-
خدا
یکشنبه 1 بهمنماه سال 1402 11:46
-
دَم دَمای غروب بود
یکشنبه 1 بهمنماه سال 1402 11:29
دَم دَمای غروب بود هر دو خسته بودیم لباسهایِ پرِ خاک دستهای زخم و زیلی غروب آفتاب را به تماشا نشستیم دستش را بلند کرد و خوشهای انگور چید به تندی گفتم؛ این انگور برای شراب شدن است دانه دانه میخورد و دهان من هم میکرد خندید، نگاهم کرد و گفت دنیا هزار چرخ میخورد عمر من و ما کجا و شراب کجا؟ آخرین حبهی انگور را خوردم...
-
نامه روزی گم میشود،
یکشنبه 1 بهمنماه سال 1402 11:25
نامه روزی گم میشود، کتاب روزی میپوسد، دفتر روزی زیر اشک های خیال خیس میشود، من تورا با تمام جزییات،میان هزاران صفحه روی قلبم نوشته ام. یلدا خستو
-
من به همه جای عالم فانی باریده ام
یکشنبه 1 بهمنماه سال 1402 11:24
من به همه جای عالم فانی باریده ام در تمام سال های باریدنم هیچ گاه چیزی به این زیبایی ندیده ام باریدن های من رحمت مردمان بود اما نور ازلی و مهر ابدی او درخشان تر بود استحیا کردم ز باریدن خویش در قبال امواج خوبی هایش تبسم ملیح او متانت آرام او زمین زیر قدم هایش مسکون مانده بود تلالو قطرات آب روی گونه هایش در کنار زیبایی...
-
خشک شد چشمه ی افکارِ پریشانِ سرم
یکشنبه 1 بهمنماه سال 1402 11:23
خشک شد چشمه ی افکارِ پریشانِ سرم همه الفاظ و حروف ، مچاله در دور و برم حاصل خلوت امشب ، پاک شد از ورقم همچو شبهای دگر ، خیره به خطهای دَرَم کاش میشد باز هم بر ورقم بنویسم : زندگی زیباتر از زیباست بی سیم و زرم کاش گفتم باز هم رشته ی افکار پرید ، من که خود فهمیده ام عقاب بی بال و پرم ای پریسا درد دل ، مال دل است ساکت...
-
بر بام خانه چلچله را دار میزنند
شنبه 30 دیماه سال 1402 11:23
بر بام خانه چلچله را دار میزنند قفلی ز خواب بر دل بیدار میزنند طوفان به پاست در دل ابر از سکوت کوچ در باغ،مرگ چلچله را جار میزنند تا نشکفد به شوق بهاران جوانه ای شلاق برشکوفه ی هشیار میزنند میبارد آسمان و ز اندوه ،قطره ها بر خاک سرد چلچله ها زار میزنند تا نشکند زنی لبک آرزو ،سکوت با داس ترس گردن نیزار میزنند خالی...
-
آمد بهار جانان
شنبه 30 دیماه سال 1402 11:21
ابرهای دلگیر می باراندم به انبوه کلمات سردرگم می چکاندم بر سطر شکسته طوفان زده کنار تک برگ پاییزی که قصدش سقوط از بلندترین درخت سرانگشتان زردش را می گیرم بمان به هم قول دادیم بهار که نوشته شد شانه کنیم گیسوان گندم زاران را که در رویای دانه هایند آزاد کنیم کبوتران سفید را که هنوز سر از تخم بیرون نیاورده اند چشم در راه...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 30 دیماه سال 1402 11:20
-
باید که قوی گشت ،شوی فاتح هر کار.
شنبه 30 دیماه سال 1402 11:19
به نام خداوند عشق . چشماااان تو محبوبترین چشمهِ دنیاست از دیدهِ من بااااااااااااد تو را ای گل مهپار افسوس کجا بود ز آن چهره که زیباااست گَه بوسه زنم بر رخ گل یاااااااااد تو دلدار . معشوقهِ من در همه احوااال تو هستی مستم ز نگاهت که پر از شادی و پر باااار هر گز نکند باااااااااز بگویی که تو مستی والله چنین نیست مرا گلبن...
-
از خیابان هستی که می گذری
شنبه 30 دیماه سال 1402 11:18
از خیابان هستی که می گذری در انتهای کوچه امید آن جایی که رنج به بن بست می رسد در خلوتگاه عشق آن جا مرا می یابی بر بالین فراغت می خوابم غم با دستان چروکیده اش برایم چای می ریزد و وقتی شادی پرده اتاقم را به کناره ها میزند نور صفا می تابد بر رخ زندگی من دلهره چندیست که نیست او با آرامش دل خوب نبود آرامش دل کیست؟ اوست...
-
زندگی
شنبه 30 دیماه سال 1402 11:16
-
دیرگاهیست دلم وادی تنهاییست
شنبه 30 دیماه سال 1402 11:15
دیرگاهیست دلم وادی تنهاییست بوی این غربت دل تا نهایت جاریست دیرگاهیست که این کلبه ی متروک شده مقصد همسفر و همدم و همراهی نیست من بدنبال کسی میگردم که پر از بوی زلال سحر است او که از حال دلم باخبر است عشق در خاطر او یک نظر است و ازین راه فراموش شده رهگذر است وقتی از کوچه ی پائیزی دل می گذرد نم باران ز نگاهم سرریز مستی...
-
در قلعه ای که ایلی نشسته بودند
شنبه 30 دیماه سال 1402 11:14
در قلعه ای که ایلی نشسته بودند من ایستاده بودم زمزمه های بود مثل سراب، سرابی کنجکاو شدم گاهی و برای شنیدن حرفهای بیهوده بیشتر گوش ایستادم چه حرف های تلخی بی مزه و پر از آبی های آسمانی بیشتر که فکر کردم با خودم گفتم چه گلایه ای من که از گل روی آسمانم رنجیدم از خارها هرگز ، هرگز گله ای نیست و پشت به خارستان روزگاری را...
-
گمانم میرود که تو خدایی
شنبه 30 دیماه سال 1402 11:10
گمانم میرود که تو خدایی از بس که میدانی عزیزی و خود شدی تنها بلای جانی ای یار نا غافل من از چه اندیشیدی که جای نوازش درد میچکانی به من تن خسته تر از آغوشت ... مجموعه نرگس تن خسته یزدان عطار
-
دوستت دارم
شنبه 30 دیماه سال 1402 11:09
دوستت دارم و نگرانم روزی بگذرد که تو تن زندگیام را نلرزانی و در شعر من انقلابی بر پا نکنی و واژگانم را به آتش نکشی دوستت دارم و هراسانم دقایقی بگذرند. که بر حریر دستانت دست نکشم و، چون کبوتری بر گنبدت ننشینم و در مهتاب شناور نشوم سخنات شعر است خاموشیات شعر و عشقت آذرخشی میان رگهایم چونان سرنوشت...
-
ای دوست همراهم بیا در افسانه
جمعه 29 دیماه سال 1402 11:42
ای دوست همراهم بیا در افسانه افسانه جادوی عشق ای دوست من از سوی تو آمدم به دنبال رد سیمرغ نظیر ستاره دنباله دار آرایش بر چهره کشیدم با زرق و برقی بی دروغ نظیر یک تیره تاریخ ساز ب ا تو بودم با تو هستم با تو خواهم بود ای مشتاق آزادی فراموشم نکن رضا فریدونی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 29 دیماه سال 1402 11:41
-
شیرین شده گر لحظه هایم با حضور عشق
جمعه 29 دیماه سال 1402 11:40
شیرین شده گر لحظه هایم با حضور عشق ویران تر از بم گشته ام بعد از عبور عشق بر قاب های کهنه ی احساس و دل بستن مانده به جا صدها ترک با هر مرور عشق مُهری ز داغ بوسه ی مرگ آور تقدیر محکوم خاموشیست لبهای صبور عشق خیره نگاهم با هجوم موج سرگردان غم اما سکوت سینه ام در چنگ شور عشق افتان و خیزان در گریز از دام تنهایی زخمی عصیان...
-
میشود با خودت مرا ببری؟
جمعه 29 دیماه سال 1402 11:38
میشود با خودت مرا ببری؟ و به اتمام رسد در به دری؟ میشود راست بگویی عشقم؟ می رسد روز های تازه تری؟ من دلم خوشبختی میخواهد میتوانی تو برایم بخری؟ به نماز و به دعا افتادی به خدا از من دیوانه تری نکند قصه و رویا باشد نگذاریم تو در بی خبری می شود یک رمضان را با هم پاس داریم دعای سحری؟ این همه نذرو دعا راز و نیاز می شود...
-
تنهایی و خونه دلتنگی
جمعه 29 دیماه سال 1402 11:37
تنهایی و خونه دلتنگی رعب وترس بی قراری ناگه نوری در درون سو سو میزند تنهایی میشود عادت حال تویی و خدای درون ارامش گه با چای گرم جای دنج خونه گه با نمازو مراقبه و رادیو اوا اشعار زیبا و چه زیباست این حس زهرا بی گناه
-
زمستان
جمعه 29 دیماه سال 1402 11:35
-
گمیم در ژرفای بی انتهای زمهریر
جمعه 29 دیماه سال 1402 11:33
گمیم در ژرفای بی انتهای زمهریر گمیم در انبوه اوهام گمیم در هزار توی غلیان انابت گمیم در جاده تواب گمیم در میان سرگشتگی ها بی پیرایه مفتون شده ایم در این عصر کاش دستی از عالم غیب هنگام لرزش ابریشم گونه فرشته بگیرد دامانمان را آنگاه که صامت و حیرانیم سحر کرمی
-
چه خاطرات عجیبی به یادم آوردی
جمعه 29 دیماه سال 1402 11:32
چه خاطرات عجیبی به یادم آوردی چه حس و حال لطیفی برایم آوردی زکهکشان طلوعت برای من یکهو هزارمرتبه امید محکم آوردی زکوچه باغ شکوهت به قدر یک لحظه شکوفه های فراوان فراهم آوردی بجان دوست که عهد و وفای من باقی است نگو ، بهانه نیاور ، نگو کم آوردی برای من که گرفتاردیو اکوانم نشانه های ملا قات رستم آوردی به یک کرشمه به یک...
-
چه شبهایی به یادت تاسحربیداربودم من
جمعه 29 دیماه سال 1402 11:30
چه شبهایی به یادت تاسحربیداربودم من ولی افسوس در نزدت چه بی مقدار بودم من توبستی عهدپیمان لیک نَنمودی وفا داری زعشقت نازنیناروز شب بیمار بودم من مراباغصّه هایم عاقبت کردی رها رفتی تورفتی هرشبی تاصبح بی دلداربودم من چرابشکسته ای پیمان خودراناگهان ای مه ز هجرانت نگارا باتنی تبدار بودم من توهرشب می روی درخواب نازی بیخبر...
-
شکستن قلب
جمعه 29 دیماه سال 1402 11:29
شکستن قلب تنها عضوی است که در شرع برای آن دیه تعیین نشده است . پس بی خیال دل هر کسی رو بشکنی محکوم به دیه نمی شوی . بهداد ذاکریان
-
امروز خرسندی شادی
پنجشنبه 28 دیماه سال 1402 11:33
امروز خرسندی شادی غیرقابل وصف در دلم با دیدنش نشست شکری به زبان دل و جان اوردم گویا انتظار باعث دوری، ورهایی وایمان بخدا باعث نزدیکی رسیدن به هرچیزیست مات زیباییش شدم زیبایی وصف ناپذیز خالص پاکو درخشان روشنی زنده کننده زمین درحال و فصل بهار نوید بخش و نشان خداوند سیراب کننده زمین و گیاهان زهرا بی گناه
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 28 دیماه سال 1402 11:31
-
دوست را دیدم که غم بر چهره اش بیداد کرد
پنجشنبه 28 دیماه سال 1402 11:29
دوست را دیدم که غم بر چهره اش بیداد کرد از نبود یار خود دارد به چشمانش نمی قفل حسرت بر لبانم، اشک در چشمم نشست در نبودش من شکستم زیر آوار بمی رفتم و بازآمدم از راه با دستی تهی دارد این دنیا به کوچه های خود پیچ و خمی حیف از عمرم که طی شد در فراق روی یار نیست این دنیا به کام من عسل حتی کمی می نشینم روبرویش چشم در چشمش...
-
مبتلا شده ام به تو
پنجشنبه 28 دیماه سال 1402 11:26
مبتلا شده ام به تو ترک کردنت طاقت فرساست قلبم سنگینی میکند تاب ندارد مغزم فرو رفته در غبار غبار غم و عطش و حسرت زندانیش کرده ام تا رسوایم نکند باید خاموشش کنم به قیمت نیستی ام شرمنده ام از نگاه مهربان تو مسیرم اینگونه رقم خورد همینقدر تلخ همینقدر تهی زهره ارشد
-
کسی ز حال من خون جگر خبردارد
پنجشنبه 28 دیماه سال 1402 11:21
کسی ز حال من خون جگر خبردارد که دامنی چو من از آب دیده تر دارد نوای مرغ سحـــر کرد آگهم درباغ که ناله سحــر عاشقان اثــر دارد ز حال من کسی آگه بود که در همه عمر فغان نیمه شب و ناله سحــــر دارد براه عشق دلا بی دلیل راه مـــرو که راه عشق به هر گام صد خطر دارد صلاح کار ز عارف بجو که مفتی شهر به نفع خویش به کار تو بس نظر...