-
بگذار از مشرق چشمهایت عبور کنم
جمعه 19 آبانماه سال 1402 10:45
بگذار از مشرق چشمهایت عبور کنم تا تپشهای قلبت موسیقی شبهایم شود ودریچههای قلبم را که با غمت دوختهام بغض حجیم و فرو خورده اش را سر ریز کند... بیا و مرا در امن آغوشت پناه ده برای سفری طولانی بهنام زندگی دلتنگی موج هراسانیست که مداوم بر سینهی دردمندم میکوبد... شانهات را بیاور که چشمهایم قصد باریدن گرفتهاند...
-
من ایجا تک درختی
جمعه 19 آبانماه سال 1402 10:43
من اینجا تک درختی تنها در بیابانم من اینجا با بیشه زار و بوستان ها انس والفتی دیرینه داشتم اما افسوس که بخشکیدند وبه یغما رفتند از بی فکری میراب وبی مهری یاران تو گویی بخواب رفته است میرابم وشاید هم نمی دانند را ه و چاره کار را من اینجا بدون اب و بارش باران همیشه تشنه می مانم من اینجا سایه بانی برای عابران مانده در...
-
باشهدا
جمعه 19 آبانماه سال 1402 10:42
-
قلبم می لرزد در کلام هم خاموشم
جمعه 19 آبانماه سال 1402 10:38
قلبم می لرزد در کلام هم خاموشم من با سردی نگاه تو هم آغوشم می روی، مانع نخواهم شد اما بعد رفتنت زهر هم می نوشم زندگی سخت برایم خواهد شد صد بار گران هم افتاد بر دوشم رفتی،نبودت باعث سردی شد من هم لباس غصه می پوشم در یادت نیست خواهم شداما پرسند گویم هرگز نکرد فراموشم ذبیح الله مظاهری
-
در قران هست إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ
جمعه 19 آبانماه سال 1402 10:35
در قران هست إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ هیچ چیز نیس الا اینکه گنجینه اش نزد ماست اگر شادی خواستی بیا پیش ما اگر عشق خواستی بیا پیش ما اگر ثروت خواستی بیا پیش ما اگر معشوق خواستی بیا پیش ما اگر زیبابیی خواستی بیا پیش ما هر چه خواستی از من بخواه اگر سودای سودی داری با من معامله انجام ده بهترین سودها را...
-
من در پائیزی فرو خواهم رفت
جمعه 19 آبانماه سال 1402 10:32
من در پائیزی فرو خواهم رفت که برگهایش صدای سکوت تو را بشکنند و بوی نم زده ی تنه درختانش مرا رحمن لونی
-
با قاصدک از حوصله ی باد مگویید
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1402 11:03
با قاصدک از حوصله ی باد مگویید از محکمی لحظه ی فریاد مگویید در جاده ی زندگی تب زده ی ما گفتند،شما گفته ی مازاد مگویید ما ناشنواییم و کمی گنگ ،شما هم با ناشنوا قصه ی ارشاد مگویید تحریک شدیم از نفس و مکر مداوم اینگونه سخن در پی افراد مگویید جز راه عزا نیست درین جاده دیگر از پنجره ی بسته ز اعیاد مگویید شیخ از نفس ماست...
-
پایم بمان .
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1402 10:59
پایم بمان .همچون جویی باران خورده به قامت درخت رویت را نگیر .همچون خورشیدی پشت ابر نوازشم کن .. همچون شبنمی به روی پوست برگ سیرم کن . که من به لطف تو زنده ام پایم بمان که تو اخرین راه نجاتی رویت را نگیر از من .که من لنگ مسیر خط چشاتم نوازشم کن من محتاجم به آن دستان سردت سیرم کن که من .. هوا را از تو میگیرم. سیّد...
-
هرچیز را میشود
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1402 10:55
هرچیز را میشود فراموش کرد جز بوی عطرت که جا مانده بر رویِ تَنَم آگرین یوسفی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1402 10:53
-
مجنون تو شدم چون قاصد خدایی
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1402 10:47
مجنون تو شدم چون قاصد خدایی آرزویم این بود که هر روز به دیدنم بیایی غریو کشیدم و آوار کردم خانه مان را به آتش کشیدم کاغذی که نشان می داد عشقمان را برهان خلف آوردم بر حاکم بهشتی و او نقض کردم تمام برهان هایمان را ستایش توانا
-
بازهم غزل خوانی چشم تو
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1402 10:45
بازهم غزل خوانی چشم تو رُک بگویم دل دست تو دادم ،محرمم شو مستم زِ نگاهت ،لُعبت دیرینم باش کنارم بی نهایت،بختِ شیرینم سایه ت پُر کرده یکجا کُل قلبم بی تو هر مجلس و هرجا چه سنگینست هر دَم شاید اکنون بدانی نقطه ی امنم در کُلِ جهانی از شبیخون عشقت طاقت صبرم تمامست دیگر پس ببین حوالیِ دلم ببین که چیست میلم بندست به تار و...
-
پاییز
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1402 10:40
-
دختران آفتاب گیسوان را چند میکنید فریاد؟
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1402 10:38
دختران آفتاب گیسوان را چند میکنید فریاد؟ روسری را چند میدهید بر باد؟ گر فریادیست به زغم آفتاب بپیچید لچک را، این شب، عریان از داد است و آن ماه، چکیدهست از گناه، گرهای محکم باید بر گردن نور خوارهها هومن نظیفی
-
بگذار که میان من و تو جنگ بماند
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1402 10:36
بگذار که میان من و تو جنگ بماند این فاصله ها بین من تو فرسنگ بماند گذشتم من از این فکر رسیدن به تو بگذار که بین منو تو جنگ بماند این دل در راه رسیدن به تو بی توجهی دید خسته ام بگذار که این دل تنگ بماند رفتم و از فکر رسیدن گذشتم تو برو با او بگذار که دلت سنگ بماند من نمی خواهم که تو دوباره بر گردی حال می خواهم که بین...
-
قلبم ندا کرد ای صنم بر من ستم ها کرده ای
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1402 10:33
قلبم ندا کرد ای صنم بر من ستم ها کرده ای گفتی تویی دنیای من ما را که تنها کرده ای گفتم تویی عشقم ولی جانانه بودن بهتر است ای عشق من غافل شدی خود را تو رسوا کرده ای افسانه ام لیلای من رفتی چرا از یاد من جانانه ام دل پس بده صاحب تو پیدا کرده ای دردانه ام بودی ولی خونین جگر کردی مرا طناز من غافل مشو هر دم تو دعوا کرده ای...
-
تاسی انداخته ای در برِ من
چهارشنبه 17 آبانماه سال 1402 10:52
تاسی انداخته ای در برِ من شیش می آیدت هربار خوشا بر سر من فرصتی ده تاس را او خسته است همچو مشتم در دو دستت سال ها بازیچه است تا تو بازی می کنی فرق یک و شش،پنج نیست یا که گل یا پوچ ها گر گل نباشد،رنج نیست نازنیم گر بگویم حق سخن،تو پوچ های زندگی را گل کنی آشیانی را که با گِل ساختم تو لانه ی بلبل کنی... کوثر جهانجوی
-
زندگی
چهارشنبه 17 آبانماه سال 1402 10:50
-
پنجره را باز میکنم ؛
چهارشنبه 17 آبانماه سال 1402 10:49
پنجره را باز میکنم ؛ دیواری عمیق مانع از پر کشیدن آرزو هایم میشود ، ولی همچنان به پرواز در اعماق آسمان ادامه خواهم داد. زندگی بر روی ابر ها همانند چرت زدن در زنگ فیزیک است پنجره را میبندم ؛ آسمان دیگر ابری نیست آ سمان سقفی ست سقفِ آرزو هایِ ما ... پارسا بدویی دلفارد
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 17 آبانماه سال 1402 10:48
-
کاش گرد فراموشی می نشست
چهارشنبه 17 آبانماه سال 1402 10:46
کاش گرد فراموشی می نشست روی خاطراتمان و ما تکرار مکرر نمی کردیم رد می شدیم عبور می کردیم می گذشتیم و پایان می دادیم این رنج بیهوده یادآوری را فرهاد جوان
-
آنکه اندر لحظه های زندگی
چهارشنبه 17 آبانماه سال 1402 10:43
آنکه اندر لحظه های زندگی خاطرش در خاطر و یاد من است در غمش غمگین و امّا شادیش قوت قلب و دل شاد من است ساره ی او سرمه ی چشمم، علی شاخ شمشادی ز احفاد من است فاطمه سر خیل اولاد من است شور شیرن عشق فرهاد من است. شهاب سنگانی
-
باران
چهارشنبه 17 آبانماه سال 1402 10:42
با اشکهایش، اشکهایم را شست؛ باران فرشته سنگیان
-
دل ها همه تنگ است
چهارشنبه 17 آبانماه سال 1402 10:41
دل ها همه تنگ است انگار تبعید در غربتیم اینجا عجب غریبانه جنگ است بیخبر از یاران دیاریم ناخفته خوابیم سرگشته و محزون هیچ کس اینجا نمی ماند کسی مارا نمیخواند و کسی مارا نمیداند به کجا خواهیم رسید تنهای تنها حال که اختران ترک آفاق کرده اند امیر محمد مقنی
-
از چهره ی غمبارم بخوان بسیار خسته ام
چهارشنبه 17 آبانماه سال 1402 10:38
از چهره ی غمبارم بخوان بسیار خسته ام از نردبان شدن برای دیگران بسیار خسته ام وقتی جوانی ام اعصاب مرد صد ساله ای است از ذهن پیر و چهرهای جوان بسیار خسته ام دردا که ما فقط قربانی صد ها وعده ایم از آرزوهای مرده ی توأمان بسیار خسته ام امید سالهاست که رفته از خانه ی دلم از جای جای سرزمین چو زندان بسیار خسته ام احوال دل به...
-
دیروز کجا مانده
چهارشنبه 17 آبانماه سال 1402 10:37
دیروز کجا مانده که جنگلهایش سبز بود و... چشمه های روانش سرد امروز چه روزیست ؟ که رودهایش خشک است و... دلهایش آکنده از درد چشمها نمی بینند در غروب این تنهایی خورشید فردا را فردا یک شاید است که خدایانش می ریزند تاس بر تختۀ نرد بردیا امین افشار
-
کمی بیشتر به خیالم بیا
سهشنبه 16 آبانماه سال 1402 11:07
کمی بیشتر به خیالم بیا آتشِ عشقمان رو به خاموشی ست. آگرین یوسفی
-
چشمانت چنان می نگارند
سهشنبه 16 آبانماه سال 1402 11:06
چشمانت چنان می نگارند که جز من کس را یارای درک وخواندن نیست قیدها همه مشروط صفت ها همه آشفته نقطه ها همه سنگ هر مصرع یک تندباد هر بیت شبیه گردباد وسهم من از آن چشمان یک دیوان غزل بی پایان نازنین رجبی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 16 آبانماه سال 1402 11:05
-
خواهی شنوی گر ز دلی خراب و مخدوش
سهشنبه 16 آبانماه سال 1402 11:03
خواهی شنوی گر ز دلی خراب و مخدوش بنشین و بنه برغمِ این غمینْ سخن گوش در شهر پر از مسجد و نیکی و معابد سخت است تماشای منادیل گنه کوش آن روی مرفه بنهاند بر دگران؛ بخت آن روی مر و تاریک ،بر ماست چو سرپوش از میغ فراوان مطر و بدون سایه تا دیگ فراران ز من و بهر دگرجوش صبر از سر سنگ پرید و سر را به خم آورد از اشک من آویخت و...