-
پاییز
سهشنبه 16 آبانماه سال 1402 11:02
-
تو را باید نگاه داشت
سهشنبه 16 آبانماه سال 1402 11:01
تو را باید نگاه داشت با تمام چشمها، تو را آنگونه که باید نباید، دوست داشت هومن نظیفی
-
هنگامی که شب
سهشنبه 16 آبانماه سال 1402 11:00
هنگامی که شب نقشه قتل مهتاب را می کشید ستاره ها با چشم های نیمه باز و نیمه بسته خود را به خواب می زدند غافل از اینکه شب دراز است و.. شب و تاریکی وظلمت همگی همسازند. مهدی عبداله زاده
-
شهد شیرین تو از شربت انگور خوش است
سهشنبه 16 آبانماه سال 1402 10:59
شهد شیرین تو از شربت انگور خوش است قند لیموی تو از کندوی زنبور خوش است تار گیسوی خوشت حلقه به گیتار سر است مینوازم تو بخوان نغمه طنبور خوش است من به دستگاه غزل قافیه اندیشم و بست بر هزاران غزلم قافیه از شور خوش است گفته بودی که مگو بر من مسکین تو سخن من فراموش نکنم رویت منصورخوش است عمر خود را به تو دادم که هزاران...
-
در سکوت، چشمهایت را ببند
سهشنبه 16 آبانماه سال 1402 10:57
در سکوت، چشمهایت را ببند احساس کن چه بر سر ما آمده؟ هومن نظیفی
-
فرقی نمیکند
سهشنبه 16 آبانماه سال 1402 10:53
فرقی نمیکند اول هفته باشد، وسط هفته یا آخرش مثلا غروب جمعه باشد یا صبح شنبه یا شاید بعد از ظهر سهشنبه… در نهایت برای خوب بودن حالت باید کسی باشد که با خندهاش چرخ زندگیت بچرخد؛ کسی که آنقدر دوستش داشته باشی که حضورش، برایت زیبا کند هر روز هفته را… فرشته_رضایی
-
آی اَمانِ بریدهام...
دوشنبه 15 آبانماه سال 1402 10:55
آی اَمانِ بریدهام... به کجا گریزی؟ مگر ندیدی که عاقبت، عشق چه برسر عاشق آورد قلم شکسته است دراین سرای بی کَسی... نرو بمان، نَبُر قوی بمان... شعر نزدیک است... علی تعالی مقدم
-
ترا با اوج احساسم صدا کردم
دوشنبه 15 آبانماه سال 1402 10:54
ترا با اوج احساسم صدا کردم دلم را با وجودت مبتلا کردم نمی دانی برای لمس دستانت همیشه لحظه هایم را فدا کردم دلم تنگ است و در بحران تنهایی برای قاب آغوشت دعا کردم کمی دوری برایم ناگوار آمد برایت زیر باران گریه ها کردم شگفت انگیز و زیبا و پری رویی کنارت راز عشقم برملا کردم تو در اوج ملاحت من کمی یاغی ببخشیدم اگر گاهی خطا...
-
درگیر شدم با خودم تو بهت تردید و سرنوشتم
دوشنبه 15 آبانماه سال 1402 10:54
درگیر شدم با خودم تو بهت تردید و سرنوشتم ناگزیرم به جدایی شوق موندنی ندارم نگاه تو چه ناپیداست نگاه من غرق رویاست به جدایی ناگزیرم این تموم قصه ماست تقدیر ما خیلی وقته از هم جداست هجر و غربت سهم من هنوز خیال تو اینجاست خیلی این خونه بی تو سرد و دلگیر شده هنوزه خیره موندم به در نگاهم چه بی قراره بذار تو رو فراموش کنم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 15 آبانماه سال 1402 10:53
-
من به عَطرِ
دوشنبه 15 آبانماه سال 1402 10:52
من به عَطرِ جا مانده به رویِ پیراهَنَت هم حس حسادت دارم. آگرین یوسفی
-
ازبس غم آلودم دمادم ابر می پوشم
دوشنبه 15 آبانماه سال 1402 10:51
ازبس غم آلودم دمادم ابر می پوشم فنجان به فنجان،ازشرابِ درد می نوشم برروی کیکِ زادروزم، آب می شد شمع با هروزش از سویِ چشمت شمعِ خاموشم ازمَردم آزاری چشمانت،چه باید گفت؟ ازخاطرِ آن مردمت گویا فراموشم فرقی ندارد در دلم ،دیگر غم وشادی در جستجوی خاطرات ذهنِ مغشوشم ازسرنوشتِ برگ ها در باد می گفتی مثلِ همان برگم که با طوفان...
-
ز دیدارش پریشان شد دل من
دوشنبه 15 آبانماه سال 1402 10:50
ز دیدارش پریشان شد دل من به تیر غمزه ویران شد دل من نگاه اوّلم از بُن خطا بود چرا اینگونه لرزان شد دل من نمود آسان شروع عاشقی ها عجب دردش فراوان شد دل من حبیبم نکته های نغز می گفت نگاهش پر ز کتمان شد دل من مسیر عاشقی پر از سراب است بحق،تردید باران شد دل من بسی فرهادها ناکام گشتند چو شیرین نابسامان شد دل من چراغ راه...
-
m
دوشنبه 15 آبانماه سال 1402 10:49
-
در کویر، برکه و رود و جویباری نبود،
دوشنبه 15 آبانماه سال 1402 10:48
در کویر، برکه و رود و جویباری نبود، ناگزیر، تصویر ماه آزادی، گاه در چاه چشم های تو می افتاد، و گاه، در حجم یک دانه انگور بر خاک افتاده . مهدی بابایی
-
این همه شعر ایــن همه تــرانه
دوشنبه 15 آبانماه سال 1402 10:47
این همه شعر ایــن همه تــرانه ایــن همه سـیاه مــشق ایــن همه خط خطی کردنهای گـاه و بیگاه ایــن همه شـب نــوشتهی بیخواب ایــن همه الـفبای سرگردان و بـی چــراغ هنوز هـم برای سرودن تو واژه کـم دارم از کدام تباری که هر چه بگویم کـم است و دلــتنگیات زیــاد امـشب طوفانِ دلـم را نــانوشته بخوان شاه بیتِ غــزل را برای...
-
عشق را عاشق، پیدا کند
دوشنبه 15 آبانماه سال 1402 10:46
عشق را عاشق، پیدا کند درد را درمانده، پیدا کند انکه درد را گفت بود، درمان کند انکه از عشق گفته بود، پنهان کند هرچه از این دو بگویم، باز کم است هرچه باشد این دو حس، مال هم است حسین پیروزی
-
چه دلهایی که شیدا شد
دوشنبه 15 آبانماه سال 1402 10:44
چه دلهایی که شیدا شد از آن چشمان نیکویت چه غمهایی که رسوا شد در آن محراب ابرویت چه زشتیها که زیبا شد در آن قلب دعا گویت چه ناپیدا که پیدا شد میان برزن و کویت چه پایین ها که بالا شد میات سحر و جادویت چه رودهایی که دریا شد در آن گرداب گیسویت حسن.سهرابی
-
حال خوب
دوشنبه 15 آبانماه سال 1402 10:37
-
من این غریبه دنیا ، از ابتدا که نبودم
دوشنبه 15 آبانماه سال 1402 10:36
من این غریبه دنیا ، از ابتدا که نبودم ولی مرام غریبی ، در این زمانه ستودم ببین صدای خموشم ، ز جوهر قلم آید که لحظه لحظه بدین سان ، زبان دل بگشودم همین مسیر که رفتم ، همیشه باور من بود هنوز هستم و هستم ، همان که بودم و بودم شدم شبیه درختی ، که در حصار بیابان پی نوازش ابرم ، حریص بوسه رودم و این صدای شکستن ، صدای یک تبر...
-
تو که باشی
دوشنبه 15 آبانماه سال 1402 10:34
تو که باشی دلم یخ نمیزند فاضله هاشمی
-
روزگاران در گریبان ستم سر داشتیم
دوشنبه 15 آبانماه سال 1402 10:33
روزگاران در گریبان ستم سر داشتیم در رزین رنج و غم سودای دوستی کاشتیم نفسی حق شد و هیهات که دردی کاشتیم آن همه صاحب سخن را عالمی پنداشتیم کعبه ی درگاه حق را آفتی پنداشتیم جام ما از می تهی و رسم مستی داشتیم درد عشق آتش چنان زد که قلم برداشتیم شرحه شرحه سینه هاگشت که لب برداشتیم فرقه ی جور و جفا را بی ضرر پنداشتیم سنگ بر...
-
ای برگ پاییزی
یکشنبه 14 آبانماه سال 1402 11:49
-
یک روز می آید که تو ادعای عشق کنی
یکشنبه 14 آبانماه سال 1402 11:48
یک روز می آید که تو ادعای عشق کنی من از تو بریدم تو استی که هوس عشق کنی آن روز من از فکر رسیدن گذشتم آن زمان است که تو فکر رسیدن کنی عاشقت با خاطرات تو دیوانه شده آن روز تو کم کم احساس دیوانه شدن کنی عاشقت از خاطر تو به هر در که بود زد آن زمان است که تو این در و آن در کنی خسته و دلتنگ با گریه شب ها را صبح کنی آن زمان...
-
منم بی تو چو بارانی
یکشنبه 14 آبانماه سال 1402 11:47
منم بی تو چو بارانی که بوی تشنگی دارد چرا ابری برای من؟ کمی از تو نمی بارد تو باشی گریه های من پر از لبخند پنهان اند نباشی چشم لبخند ها برایت خیس وگریان اند تو نیستی قلب تقویمم پر از تهدید پاییز است نفس سرگشته و حیران هوا بی تو غم انگیز است تو نیستی عقربه ها هم بدون تو نمی چرخند شدم تندیس لب هایی که دور از تو نمی...
-
به خط خوش نوشتم بر سر در
یکشنبه 14 آبانماه سال 1402 11:46
به خط خوش نوشتم بر سر در که میآید اگرچه دیر یا دیر تر ولی غافل که می آید به سویم زمانی که خاکم گشته بستر ...عاشق آفریدند.... چو مه رویان به سنگ ما رسیدند نه فاتحه نه قرآن نه ایه دیدند یکی گفتا فلانی پس چرا مرد همه گفتند چو عاشق آفریدند سیاوش دریابار
-
تنهابودنم مثه اون زمانها که بچه بودم
یکشنبه 14 آبانماه سال 1402 11:36
تنهابودنم مثه اون زمانها که بچه بودم ظهرکه میشدهمه میخوابیدن صدای خروپف شوم کرمیکرگوش آدمو اما منم محکوم بودم بیدارباشم بایددرس ومشقم مینوشتم اگر نه ، زیرچشمی نگام میکردن ودوتا لگدآبدارنوش جونم بود الانم که بزرگ شدم بازم ظهرهمه میخوابن ولی من بیدارم به تو فکرمیکنم که دایم لگدمیزنی به قلبم نمیدونم بخندم یا اشک بریزم؟...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 14 آبانماه سال 1402 11:23
-
مَردی بود که شناسنامه اش در دستان خدا بود
یکشنبه 14 آبانماه سال 1402 11:06
مَردی بود که شناسنامه اش در دستان خدا بود تپش های قلبش پُر بود از ترانه های نانوشته ی شهامت رفت و رفت تا به بیکرانه ها رسید در میان آتش و دود به عاشقانه ها رسید از جانش گذشت بی پروا و بی ریا تا حجمی از آرامش را به پلکهای خورشید پیوند برند او رفت تا مهتاب بتواند لبخند بزند علیرضا شاهزمانی
-
از که گیرم خبر وقت ملاقاتت را؟
یکشنبه 14 آبانماه سال 1402 11:05
از که گیرم خبر وقت ملاقاتت را؟ سر بگیرم ره و آئین و مقاماتت تا مگر بشنوم از پنجره مهر و وفا مژده در مژده الطاف و عنایاتت را به کجا رو بکنم تا به تماشا بکشد قبله گاه نظر و اینهمه آیاتت را؟ روی دوشم بگذارم به تمنای وصال کوله بار سفر کعبه ی حاجاتت را آتش حنجره سوخته ام می خواند دانه در دانه تسبیح مناجاتت را گوشه چشم تو و...