوره ای در سینه برپا می شود کم کم بمان در قاب دستانم، کمی من را تحمل کن لبم با موج لبهایت، هم آوا می شود کم کم بیا تا هم...
-
مثل نسیم صبحگاهی ؛
جمعه 17 شهریورماه سال 1402 10:39
مثل نسیم صبحگاهی ؛ نجیب ودلبرانه ، رهامی شوم درآغوشت . سیدحسن نبی پور
-
گفتی از دردها
جمعه 17 شهریورماه سال 1402 10:36
گفتی از دردها از طوفان که قایق را شکست! اما می شود از عطر گل ها هم نوشت . آن سیل ، شبانه بود می شود از ویران گریهایش نوشت اما از نسیم از لبهای خندان هم باید نوشت ننویس از باد خزان ! از فاصله ها، می شود از دوستی ها چند سطری هم نوشت ! حسن بهبهانی
-
پر می کشند گنجشگان
پنجشنبه 16 شهریورماه سال 1402 11:10
پر می کشند گنجشگان در هوای آغوشی گرم از دست زمستان مثل من که در سرم هماره هوای تو است نصرالله شبانکاره
-
بر روی آغوشم کمی از عطر او باقی است
پنجشنبه 16 شهریورماه سال 1402 11:08
بر روی آغوشم کمی از عطر او باقی است در غیبتش این زندگی تیره وَ ارفاقی است در لحظه های شک و تردید و پریشانی بین دلم با روح او یک متن الحاقی است با شوق هر لحظه کنارش زندگی کردم اما برایش عشق من در حکم اوراقی است اصلا چرا گویند از هجر و غم دوری کار دل عشاق غیر از وصل و میثاقی است؟ گاهی فقط در خواب می دیدم شده عاشق او پیش...
-
زندگی
پنجشنبه 16 شهریورماه سال 1402 11:06
-
بر نی چو اربعینی باشد سرت به فریاد
پنجشنبه 16 شهریورماه سال 1402 11:05
بر نی چو اربعینی باشد سرت به فریاد سرها به نی کشاند در امتی به فریاد خیل جوان بریده زین عالم دریده این خیل بی سرآیا راس حسین دیده بالانشین خونی در پای نی ، ملائک سرها بریده باشد در حال ذکر لبیک خون خدا به عالم ، عالم به پای این نی کان ساز آتش عشق میسوزدش از این نی گویند پیر و برنا ، مرد و زن این ندا را فریادها به...
-
ای قلب تو جاری
پنجشنبه 16 شهریورماه سال 1402 11:03
ای قلب تو جاری در رودخانه بی انتهای آبی ای روح تو همرنگ با لهجه ی ماهی ها تو هنوز در متن رودهایی هنوز در متن آبهایی دست و پا بسته ولی آزادتر از هر پرنده یک اقیانوس شجاعت را در میان رودها جا گذاشتی تو هنوز در متن رودهایی تو هنوز در متن آبهایی علیرضاشاهزمانی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 16 شهریورماه سال 1402 11:01
-
من مات من العشق نباشد به وحید
پنجشنبه 16 شهریورماه سال 1402 11:00
من مات من العشق نباشد به وحید چون عاشق او حیاً علی الحی ، لشدید من حیَّ علی العشق بباشد چو شهید چون عشق شده در دل او حبّ شدید حالا شده دل چنان به آهن لحدید او از زَمَن و مَکَن دگر چون بپرید نه آرزویی به دل به جز روی فرید دیگر به ابد شده تمام نور حمید چه اکبر و هم بزرگ گشته به مجید هر دم به دلش وزد دگر نورِ نوید در راه...
-
خدایاپناه مون باش
پنجشنبه 16 شهریورماه سال 1402 10:58
-
مرا بسوزانید
پنجشنبه 16 شهریورماه سال 1402 10:57
مرا بسوزانید و خاکسترم را بر آبهای رهای دریا بر افشانید، نه در برکه، نه در رود : که خسته شدم از کرانه های سنگواره و از مرز های مسدود ژاله_اصفهانی
-
بیدار شو
پنجشنبه 16 شهریورماه سال 1402 10:55
بیدار شو صبح است با صداقت خورشید رمز شکفتن می خواند در گوش غنچه ها خروس سَحَر خیز فارغ از هیاهویِ شبگرد جشن عشق گرفته است تو ای خفته به سیاهی بیدار شو...... که دگر رنگی ندارد شیطنت شب مگر شبح ای میرا وُ موهوم برخیز...... پنجره ای بگشای میهمانی کن سیمای صبح را به خانه ات که این کاروان بس شتابانست به مقصد روز علیزمان...
-
بیا تا مجالی هست
پنجشنبه 16 شهریورماه سال 1402 10:53
بیا تا مجالی هست یکدیگر را بغل کنیم شعرهایم را بتکان و هرچه دوستت دارم که افتاد به خودت بگیر آغوش من به زبان درختها سخن میگوید حمید مرادی
-
افتاد دل به دریا و راه نجات نیست
پنجشنبه 16 شهریورماه سال 1402 10:52
افتاد دل به دریا و راه نجات نیست ساحل کجاست بگو راه برات نیست همسایه دل شکست و آشناست لیک دریاست اینجا همیشه ثبات نیست صدق است و صادقانه میباید سخن بحریست عاشقی را هم حیات نیست سرد است دستان منو همرنگ روزگار این چهره زرد من از رنگ لبات نیست آلوده کن این سخن را به رنگ چشت دل هست وآن مهوش چشات نیست رنگ از طبیعت گرفته...
-
می گویند چراغی که به خانه رواست
چهارشنبه 15 شهریورماه سال 1402 10:37
می گویند چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام ست و من درین عشقِ تنها به تو می اندیشم پرویز صادقی
-
دلم از دست عالَم گشته پر درد
چهارشنبه 15 شهریورماه سال 1402 10:36
دلم از دست عالَم گشته پر درد زمان هر لحظه اش بر من جفا کرد ندیدم روی خوش، از این زمانه دل ازدستش شده یک کوره ای سرد نباشد بر دلم هرگز امیدی شدم از عالَم و آدم فقط طَرد ز تنهایی شدم آواره ی دشت میان دشت و صحرا مرد شبگرد بنالم من ز نامردان در این شهر چرا خنجر فرو بر قلب یک مرد مگر بهمن خطایش بس چه سنگین؟ که گشته عالَمی...