-
از همان روزی که ساز رفتنت آواز شد
شنبه 8 مهرماه سال 1402 11:09
از همان روزی که ساز رفتنت آواز شد کوک در شد ، پرده ها بگسست ، غم ها ساز شد هر چه بال و پر زدم آخر فتادم در قفس این عقاب خسته را حسرت دگر پرواز شد بد چه ها کردی ولی از چشمهایت نگذرم تا تو را دیدم دلم لرزید و بد غماز شد خاطراتت رود شد در کوه های صورتم خوب دقت کن که دریا از کجا آغاز شد باز با باز و کبوتر با کبوتر رسم بود...
-
یک نفرحرف دل غم زدهام گوش کند
جمعه 7 مهرماه سال 1402 11:17
یک نفرحرف دل غم زدهام گوش کند جرعهای را می بیکسیم نوش کند یا که بر سر دستی از مهر و ز احسانم کشد یا مرا با می گساری فارغ از هوش کند درد من درد زر و اموال نیست درد دین و این پریشانی احوال نیست روز و شب را هم زدن من در پی امرار نیست دیدن حور و پری زایده افکار نیست درد من درد فراق و دوری آن دلبر است آن گل خشکیده را به...
-
بنازم راستگویی
جمعه 7 مهرماه سال 1402 11:13
بنازم راستگویی خط کش و ترازو و درجه را که بی باک از سیاست و پول و خودپرستی رای شان ثابت و یک کلام است. پرشنگ بابایی
-
نشسته ام به انتظار،بهار زار وخسته را
جمعه 7 مهرماه سال 1402 11:11
نشسته ام به انتظار،بهار زار وخسته را کفاف عمر کجا دهد،صبوی دلشکسته را خزان عمر بود همه،سرشت زندگانیم به ترجمان روزگار،چو زورق شکسته را غمین وزار و خسته ام،از این خزان مردمی چراغ ره کجا برم،رفیق چشم بسته را کنم شکایت و گِله،زمردم و زروزگار از او گِله کجا برم،خدای دست بسته را به نای ونی به جان وپی،کنم فغان وهای وهوی...
-
پاییز
جمعه 7 مهرماه سال 1402 11:11
-
این روزها حال دلم خوش نیست می دانم
جمعه 7 مهرماه سال 1402 11:10
این روزها حال دلم خوش نیست می دانم آرامش دریای پیش از باد و طوفانم ابری ز دلتنگی به رویم سایه افکنده من در کویر عشق تو محتاج بارانم در من تبی از داغ عشق تو به جامانده بی تاب از تو گفتن و در گیر هذیانم در هفت خان عشق و تردید و غم دوری من در گذار از عشق در خان بیابانم تنگ غروب و باز هم ناقوس یاد تو با هر طنین از خاطره...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 7 مهرماه سال 1402 11:08
-
روزنی گشوده به آسمان
جمعه 7 مهرماه سال 1402 11:07
روزنی گشوده به آسمان سرک به خواب آرام نهان در ژرفای خیال دیدمت گره ی مشت ها در تخیل رها در دوردست های دورادور نگاه منتظرت مات کدامین مسافر لحظه ها را به لحظه ورق می زد و دنبال کدامین واژه گام ها سرگردان جاده ق دم می زد برگ شانس ام در کف اینبار در خلوت لحظه ها شاید فرمواش ام نکرده ای و در شکست طلسم تنهایی به نجوا مرا...
-
درسرم گاهی هوایت باز نجوا می کند
جمعه 7 مهرماه سال 1402 11:06
درسرم گاهی هوایت باز نجوا می کند این دل سرگشته را ویران و شیدا می کند مثل یک گمگشته ای درسرزمین چشم تو عشق را دربرق چشمان تو پیدا می کند روزها، شبها دلم می گیرداز رویت نشان همچو لیلی عشق را هرلحظه حاشا می کند عشق یعنی لال یعنی کور یعنی کرَ شدن عشق را مجنون رخسار تو معنا می کند گفتمش گاهی چرا از دیده پنهان می شوی گفت...
-
شیشه ی قلب مرا انداخت رفت
جمعه 7 مهرماه سال 1402 11:04
شیشه ی قلب مرا انداخت رفت روی نعش خسته ی من تاخت رفت زیر لب با خود میگفتم که حیف چند هیچ در بازی عشق باخت رفت چند سطری شعر از من وام خواست قسط ها را هم نمی پرداخت رفت بی شرف بنایی اش اسطوره بود کلبه ای از غم برایم ساخت رفت شک نکن روزی پشیمان میشود آن که من را خوب نشناخت رفت محمد منصوری
-
کس در این قافیه دگر با من یار نیست
جمعه 7 مهرماه سال 1402 11:03
کس در این قافیه دگر با من یار نیست کشته ام خود را و گوشی بدهکار نیست عاقبت میدانم آن افتاده حال را بنگرم با خودم گویم که از این راز ،کس آگاه نیست ؟ عمر را در لحظه و عیش و نوش طی کرده ام حال دانم که این عمر دگر بار نیست گویا که در این خانه دگر یار نیست عاقلند همه و چون منی مجنون وار نیست گویند که بزرگان در پی نام و...
-
ای هست من دربست تو
پنجشنبه 6 مهرماه سال 1402 11:05
ای هست من دربست تو نتوان که جست ازدست تو بهترهمان که این جان ودل هردم بودسرمست تو محمدهادی زارع
-
واقعیت چیز دیگری بود
پنجشنبه 6 مهرماه سال 1402 11:03
واقعیت چیز دیگری بود در پشت اندیشه سبز رنگ پروانه ای هوس باز به دور گلی مصنوعی. شبنم اما واقعیتی که دیر نماند. دست تقدیر منتظر بر سر چاه حقیقتی که حالا دیگر رنگی شده بود کاروانی که می رفت تا آنسوی واقعیت آنطرف تر از هوسبازی پروانه ای دیگر اما واقعیت چیز دیگری بود آغوشی بزرگتر و شوق به چاه افتادنی دیگر. بهروزکمائی
-
گفت: چه می کنی؟
پنجشنبه 6 مهرماه سال 1402 11:02
گفت: چه می کنی؟ گفتم: خاطره بازی و دیوانگی گاهی یک سکوت ناگهانی ... چند قطره اشک... یه بغض خفته در گلو... در میان قهقه های مستانه و بلند... دیوانگی همین است... گفت: هیس دیوانه ها، بلند بلند فکر می کنند و می خندند عاقلان، فکر می کنند و سکوت و در خود میگریند... زندگی همین است و دگر هیچ... بقول قیصر: کوله باریست پر از...
-
پاییز
پنجشنبه 6 مهرماه سال 1402 11:00
-
من یک زنم زیبائی ام را دوست دارم ،
پنجشنبه 6 مهرماه سال 1402 10:59
من یک زنم زیبائی ام را دوست دارم ، حالا که پائیز آمده تنهائی ام را دوست دارم ، شاید که این دیوار را با بودنش روزی شکستم ، چشمان خود را بسته ام من روی آن خورشید تابان ، زیرا فقط من ماه خود را دوست دارم شوکا صبور
-
مــــن ایــــن راز نــــگویم بــا کـــــس
پنجشنبه 6 مهرماه سال 1402 10:56
مــــن ایــــن راز نــــگویم بــا کـــــس مــــــرا هــــمین درد خـــاموشی بــــــس... ســـــالــها نـــشســـتم خـــیره بـــه در در چــــــنگِ ایــن نـــــفسهای دلــــواپس... جــــنگیــدم بـا خـــودم قــــلبم دنـــیا نـــــبود مــــرا حــــتی یــک نــفر از پــس... گــــلم را رقــــیب خـوار پــرپــر کـــــرد ســـــاقی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 6 مهرماه سال 1402 10:54
-
صدایت میزنم
پنجشنبه 6 مهرماه سال 1402 10:53
صدایت میزنم گوش بده، قلبم صدایت میزند شب گِرداگِردَم حصار کشیده است و من به تو نگاه میکنم از پنجرههای دلم به ستارههایت نگاه میکنم چرا که هر ستاره آفتابیست. من آفتاب را باور دارم من دریا را باور دارم و چشمهای تو سرچشمهی دریاهاست... احمد_شاملو
-
خزانیم خزان ها را نشمرده ایم
پنجشنبه 6 مهرماه سال 1402 10:52
خزانیم خزان ها را نشمرده ایم سراسر چو زَردیم و پژمرده ایم محبانِ پائیزِ زیبنده ایم خزان زادگانِ خزان دیده ایم چو گلدان خالی ترک خورده ایم پر از خاطراتیم و دل مرده ایم بسا داغ دل ها به دل دیده ایم کران خونِ دلها به دل خورده ایم شروطِ شروطیم و شط رفته ایم اگر داغ گرانست که داغ دیده ایم فراقِ فراقیم بسا خسته ایم مریدِ...
-
لحظه ها مضطربند،
پنجشنبه 6 مهرماه سال 1402 10:51
لحظه ها مضطربند،ساعت از هجمه دیدار تو خوابش برده، کوچه خلوت تر از آنست که با هم باشیم.یک قدم مانده به صبر عمق چشمان تو افکار مرا در هم ریخت.هر چه آتشکده در زیر زمین مدفون است گرمی دست تو شد،تونل گیج زمان پرده ها را بر داشت،وقت پیدا شدنت بود انگار،در بهار ایهام. گوش کن کودک عشق،تا نگردی در دام.آخرین نقشه تو شاید آن...
-
یه شب کنار من بودی با چشم دل ندیدمت
چهارشنبه 5 مهرماه سال 1402 10:28
یه شب کنار من بودی با چشم دل ندیدمت ستاره بودی تو ولی از آسمون نچیدمت تک گل باغ دل من چرا باید چیده بشه با چیدنش از باغ دل عاشقی برچیده بشه بیا که سایه بون کنم طاق دو ابرومو برات دستای خیس و خستموهی بکشم روی موهات خوب میدونی که این دله شکسته ام عاشقته خودت بهم بگو عزیزکه این دلم لایقته ؟ یه شب کنارمن بودی با چشم دل...
-
زندگی زیباست
چهارشنبه 5 مهرماه سال 1402 10:27
زندگی زیباست باورم از عشق همین است زندگی رویایی ست زندگی شیرین است زندگی عشق است و بس آرزویم زندگی ست. بی تا و یکتایم همین باور هر لحظه غریب همین است زندگی باید کرد زندگی پیچ و خمش بسیار است شهریار جان همین جمله بگفت در زندگی عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟ تا مهلت زندگی ست عشق...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 5 مهرماه سال 1402 10:26
-
اگر دلتنگ گشتی مثل من، گاهی به یادم آر
چهارشنبه 5 مهرماه سال 1402 10:25
اگر دلتنگ گشتی مثل من، گاهی به یادم آر زبان حرف لازم نیست با آهی به یادم آ ر تمام آسمان شب به دنبال تو می گردم خودت گفتی که روئیت گر کنی ماهی به یادم آر خبر دارم که فرمودی فلان را مرده می دانم بیا اصلن، رفیق نیمه ی راهی، به یادم آر زلیخا مرد ازاین حسرت که یوسف گشت زندانی گذارت گر شبی افتاد بر چاهی به یادم آر نمی خواهی...
-
بخدا خسته ام و بی خبر ازحال خودم
چهارشنبه 5 مهرماه سال 1402 10:23
بخدا خسته ام و بی خبر ازحال خودم غرق در فال غم و نحسی اقبال خودم کوچه هایی که پر از خاطره های من و توست گور من بوده که گردیده لگد مال خودم عقل من گرگ شد و بره ی دل قربانی که دریده شده احساس به چنگال خودم سهم دل نیستی ای گل که من از حسرت تو مثل پروانه به آتش زده ام بال خودم من و دل از همه شهر رکب خوردیم و باید اینبار...
-
برگرد که در به در شدم با عشقت
چهارشنبه 5 مهرماه سال 1402 10:21
برگرد که در به در شدم با عشقت دیوانهی خون جگر شدم با عشقت من غیر تو احساس ندارم به کسی چندیست که کور و کَر شدم با عشقت بعد از تو به اتمام رسیدم ای عشق هر ثانیه خستهتر شدم با عشقت در سوگ تو پر بار نشد باغِ دلم ای وای که بی ثمر شدم با عشقت آوازهی دلدادگیام تاریخیست یک عاشقِ معتبر شدم با عشقت مهدی ملکی الف
-
این چنین سنبل به روی لاله ای نسرین تبار
چهارشنبه 5 مهرماه سال 1402 10:20
این چنین سنبل به روی لاله ای نسرین تبار می کشد از هر گلستانی و بستانی دمار نزد گل ها لاله می گون ات آخر ای صنم ارغوان را می کند بی آبرو و اعتبار وصف چشمانت مرا باید ولیکن چشم نه نرگس مست شرر انداز جان سوز خمار هر چه فروردین بیامد ماه های قبل تو گوئیا تنها مجازی بوده از فصل بهار خود گلستانی روان هستی ز گل های بهشت خوب...
-
گوشه ی دنج دلم منتظر دیدار است
چهارشنبه 5 مهرماه سال 1402 10:19
گوشه ی دنج دلم منتظر دیدار است چشم بیخواب من از شدت غم بیدار است گر طبیبم به پرستاری دل رای دهد سال و ماه و شب و ایام ، دلم بیمار است دفتر از خستگی جوهر و خودکارم گفت عمق تسکین نه مرکب نه قلم ، سیگار است دیدنت لرز به لیوان دلم ریخت ، که ریخت گر نلرزد دل عاشق ، بتن و دیوار است باد در گوش تو نجوا کند از شانه من...
-
یادکننده خدا
چهارشنبه 5 مهرماه سال 1402 10:18