-
به خواب میروند کنارِ تو
یکشنبه 19 فروردینماه سال 1403 11:20
به خواب میروند کنارِ تو بهانههای بیکسی به چشمِ بازِ صبح قسم تو بهترین، همه کسی ناهید ساداتی
-
خدایاخسته ام گم کرده راهم
یکشنبه 19 فروردینماه سال 1403 11:19
خدایاخسته ام گم کرده راهم خدایا یوسفم در قعر چاهم نگر من صبر ایوب را ندارم تو تعجیلی بکن بهر نجاتم بیابانی اسیرم من که هیچ ره به مصری نیست یا که آن کنعانم عبور کاروانی سوی من نیست من از تاریکی چاه می هراسم لبانم خشک بهرِ قطره آبیست که شور آبی ست اینجا تشنه آبم خدایا زودتر برس به دادم همی جویم به توآب حیاتم اگر ریسمان...
-
عاشقی با معرفت دیدم تو را
یکشنبه 19 فروردینماه سال 1403 11:15
عاشقی با معرفت دیدم تو را در خیالم عاقبت دیدم تو را چون که با احساس بودی در دلم از خدایم موهبت دیدم تو را من گلی پژمرده بودم در بهار آمدی من عافیت دیدم تو را د ست در دستت شکوفا شد دلم خنده بر لب مرهمت دیدم تو را شکر می گویم که اکنون با منی عاشقی با معرفت دیدم تو را راضیه بهلولیان
-
چشم هایمان را دریغ می کنیم از هم
یکشنبه 19 فروردینماه سال 1403 11:09
چشم هایمان را دریغ می کنیم از هم از نگاه هم نگاهی که دل می دهد نگاهی که سرشار می شود و فرو می چکد از گونه های این عصر بارانی. کاش ببارد و سیلاب شود این ابرها تا نَظّاره های بی درد شسته شوند از چشم هایمان و دل ها را بیانبارد از دردهایمان. غلامحسین درویشی
-
درد دلی می نویسم
یکشنبه 19 فروردینماه سال 1403 11:06
درد دلی می نویسم به دیواره ی این شب دیرگذر درد دلی که همه ی دیوار های شهر برایش کافی نیست صبح می شود اما هنوز دیوارهای شهر خالی ست از درد دل.... غلامحسین درویشی
-
من یک زنم جا مانده ام در بی قراری
شنبه 18 فروردینماه سال 1403 11:30
من یک زنم جا مانده ام در بی قراری یک زن که با دنیای او کاری نداری سرگرمی شبهای من شعر است و باران همراه دنیایم شده شب زنده داری بغضی گلوی لحظه هایم رافشرده مهمان فردایم شده چشم انتظاری کوچیده از دنیای من انوار امید تنها نوای مانده در من سوگواری تنها چراغ روشنم رویای یک عشق عشقی که می آید اگر طاقت بیاری من یک زنم،...
-
با هرکه وفا کردم وهرکه شدم دوست
شنبه 18 فروردینماه سال 1403 11:28
با هرکه وفا کردم وهرکه شدم دوست میخواست به نیرنگ درآرد زتنم پوست غم خوردم وبیگانه شدم از همه عالم غم خوردن و بیگانه شدن از همه نیکوست محمدامین رونده گمند
-
تقدیم
شنبه 18 فروردینماه سال 1403 11:24
-
بر درد دل ما دوائی نرسید
شنبه 18 فروردینماه سال 1403 11:21
بر درد دل ما دوائی نرسید فریاد رسی نبود و آشنائی نرسید در ،خواست دل کجا رویم بی پروا گشتیم وندیدیم از طالع بد هم قضائی نرسید عبدالمجید پرهیز کار
-
مجنون توام لیلیِ تبریزیِ من
شنبه 18 فروردینماه سال 1403 11:20
مجنون توام لیلیِ تبریزیِ من پایان بده بر فصلِ غم انگیزیِ من ای هدیهی من در دل شبهای خزان ای دلبر من عیدیِ پاییزیِ من مهدی ملکی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 18 فروردینماه سال 1403 11:19
-
دریا بردی دردام و یادم دادی آرامشُ
شنبه 18 فروردینماه سال 1403 11:18
دریا بردی دردام و یادم دادی آرامشُ گفتی دوباره برمیگرده آرامش ساحل گفتی طوفان نشه نمی بینی آرامشُ گفتم چقد صبوری اخه تو چی داری مرگ ماهی هارو می بینیُ دم نمیزنی آخه سخته رفتنُ دیدن چیزی نگفتن توی آسمون پرستاره ندارم یه ستاره شب پرستاره، ماه شب چهارده داره گفتی تقدیر دسته اون میرزا نویسه خودش میدونه چی تو دفتر بنویسه...
-
من خزان دل به امید بهاران طی کردهام
شنبه 18 فروردینماه سال 1403 11:17
من خزان دل به امید بهاران طی کردهام در غریبی به امید یک نگاه آشنا من غم غربت به جان بخریده ام در جوانی من غبار پیری بر تن دیده ام چون ذلیخا در تمنای وصال عشق همچون یوسفی من زندگانی را به سر طی کرده ام یا که چون یعقوبم و باعطر یک پیراهنی در ذهن خویش خاطراتم را هزاران بار من مروری کرده ام چشم به راهم من برای دیدن ناجی...
-
تو پاداش رنج های منی
شنبه 18 فروردینماه سال 1403 11:14
تو پاداش رنج های منی به سر رسید غمم نوید فردای منی در پس این پنجره چشم به راه توام ظهور کن بر دیده ام تو موعود منی خاطره هایم را با تو می سازم تجسم زیباترین رویای منی مریم سپهوند
-
وقتی خنکای بهار
شنبه 18 فروردینماه سال 1403 11:12
وقتی خنکای بهار زیر پوست شب میخزد ساقهی نازک تنام حریر آغوشات را تمنا میکند عسل محمدی
-
باز فریاد صدای نفسی می آید
جمعه 17 فروردینماه سال 1403 11:40
باز فریاد صدای نفسی می آید بخدا از پس این قصه کسی می آید یک نفر تنگ در آغوش تو فریاد شده یک نفر از قفس خاطر آزاد شده یک نفر باز در آیینه خود می خندد یک نفر باز به لبخند تو دل میبندد تلخ میشود از عشق تو و میمیرد میشه مست تر میشود و کام ز غم میگیرد دود سیگار پر از کینه به خود می خندد یک نفر در دل آیینه به خود می خندد...
-
در خراسان ، صحن دیگر ، کربلایِ دیگر است ..
جمعه 17 فروردینماه سال 1403 11:39
در خراسان ، صحن دیگر ، کربلایِ دیگر است .. پنجره فولاد و من ، آری سرای دیگر است .. قالب شعر غزل ، گفتند ، قاب عاشقیست .. با سلامی عشق گفتن ، ماجرای دیگر است .. یا حبیبی ، ای غریبِ شعر هایِ شاعری شعر در وصفِ شما ، شعرانه های دیگر است .. گفتم این دل گر ببیند ، گنبدِ خورشید را تا بیابد رامش ، امّا این جلای دیگر است .. یا...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 17 فروردینماه سال 1403 11:37
-
کسی در زد باز کردم
جمعه 17 فروردینماه سال 1403 11:36
کسی در زد باز کردم خودم را دیدم از خواب که بیدار شدم تو آنجا بودی شبنم حکیم هاشمی
-
از لابلای گیسوانت
جمعه 17 فروردینماه سال 1403 11:34
از لابلای گیسوانت ترنم باران بهاری را حس کردم بوی عطر باران در فضای دلنشین باغ اقاقیا پیچیده انگاری نقش تو را زده اند بر طاق بستان سرخوشم و مسرور به اندک دیدارت پس از باریدن قطرات غلطان اشک تو بر روی گونه ات می گویم که بشنوی زین سخن تا بیادت بماند غروب پاییزی در شب مهتابی کویر که رنگ رخسار دلبر داشت آن آسمان فیروزه ای...
-
بهار
جمعه 17 فروردینماه سال 1403 11:32
-
هیچکس باور نکرد
جمعه 17 فروردینماه سال 1403 11:29
هیچکس باور نکرد آن بهار عاشقی که هر روز مهر ب غ ل می زد از دلتنگی عاشق مهرشده بود تنها ماند سرمایی نشد آتش دل اش فوران شد تا بیش ازین سرزنده بماند منوچهر فتیان پور
-
دیواری کوتاه تر از ما ندیدند
جمعه 17 فروردینماه سال 1403 11:26
دیواری کوتاه تر از ما ندیدند غارت کردن جیب مان دوربین فلاش بزد شهر بی آجادان نبود وجدان به قهر رفت جیب مان را کسی ندوخت منوچهر فتیان پور
-
تو را ساختم
جمعه 17 فروردینماه سال 1403 11:26
تو را ساختم با خونِ دل با چنگ و دندان با آه و سوز و اشک و اکنون به تماشایت نشسته ام تو از آنچیزی که می پنداشتم سخت تر بودی دوام اوردی زخم ها را پاییز ها را تنهایی شب های بلند یلدا را و اکنون سزاوار بهاری سبز بمان تا سبز شدن روزها و شب هایت مبارک یگانه نجفی
-
یکی شبیه تو باید که شاعرش باشم
جمعه 17 فروردینماه سال 1403 11:25
یکی شبیه تو باید که شاعرش باشم و کاشکی بتوانم معاصرش باشم یکی شبیه تو باید خدای من باشد و من پِیَمبر در حالِ حاضرش باشم یکی که شعر بفهمد بلور چشمانش که مطلع غزل و حرف آخرش باشم یکی شبیه تو باشد کنار لبخندم .. دلیل دلخوشی و امنِ خاطرش باشم جوان شوم بسرایم برای تنهائیش خدا کند بپذیرد مجاورش باشم محمدحسین ناطقی
-
به صبح روشنی رفتم به بازار
پنجشنبه 16 فروردینماه سال 1403 11:48
به صبح روشنی رفتم به بازار برای صبح نوروز گران بار خریدم آنچه می بایست خریدن زِ بازار مکاره، رفته پایین همه سر ها به زیر و ما به پایین همه اجناس و البسه گران بود نبوده پول و دِرهَم، ماجرا بود نبود از قدیم و نبود از جدید که شاید خبر بود زِ ما نا پدید ابراهیم معززیان
-
بیا جانا شبی دل را با ما صفا ده
پنجشنبه 16 فروردینماه سال 1403 11:47
بیا جانا شبی دل را با ما صفا ده دل ما را به صیدش آب طلا ده دل ما عمری است پژمرده مرده خدا را امشبی تا صبح حیا ده کنیز پیرمردیست مال دنیا بیا یارا نگارا دیده ام جام بلا ده حدیث عشق باشد یک امشب دل غمدیده را پایان صد جفا ده نمیگویم که با ما آخرت کن ولی امشب دلم را سوی خدا ده به صد برگ و حدیث رفتن عشق حدیث گفتن و هم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 16 فروردینماه سال 1403 11:45
-
خاطره ی از دوست،که از یاد رفت
پنجشنبه 16 فروردینماه سال 1403 11:44
خاطره ی از دوست،که از یاد رفت مانده تا ابد و از یاد نخواهد رفت گاهی به او فکر میکنم و نمیدانم چه شدثَمن مُلک او، چرا بر باد رفت حاتم محمدی
-
من میدونم یه روز میاد ، که ما باید بریم سفر
پنجشنبه 16 فروردینماه سال 1403 11:43
من میدونم یه روز میاد ، که ما باید بریم سفر اون سفری که میبره ، ما رو از اینجا بی خبر هر کسی که مسافره ، پشت سرش آب میریزن تا که باشه سفر براش ، عاری از رنج و خطر میشه سفرها رو نرفت ، اگه داره واست خطر بجز یکی که میدونم ، نمیشه کرد از اون حذر گر چه که ما دوست نداریم ، تا که بریم این سفرو حالا که اجباریه اون ، عمرمونو...