-
چهارفصل
جمعه 28 مهرماه سال 1402 10:46
-
از همه جادهها عبور کردم
جمعه 28 مهرماه سال 1402 10:40
از همه جادهها عبور کردم جاده های سرد غروب جاده ای پر از صخرهها اسیر درهها جادهای که کاملاً غریبه بود ! جادهای در سکوت شب جادهای اسیر گرما آفتاب زده بود جاده های مه زده اما هیچ کدام مثل آن جاده نرم جاده بارانی نبود ! حسن بهبهانی
-
خبرت هست مرا غمی در ژرفِ خویش بلعیده است؟
جمعه 28 مهرماه سال 1402 10:34
خبرت هست مرا غمی در ژرفِ خویش بلعیده است؟ خبرت هست در این اتاقکِ سرد و عبوی، کنجِ خلوت دلهره ها، من تو را می جویم؟ خبرت هست سیه چشمان تو در قاب عکس، غنیمت میبرد جان از تنم، هر آن؟ خبرت نیست.... هیچ ندانستی و ندانی، این منِ بی توست.... آری... این منِ بی توست.... نیلوفر سرتیپی
-
مردابیست سرد و بی روح حال ما اکنون
جمعه 28 مهرماه سال 1402 10:30
مردابیست سرد و بی روح حال ما اکنون پرندگان پرواز را از یاد برده اند شکارچی به انتظار که بال بگشایند و عقابها در دام نشسته اند به امید رهایی برای آزادی سرودن خواندن نوشتن گوشه چشمی به آسمان داشتن حتی خواب پرگشودن جرم است صیاد خیال باران را در باد می شوید که تهی شود از هوس رهایی و جدایی قوهای عاشق نیکیست تاریکی شب سیاه...
-
حرف پاییز که باشد، همه دردمندند،
جمعه 28 مهرماه سال 1402 10:29
حرف پاییز که باشد، همه دردمندند، پاییز به تنهایی، خود تمامیت یک اندوه انکار ناپذیر است، گویی که دنیا نقاب سرورش را در این فصل برداشته و سرخ کرده های صورتش با سیلی، در بهار را بی وقفه می بارد.... و بوی خاک باران خورده اش هر رهگذر را به دمی بس عمیق وا میدارد.... اینک غم پیراهنی تازه برتن کرده. گستاخانه نامتحمل ترین...
-
این آفتاب سرخ است یا رنگ چشم خونین؟
جمعه 28 مهرماه سال 1402 10:27
این آفتاب سرخ است یا رنگ چشم خونین؟ این بارش بهار است دلتنگ چشم خونین؟ در جوششی مداوم،بر سرخوشی فزاید پیمانه ی بلور یکرنگ چشم خونین در سادگی نگنجد، این همنوازی ما تا پلک می نوازد، آهنگ چشم خونین دیدار آفتاب است، شوق دل نهیفم همراه با نگاه گلرنگ چشم خونین میدان عنقریبی آماده ی نبرد است با مردم میان و با هنگ چشم خونین...
-
با تو ای عشق حیرت انگیز است
پنجشنبه 27 مهرماه سال 1402 11:15
با تو ای عشق حیرت انگیز است در خطرناک زندگی کردن مثل یک لاکپشتِ وارونه بر سرِ لاک زندگی کردن زیر باران و گریه ی آبان خیس و نمناک زندگی کردن کوله باری همیشه آماده در سفرناک زندگی کردن بر سر دار تاب ها خوردن با اسفناک زندگی کردن مثل ماهی بریده از دریا وسط خاک زندگی کردن شاعری با وجودِ تو، یعنی شاد و غمناک زندگی کردن...
-
دل به دار آویختم،سازم پاره شد
پنجشنبه 27 مهرماه سال 1402 11:11
دل به دار آویختم،سازم پاره شد نفس از نو برآمد دمی ولوله شد هوش رفته بازگشت،دلم فرزانه شد رویای به گل نشسته سیر از دردانه شد چه غمی بود،چه شوری که ناگه کینه شد آن سیه چشم فریبا چه عجیب بیگانه شد چه غزل ها کیمیا گفت،یک دم کهنه شد روزگاری سوخت در تب، شبی فهمیده شد کیمیا ابراهیمی
-
پاییز آغاز سرنگونی است ؛
پنجشنبه 27 مهرماه سال 1402 11:09
پاییز آغاز سرنگونی است ؛ از کنار شاخه ها ی سبز عبور می کنم و می گویم "پاییز"؛ درخت می ترسد شاخه ها می لرزند و تمام برگ ها می ریزند .. من دهانم را می بندم و در خویش فرو می ریزم کسی از کنار من می گذرد می گوید ؛ چه پاییز قشنگی است ... حسین وصال پور
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 27 مهرماه سال 1402 11:06
-
دادرسی هست به داد دل ماها برسد؟
پنجشنبه 27 مهرماه سال 1402 11:04
دادرسی هست به داد دل ماها برسد؟ یا اگر هست که به رفع غم دل ها برسد دادرسی هست که رفع غــم دلها بکند؟ رحمی آری به دل غمـــــزده ی ما بکند دل ما غمزده و گشته پریشان چه زیاد گویی اصلا که به تیمـــار دل ما برسد تو بگویش که دل ما همه خون، گشته کنون نشده اشک چشامون همه خشک، ها برسد ... سلیمان بوکانی حیق
-
ای که از خلوت تنهای خود می نالی...
پنجشنبه 27 مهرماه سال 1402 11:02
ای که از خلوت تنهای خود می نالی... از چه رو از من بیچاره چنین بزاری... تو بدان ای گل،هر لحظه کنارت باشم... پس سبب چیست کهاین گونه همش گریانی... درد خود بر تن من ده که شریکت باشم... چون نخواهم که ببینم تو چنین بیماری... من طبیب دل بیمار توام ای یارم.... تو به من گو هر آن غصه که بر تن داری... بی تو ای گل،نه شمعی نه...
-
طنین خوش آوای
پنجشنبه 27 مهرماه سال 1402 11:02
طنین خوش آوای مرغان سحری بوی عشق و دلدادگی گرمی دستان یار طپش کشنده و ریتم دار قلب گر گرفتگی های وقت و بی وقت از پس دیدار یار همه اش نشآت از عشق میگیرد و جان راهم.... سحر کرمی
-
عصرِسردِ پائیز است
پنجشنبه 27 مهرماه سال 1402 10:58
عصرِسردِ پائیز است دسته های چن تائی زاغهای تنهائی میروند تا لانه برگ سبزِ صحرا را باد زرد زد شانه فصل کاهش نور است تا سحر بسی دور است موجِ درد سرریز است کاروانِ دلها را تیغِ فاصله تیز است رهگذر نمی پرسد چشمها چرا کور است چشمه ها چرا شور است یادمان نمی آید غنچه ها چرا خشکید شانه ها چرا لرزید یارمان نمی گوید فصلِ تابشِ...
-
تنها چیزی که ماند
پنجشنبه 27 مهرماه سال 1402 10:56
تنها چیزی که ماند پای قلم کلمات بود رقصنده ای در باد بود مهتاب در شبی تار بود غزالی در غزل هات بود مصرعی در قصیده هات بود مرغی خوش خوان آوات بود شیرین طعم قصه هات بود فرهاد دال دوبیتی هات بود زیباترین همین اشعار بود ستاره ای درخشان دنباله دار بود علی ابرم
-
تا کی دلم با حسرتت در جنگ باشد
پنجشنبه 27 مهرماه سال 1402 10:46
تا کی دلم با حسرتت در جنگ باشد باور نمیکردم که قلبت سنگ باشد نادیده میگیری چرا احساس من را این مرد تا کی شاعری دلتنگ باشد ای عشق رفتارت چرا سرد است با من؟ آخر چرا باید حضورم ننگ باشد؟ اصلا دل دیوانهام باور نمیکرد آیندهی این عاشقی نیرنگ باشد از یادِ قلبم میروی وقتی نباشی باید که عشقت در دلم کمرنگ باشد مهدی ملکی
-
از تو که مینویسم
چهارشنبه 26 مهرماه سال 1402 11:18
از تو که مینویسم کودکی در من زنده میشود کودکی که آرزوهایش را بلند بلند فریاد میزند حتی، پای میکوبد و در آخر هیچ حسرتی را به خانه نمی برد رضا کهن شهری
-
آمدم قصه ای از کوه بخوانم بروم
چهارشنبه 26 مهرماه سال 1402 11:17
آمدم قصه ای از کوه بخوانم بروم قصه ای از غم و اندوه بخوانم بروم درٓه ها زخمِ عمیقند در آغوشِ زمین آمدم گوشِ پَراکوه بخوانم بروم ساکنِ کُنجِ عدم بود دل از روزِ نخست آمدم حیرتِ انبوه بخوانم بروم کوه ها با لبِ خاموش سخن ها دارند آمدم این همه بِشکوه بخوانم بروم پیر پندار مرا پیرتر از کِلکِ فلک آمدم قامتِ نستوه بخوانم بروم...
-
آیا کسی نیست..
چهارشنبه 26 مهرماه سال 1402 11:14
آیا کسی نیست... مرا در کلمات بفهمد مرا شبی مهتابی در حوض ببیند مرا در صدای چلچله ها جستجو کند مرا از نسیمِ بهاری سراغ بگیرد مرا از بوی نسترن نقاشی کند مرا در این جهان سیاه و سفید رنگین ببیند مرا در وحشت و جنگ زنده بیابد مرا از پشت شیشه ی پنجره ی خیس، بپوید مرا در چرخش عقربه های ساعت، انتظار بکشد مرا در قهوه تنهایی،...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 26 مهرماه سال 1402 11:14
-
میدونی، داشتم فکر میکردم که
چهارشنبه 26 مهرماه سال 1402 11:12
میدونی، داشتم فکر میکردم که من چه کار خوبی کردم که خدا تورو بهم هدیه داد یعنی اون کار چقدر میتونست خوب باشه که به عنوان پاداش بخواد تورو به من بده تو معجزه من شدی، شدی قایقی از نور تو اقیانوس تاریک زندگیم شدی همون تک گل کوچولو تو زمین خشک و بی علف شدی همون چشمه آب تو رودخونه ای که چندین ساله خشک شده شدی همون لبخند...
-
پاییز
چهارشنبه 26 مهرماه سال 1402 11:10
-
چشم های سیاه تو،دور کرد مرا از غم
چهارشنبه 26 مهرماه سال 1402 11:03
چشم های سیاه تو،دور کرد مرا از غم وان روی چو ماه تو،کم کرد روی عالم آن زلف سیاه تو،وان چشم خمار تو وان صلح و وفای تو،دارد روی آن مه کم ای دلبر نغز من،که برْبودی مغز من بنگر تو به عجز من،بنشین و مرو یکدم ای یار وفا دارم،ای دلبر و دلدارم ای شوخ جفا کارم،بنشین که دلتنگم گویم به تو ای ارناک،دنیاست بس خطرناک وین روزگار...
-
میخواهم بگردم توی این شهر لعنتی
چهارشنبه 26 مهرماه سال 1402 11:01
میخواهم بگردم توی این شهر لعنتی دنبال یک فالگیر ببیند ته فنجان لعنتی قهوه ی لعنتی توی لعنتی بر میگردی یا سیل سرنوشت مرا با خود برده است... آساره نظری
-
چه فاصله ای از چشم های تو تا من
چهارشنبه 26 مهرماه سال 1402 10:57
چه فاصله ای از چشم های تو تا من و من در انتظار رسیدنم ، به آن دامن در چشم تو ، فصلها همه بهار به چشم منتظران، پائیز، حتا من خوش به حال همسایه، که هر روزش به دیدن تو میگذرد ، حالا من؟ شروع شده در ذهن احسان وسوسه ها که می روی آخر از این شهر ، امّا من احسان آهنی
-
باغ را آیت خزان می آید و
چهارشنبه 26 مهرماه سال 1402 10:55
باغ را آیت خزان می آید و نصیب، دامان خاکی ماست خبر حسرت برای دلم از حاشیه دلی که به آمدن نباشد موافق نیست برگی که دلش به رقص باشد عروسی می شود برای پاییز و امان از من امان از من که از بهار می نویسم بهروزکمائی
-
باز می آیم به شوق یک نگاهی سوی تو
سهشنبه 25 مهرماه سال 1402 11:08
باز می آیم به شوق یک نگاهی سوی تو گم شدم در جستجوی یک نشان از کوی تو شانه بر زلفت نکش دلها پریشان می شود خانه دارد قلب من ...در لابلای موی تو رهزن باد صبا گشتم که هر شب می دهد جان و دل را یک نفس ازلاله شب بوی تو تا سحر در محفل ماه و ستاره سر خوشم تا ببینم در خیالم ... جلوه ای از روی تو زنده شد این جان مرده در جوار...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 25 مهرماه سال 1402 11:01
-
گم شدی همچون دانه تسبیح
سهشنبه 25 مهرماه سال 1402 10:55
گم شدی همچون دانه تسبیح لای برگهای زرد پائیزی هزار بار رد پایت را جوریدم نه ...نیستی انگار هزار سال نبوده ای گامهایت که نامنظم شد صدایت که به لکنت افتاد انگشتانت که از لای انگشتانم سر خورد همان لحظه بند دلم پاره شد پاره شد همچون بند تسبیح و تو گم شدی گم شدی همچون دانه تسبیح میان هزاران برگ زرد پائیزی خاطراتمان... مجید...
-
از من بگذر
سهشنبه 25 مهرماه سال 1402 10:53
از من بگذر که من هرگز نتوانستم نجاتم بده از بارها به تو نرسیدن شیدا مرادیان فرد