-
سلام عزیز تر از جانم
شنبه 25 فروردینماه سال 1403 11:42
سلام عزیز تر از جانم یک ساعتی میشه برات پیام دادم چراغ سبزِ زندگیم روشن پیام من نخونده ای بازم میرم میام ،شاید توهم دلت خواستم میام میبینم باز چراغِ اُمیدم هنوز هم سبز است نمیدونم چرا وقتی یه پستی رو به عشقِ تو تو دنیایِ مجازی وایرال کردم امیدوارم ببینی وُ عملکردت برای من مهم میشه نمیدونم چرا اونقدر این روزها به...
-
باشهدا
شنبه 25 فروردینماه سال 1403 11:40
-
از خانه بیرون میزنم
شنبه 25 فروردینماه سال 1403 11:38
از خانه بیرون میزنم در ظلمت تاریک شب تا دلم آرام گیرد یک دم از آرام شب شهر در خواب است من تنها درون کوچه ها هم صدا با نم نم باران نوایی آشنا دل درون سینه بی تاب است من بی تاب از او با غم دل هم صدا هم نوا با درد او جان من از رنج دنیا بی سرو سامان شده روح آرامم چونان کشتی سرگردان شده من اسیر موج غم هایم در این بحر گران...
-
سرابِ خواب دیده ام
شنبه 25 فروردینماه سال 1403 11:37
سرابِ خواب دیده ام شبیه قلبی از بلور تمام سایه های من اشاره میکند به نور شب از نگاه گرم تو ترانه ساز میشود تمام شوق بودنم حسِ پرواز میشود طلوع میکنی به صبح شب به کنار میرود غروبِ سرخ غم زده از این دیار میرود ترانه حقیقی
-
او بود که مرا از غم ایام رها کرد
شنبه 25 فروردینماه سال 1403 11:36
او بود که مرا از غم ایام رها کرد با روح مسیحائی خود قفل از کام جدا کرد شب های من همر ه ایام بلا بود دیوانه مرا دید که شامم به نوا کرد عبدالمجید پرهیز کار
-
فصل بهاران را به روی شاخِ انجیر
شنبه 25 فروردینماه سال 1403 11:31
فصل بهاران را به روی شاخِ انجیر باید نوشت و با قدم هایِ بلندی شعری سرود و دفتری را آغشته با یک جوهری کرد شاید همین درسِ محبّت بس باشد و دیگر نجوییم آنکس که چشمانش در امواجی خروشان دنبالِ یک ساحل گرفتار است و اکنون گفتارِ ما را بر نتابد .. محمدرضا جعفری
-
مبروم تنهاب تنها؛ شایدباخودم
جمعه 24 فروردینماه سال 1403 12:03
مبروم تنهاب تنها؛ شایدباخودم تاگم شوم آغوش دریای خیال میروم تاخستگی ِ عشق را بیرون کنم ازخاطره فرسوده ام گوشه ای با واژه های تلخ خود خالی شوم ازشعروشور عاشقی مرهمی باشدبرای زخمهای جسم وجان یافراری گردم ازاین کهنه درد جاگزارم خاطرات مرده درکنج دلم میروم ازپیچ وخمها تا نیابدهیچ کس کاشانه ام شاید فراموشم شوددلبستگی کریم...
-
بهار
جمعه 24 فروردینماه سال 1403 12:01
-
گفتمش لیلی که در چشم تو حوری ست
جمعه 24 فروردینماه سال 1403 11:57
گفتمش لیلی که در چشم تو حوری ست سهم تو از عشق او درد ست و دوری ست گفت مجنون با تأمل در جوابم بی خبر این عشق از جنس صبوری ست رضا پناهی
-
زِ بَد کاران به پرهیز و حذر کن
جمعه 24 فروردینماه سال 1403 11:54
زِ بَد کاران به پرهیز و حذر کن زِ کینِ بد به پرهیز، تو وفا کن شنیدی آن مُرید سبزواری چه کرد با خود ز جهل و نا مُرادی همه دین و همه دنیا فروختی همه روز و شبانت را فروختی اسیر دام بدخواهان شدم من رسیدم منزل و آهی کشیدم خدایا یاورم، زَهر را چشیدم ببخشا ای خدای من ضعیفم ضعیف و ناتوان، رنجور خویشم ابراهیم معززیان
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 24 فروردینماه سال 1403 11:52
-
تو بارانی که میباری .
جمعه 24 فروردینماه سال 1403 11:48
تو بارانی که میباری . تو جنگلی که سبز خواهی ماند . تو همان پرنده آوازه خوانی که خبر از سپیده دم می آوری . تو ماه کامل در آسمان بی ابر شبی . تو آن غنچه سپیدی هستی که شبنم ها هم عاشقت شده اند. تو آن راز نهفته در خورشیدی که بیدلیل می تابی . تو جاودانه ای ، و جاودانه خواهی ماند . من راز جاودانگی ات را شنیدم . . . مجتبی...
-
چون رود شدم صاف شدم تا نهراسی
جمعه 24 فروردینماه سال 1403 11:41
چون رود شدم صاف شدم تا نهراسی در لحظه نگاهی سرو پایم بشناسی ای عشق چونان غرق تو گشتم که ندانی در جان و تنم نیست نه هوشی نه حواسی جز داغ غمت نیست به جانم غم دیگر جز دوری تو نیست فراغی و حراسی شبنم چِکَد از چَشم غزل گون تو هردم بر قلبم نحیفم زند آن تیر خلاصی دلسردم و دلگیر و دل آشفته و تنها هرگاه ز آشفتگی و درد پٙلاسی...
-
خسرو چو برفت از یاد در خاطره ی شیرین
جمعه 24 فروردینماه سال 1403 11:37
خسرو چو برفت از یاد در خاطره ی شیرین مجنون شد و لیلی رفت با دشمن او فرهاد چون عشق رود از یاد دنیا برود بر باد مجنون شده با شیرین لیلی شده با فرهاد از بخت سیاه ما خسرو بشده تنها شاید نتوان خسرو شیرین ببرد از یاد شاید نشود امروز بر خسروی ما فردا گویی که بر این آدم پیدا نشود حوا امیرعلی خدایاری
-
خورشید در سرزمینم می میرد
جمعه 24 فروردینماه سال 1403 11:36
خورشید در سرزمینم می میرد و صبحی نمی بینم جز شب های تاریک اینجا گرگ ها به جان هم افتادهاند و صدای کسی در نمی آید. ابوالحسن اکبری
-
انگار که لبهای تو را دوخته بودند
جمعه 24 فروردینماه سال 1403 11:31
انگار که لبهای تو را دوخته بودند وقتی که در این شهر دلی سوخته بودند خاموش نشد شعله این درد جهان سوز ا ین قوم؛ جگر در طبق افروخته بودند دیدند و شنیدند وشکستند و گذشتند این سنگدلی را ز که آموخته بودند با عشق نشد رخنه به اندیشه شان کرد چون عقل به پهنایِ دل اندوخته بودند گفتم بروم بار غمم را بگذارم سنگ خودشان را به دلم...
-
حافظا دیدی تو آخر خانه ام ویرانه شد؟
پنجشنبه 23 فروردینماه سال 1403 11:30
حافظا دیدی تو آخر خانه ام ویرانه شد؟ یوسف من تا ابد بیچاره و آواره شد؟ گفته بودی غم نخور روزی به کنعان میرسد غم نخوردم ، عاقبت دیدنش افسانه شد امیر حسین حبیبی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 23 فروردینماه سال 1403 11:29
-
صدای اذان رمضان
پنجشنبه 23 فروردینماه سال 1403 11:27
صدای اذان رمضان را با عُروج لحظه پرواز می خواهم مثل آنروزِ تو با آن پیراهن آبی اتو کشیده ی زیبا نشسته مقابل سفره افطار پاکدامنانه خدا را آرام می گفتی که بیاید تا با او پرواز کنی و از نزدیک بهشتی شوی منیره کاوری
-
قاصدک ازکه خبراوردی
پنجشنبه 23 فروردینماه سال 1403 11:27
قاصدک ازکه خبراوردی گو برای که زین خبری اوردی با باد هم أغوش شدی پنهانی من من درطلبت که بدخبراوردی فاطمه قاسمی
-
عیدتون مبارک
پنجشنبه 23 فروردینماه سال 1403 11:25
-
تا که آتش در نیستان میدمید
پنجشنبه 23 فروردینماه سال 1403 11:23
تا که آتش در نیستان میدمید نی به نی را این سخن آمد پدید از چه نار مقدس افتد بر جان مدام گاه ببریده یا سوختن مارا مستدام یا که تقدیر نام ما با نار ها بنهاده میگدازد فرق بین خشک وتر ننهاده هر کجا داغ جدائی افتد بر سینه ای نام نی را می نمایدبر دل سوخته ای پاسخش گفت نای در حال سوختن جان ما از ازل با نوا بود وسوختن ما ندای...
-
همه، میِ، نوشیم و دلهـا همه دریا بزنیم
پنجشنبه 23 فروردینماه سال 1403 11:22
همه، میِ، نوشیم و دلهـا همه دریا بزنیم همه جان بوسـه به مژگان تو رعنــا بزنیم همه آییـم بسویت، گُـلِ گُلـــــزار بهشت همه انگشتِ عسل، آری مُهنّــــــــا بزنیم منتظر، ما همه باشیــــم به درگاه بهشت اَشلـی از در برسد، جُملــه تمنّـــــا بزنیـم همرهش ماهمه باهم به بهشتش داخل؛ آری گردیـم و همه، حَلِّ مُعمّـــــــا بزنیم...
-
نمیدانم جهان خالیست یا من چشم و دل سیرم
پنجشنبه 23 فروردینماه سال 1403 11:22
نمیدانم جهان خالیست یا من چشم و دل سیرم در این دنیا به جز تزویر دگر چیزی نمیبینم هوا تاریک و تن عریان و سرما استخوان سوز است نفیر باد شتابان میزند شلاق و زنجیرم پر از آشفتگی ها و پر از دلواپسیهایم من اینجا با خزان بیشه ی اندیشه درگیرم پر از نیلوفران مست بود، این برکه ی جانم کنون مردابی از خرچنگهای زار و شبگیرم نمیدانم...
-
سخت میخندم در این تاریک ایام شباب
پنجشنبه 23 فروردینماه سال 1403 11:21
سخت میخندم در این تاریک ایام شباب غم ز یاد من نخواهد رفت حتی با شراب نیست ردی از خوشی یکدم شباب عمر را من ندیدم در خلالش هیچ غیر از اضطراب وعدهام دادند با رویا به شادی میرسی رفتم و دیدم که رویا نیست چیزی جز سراب دائما پیریم بعد از روزهای کودکی این شباب عمر تنها بوده یک رویا و خواب غرق اقیانوس حسرتهاست دائم زندگیم...
-
شب شدو برایتو شعر شدم
پنجشنبه 23 فروردینماه سال 1403 11:19
شب شدو برایتو شعر شدم شنیدی مرا دیدی؟ قافیه و ردیف موزونی شدم خواندی کیف کردی؟ بهخداکه برایتو خاص شدم شعرم میشوی میآیی؟ دوستت دارم عاشقت شدم دوستم داری میمانی؟ علی تعالی مقدم
-
. کاش نمی گفتی برمی گردم
چهارشنبه 22 فروردینماه سال 1403 11:37
گفتی وقتی نیستم نفس عمیق بکش تا برگردم این قدر کشیدم انگار غیر قانونی بود بیدار بودم ترمز کشیدم نه ایستاد عاقبت خبری از برگشت تو نشد که نشد حالا که بیداریم از دست رفت گریه نکن چون کسی نیست آرومت کنه ... . . کاش نمی گفتی برمی گردم انتظار م بیشتر از این نبود دق کردم... منوچهر فتیان پور
-
دیگر کس بهر دانش درس نمی خواند
چهارشنبه 22 فروردینماه سال 1403 11:36
دیگر کس بهر دانش درس نمی خواند نه مدرک ونه کار دگرحرص نمی خواهد نشسته در خانه بایک گوش وسیمی هزاران نیرنگ در او ارث نمی خواهد اگر گویی درآن گوشی چه کار داری؟ گوید کاردارم راستی او وارث نمی خواند وارث هی خورد حرص وطمع یابگیرد گوشی آس وپلاس نمی ماند گوید ای عزیز نشد این کسب وکار بازگوید کاردارم بی تماس نمی خوابد لعن...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 22 فروردینماه سال 1403 11:33
-
همچون الهه های معبد یونان.....
چهارشنبه 22 فروردینماه سال 1403 11:32
همچون الهه های معبد یونان..... تقدیس می کنم تورا... که تو.... بردی به یک نگاه... دل میترا پرست من... ای ماهتاب شب تیره دلم... بدان.. روزی کنار پیکر میترا... تندیس میکنم تورا...... حسین صاحبدل