-
یک فنجان چای
جمعه 11 خردادماه سال 1403 11:27
-
در کوچهی مرگ قدم می زنم
جمعه 11 خردادماه سال 1403 11:26
در کوچهی مرگ قدم می زنم و هر صبح پاییز را میشمارم نه این همه زردی از درخت نیست مُشت مُشت چشمهایم را میمالم موهایت از خاک بیرون زده شالت در کولهپشتیام مانده مگر زمستان چقدر آدمبرفی کم دارد؟ بهار از راه میرسد و در این سرما، قلبم میایستد در خواب راه میروم علی رفیعی
-
بعد تو کابوس دیدم، رنگی از رویا نبود
جمعه 11 خردادماه سال 1403 11:24
بعد تو کابوس دیدم، رنگی از رویا نبود ساحلی دلسنگ بودند ، ردی از دریا نبود بعد تو بسیار رفتنـد از کنارم ، هیچکس رفتـنش چون تو برایـم آخـر دنـیـا نبود دنیا کیانی
-
اگر تمامِ جهان بر تو سخت میگیرد
جمعه 11 خردادماه سال 1403 11:20
اگر تمامِ جهان بر تو سخت میگیرد غمت مباد که این لحظه نیز میمیرد چو هیچ بودی وُ در هیچ میروی تا هیچ نمانَد از تو وُ این روزگار چیزی رد محمدعلى دهقانى
-
چشمی پشت چشمانم
جمعه 11 خردادماه سال 1403 11:18
چشمی پشت چشمانم و گوشی درون گوش هایم و زبانی پشت زبانم و اندیشه ای پس افکارم موجود است و ندانم این همه از کیست؟ و ندانم که من اویم یا که او من است و ساحتی جدا از آنچه زیستن مینامند و من چرا در آن زمانم؟ و جایی نزدیک تر از مکان و دورتر از آنچه هست و چرا آنجایم؟ آرش خزاعی فریمانی میرزا
-
ترس طوفان به دلم راه ندارد وقتی
جمعه 11 خردادماه سال 1403 11:16
ترس طوفان به دلم راه ندارد وقتی شانهات یک تنه درمان پریشانی هاست ❣ طاهره_اباذری
-
گیلاس گیلاس
پنجشنبه 10 خردادماه سال 1403 12:31
گیلاس گیلاس گوشواره هایَ ش طعم نوبرانه می دهند خیابان تابستان فروغ گودرزی
-
تو دیوانگی مرا ؛ فقط دیدی
پنجشنبه 10 خردادماه سال 1403 12:30
تو دیوانگی مرا ؛ فقط دیدی وقتیکه دیوانه بودم هرچند باعثش خود، خودت بودی ولی عوامل دیوانه شدنم را که ندیدی؟ باز دیوانه وار خر وار خروار؛ هنوز هم بی محابا؛ و بی عار، به تو می اندیشم. حاتم محمدی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 10 خردادماه سال 1403 12:28
-
اُشتری در مرتعی با یک الاغ
پنجشنبه 10 خردادماه سال 1403 12:26
اُشتری در مرتعی با یک الاغ در چَرا بودند با بالِ فراغ مرتعی سرسبز چون باغ بهشت قسمتی آزاد و بخشی زیر کشت اشترِ دانا بگفتا ای الاغ عرعرت منما میان باغ و راغ خاطرت باشد که دارد هر زمان هر سخن جایی و هر کاری مکان بشنوَد گر صاحب مرتع صدا میکند اخراج حتما ما دو تا الغرض بگشود روزی خر دهان از تهِ دل کرد عرعر ناگهان هر چه...
-
چه می شود کرد
پنجشنبه 10 خردادماه سال 1403 12:23
چه می شود کرد با دلتنگی و بغضی که نفس را به کمین نشسته چار فصل زندگیم بوی تنهایی می دهد خورشید در آسمان برقصد یا که ابرِ تیره برای خودش فحاشی کند چه فرقی می کند بانو جان باید باشی حتی برای شام آخر باید باشی تا که پرده بیفتد و دنیا چهرهٔ واقعی خودش را نشان دهد .... محمد صادق بخشی
-
حال خوب
پنجشنبه 10 خردادماه سال 1403 12:21
-
تاب تاب، تاب بازی
پنجشنبه 10 خردادماه سال 1403 12:20
تاب تاب، تاب بازی چه پسری (دختری)، چه نازی وای چقده تمیزی برای همه عزیزی با مامانی و بابایی همیشه قرآن میخونی حافظِ قرآن میشی سربازِ امام زمانی الهی زنده باشی شاد و سلامت باشی لبت به خنده واشه شیطونبلا، نازنازی زینب زرمسلک
-
دیدم کلاغ زاغی بر شاخه ای نشسته
پنجشنبه 10 خردادماه سال 1403 12:12
دیدم کلاغ زاغی بر شاخه ای نشسته پرها سپید و مشکی در یکدگر سرشته تصویر زندگی بود در رنگ او هویدا تاری و روشنی بود همراه هم چه زیبا هر سو نظاره کردم، پاک و پلید در هم عالم چو جمع اضداد زیبا و زشت با هم گل خار در کنارش طاووس و زشت پایش باران و رعد و برقش معشوق و قهر و نازش خورشید و نور سوزان، دریا و موج و طوفان گرمای عشق...
-
تا روز جدایی دو سه روزی مانده
پنجشنبه 10 خردادماه سال 1403 12:11
تا روز جدایی دو سه روزی مانده شاهان بر سر این سر با هم به اختلاف پرداخته فریاد بر سر این میز به احتساب پرداخته مختصر روزی نیز بندگان به امتحان پرداخته جز اهل زمین چه کسی به اجتماع پرداخته وی در این روضه کوتاه به پیشنهاد های اندکی پرداخته که نکند بندگان پند پذیر اندکی به سختی سخنی پذیرا باشند یا که در کوچ بزرگ همگانی...
-
فردا اگر باران ببارد تو نباشی
پنجشنبه 10 خردادماه سال 1403 12:08
فردا اگر باران ببارد تو نباشی من عابری تنها و خیسم ، در ذهن گمراه خیابان ها و چشمهای رهگذر با حس پیگیری فریاد خواهد زد جای خالیت را ... بی تو کسی با حسرت سردی نخواهد گفت : دختر خوشبخت فردا اگر باران ببارد تو نباشی .... محمد سرداری
-
جان و دل و جهان من حسرت و انتظار تو
چهارشنبه 9 خردادماه سال 1403 12:02
جان و دل و جهان من حسرت و انتظار تو در قفس و حصار تن این دل بی قرار تو نقش خیال می زند صورتِ ماه و آفتاب عکس هزار عشوه از چشم تو یادگار تو می گذری تو هر زمان خواب مرا به نازکی سرمه ی چشم کرده ام خاک ره و غبار تو سوسن صد زبان تویی نرگس سر گِران تویی برده قرار و صبر من عطر تنِ بهار تو اشکِ زلال دیده ام بند نمی شود چرا؟...
-
رخسار تو ندیده دل هر شب بکند سینه ی فرزانه ی تو چاک
چهارشنبه 9 خردادماه سال 1403 12:01
رخسار تو ندیده دل هر شب بکند سینه ی فرزانه ی تو چاک جام می کمتر برسانی سرمه بچشم ات بزند کولاک از سر شوق تو دل این مجنون چها که درشب نه سروده با موی پریشان بی باد صبا ،نفس بکشم با زلف توغمناک با خواب مرادم ،در شهر تو تمامی تکایای به عشق تو وجودم دلتنگ تو شودعشق ،شکوفه به هنگام شبنم ریخته تر ازافلاک آه از این همه رویا...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 9 خردادماه سال 1403 11:59
-
بوی بهار بویی از رُستَنُ و از شکستن است
چهارشنبه 9 خردادماه سال 1403 11:59
بوی بهار بویی از رُستَنُ و از شکستن است رُستَنٕ نو شکوفه ها ، روز شکستن من است یاد چکاوک است و گل یاد بهار رفته ام داد قناری و قفس بند زتن گسستن است روز پریدن از قفس جای قفس به سینه ام مرغ رمیده نامٌ، دل، غرقه به خون نشستن است سیزده و حکایت در به دری به کوه و دشت سبزه به بند یک گٕره فکر و خیال بستن است گرمی و برف چشمه...
-
چروکه صورتم آخه جهان خوب تا نکرد باهام
چهارشنبه 9 خردادماه سال 1403 11:57
چروکه صورتم آخه جهان خوب تا نکرد باهام توی هر راهی که رفتم باهام راه نیومد پاهام نبود هیچکس بگیره دست مو هر دفعه افتادم نفهمید هیچکی حرفامو... سکوتم رو ولوم دادم چه خوب بود ، واسه خندیدن توان لازم و داشتم چه خوب بود ، می تونستم خنده ی مصنوعی می کاشتم نه که گریه کنم ، نه ، مرد که گریه اش نمی گیره فقط بعضی شبا یک ذره...
-
زندگی
چهارشنبه 9 خردادماه سال 1403 11:55
-
با خود میگویم
چهارشنبه 9 خردادماه سال 1403 11:54
با خود میگویم به او بی اندیش و بنویس بهترین تراپی در قرن ها و متاسفانه در گذشته که به او می اندیشیدم کلمات جملات همه گی بی پایان بودند و اما اکنون حتا نمیتوانم کلمه ای را بیابم که او و خاطراتش را برایم تداعی کند فراموشی درد عجیبی ست در حین درد افرینی درمان نیز میکند وجودش را خواهانی و ناچار آن هنگام که خود را بروز...
-
دیگر از چشم هایم اشکی بر نخواهد آمد
چهارشنبه 9 خردادماه سال 1403 11:53
دیگر از چشم هایم اشکی بر نخواهد آمد مردابی تیره رنگ، غلیظ،درهم پیچیده، ساکن و این چیزی است که هنگامی که به آن ها بنگری خواهی دید در گذشته ای ناآشنا، گذشته ای که گاه اثبات حقیقی بودن آن از توانم خارج می شود تو به آن دو مینگریستی و آنچه را میدی که تنها ماهیت واقعی و تنها اصل آن دو بود بی عذر و بهانه و بی حاشیه تو هرآنچه...
-
تنها یک واژه
چهارشنبه 9 خردادماه سال 1403 11:50
تنها یک واژه جای خالی تو را پُر میکند و آن، تنهاییست نازنین لقائی
-
وقتی چشم هایت
چهارشنبه 9 خردادماه سال 1403 11:49
وقتی چشم هایت او را می بیند فقط، نیمه تاریکش هم روشن خواهد شد... من اسمش را می گذارم زندگی. تو را پادشاه، او را خوشبخت می خوانم. فروغ فرهام
-
زندگی ای دوستان رنج و عذابی بیش نیست
سهشنبه 8 خردادماه سال 1403 12:33
زندگی ای دوستان رنج و عذابی بیش نیست این سرای خوش نما نقش سرابی بیش نیست زندگی را نیست سایه،بهر آرام و قرار دشت نفرین گشته،سوزان آفتابی بیش نیست عمر اگر صد سال هم باشد چو نیکو بنگری در ترازوی زمان برق شهابی بیش نیست آنچه ما از آفرینش تا کنون دانسته ایم ای عزیزان چند سطری از کتابی بیش نیست حیف باشد غیر عشق آمال دیگر...
-
تو مرا ماهی و با غیر تو در پیچ و خمم
سهشنبه 8 خردادماه سال 1403 12:32
تو مرا ماهی و با غیر تو در پیچ و خمم چو مرا نابی و با غیر تو در تاب و تبم تو مرا آبی و میجویم و در وهم صدا که مرا خوابی و میبینم و هر بار شبم تو مرا بابی و می بویم از این دهر چمن و مرا جانی و میبینم و در گیر تنم ای که حیران شده هر عقل به سیما و قدت وی تو ویران شده هر بار کزین جان و تنم گاه با خون دلم در ره تو گریم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 8 خردادماه سال 1403 12:31
-
ویران شدم بعد از تو در این ساحلِ سرد
سهشنبه 8 خردادماه سال 1403 12:25
ویران شدم بعد از تو در این ساحلِ سرد دریای غم دارد درونش بی تو این مرد باید چه میکردم که دردم را بدانی فریاد کردم بارها برگرد... برگرد باید مداوایم کنی با عطر عشقت جا ماندهام بعد از تو در دنیایی از درد ای وای بر من، وای بر من، وای بر من با روزگارم عشقِ ویرانگر چهها کرد اصلا چرا اینگونه بی تابم پیاپی وقتی نمیفهمی...