-
این جنگلی که
جمعه 8 تیرماه سال 1403 11:38
این جنگلی که صاحب آن یکی است و ما انسانها نسل هاست که در آن گم گشته ایم همانند صفحه شطرنجی است و ما انسانها همانند مهره های آن هستیم شاه و وزیر یا اینکه سرباز و دیگر مهره هایش ... هر یک از ما نامی آشنا و یا که غریبه ای بر خود گرفته ایم از کجای راه باید برگشت آیا راه برگشتی از میان باد و طوفان های زندگی هست اگر بر روی...
-
رویایی
جمعه 8 تیرماه سال 1403 11:36
-
هنوز ترنم تنهاییت
جمعه 8 تیرماه سال 1403 11:28
هنوز ترنم تنهاییت میسوزاند آب را تنت خاکستری گرم است بلوغ لطیف برف را ... ترنم و تنت به هم خو کردند سیزده ؟...تبخال تگرگ سر بر آورد اقبال طاهری
-
دل اگر طاقت آلامت نیست بی دل باش
جمعه 8 تیرماه سال 1403 11:27
دل اگر طاقت آلامت نیست بی دل باش اگرت اشک به چشمانت نیست بی دل باش کس نداند کعاقبت کارش چیست چو فکری بهر فردایت نیست بی دل باش علی خسروی
-
هر چند گنه ز دامنم لبریز است
جمعه 8 تیرماه سال 1403 11:27
هر چند گنه ز دامنم لبریز است جرم و گنهم مثال تیغی تیز است الماس بود امید من در عرصات امید و رجا سلاح رستاخیز است محمدحسن مداحی
-
آخرین شب
جمعه 8 تیرماه سال 1403 11:25
آخرین شب خواندم به گوشش قصّه ی تن را... که چگونه با چنگالِ غربت از اوجِ آسمان بر خاکِ کویر کوباندنش... روحم خمیازه ای بلند کشید و خوابید ... سحرفهامی
-
من فاعل به دستور دل رمیده ام
پنجشنبه 7 تیرماه سال 1403 11:51
من فاعل به دستور دل رمیده ام حافظ مده فال من ترساندن جدایی من عامل خرجم به رسوایی حافظ بد مکن سر رسوایی ما در فال خود همه خواهند خواند عقب میمانم چو ترنم باران مهمان چشمان سر زده ام باشد حافظ دعوت دعوا چرا خود که باخته ام را سر چرخانده ام بی پلک صاحب خانه ی مشاوق ترنم بوده ام حافظ گر خطری بر خبری زعشق هست تو بدار ما...
-
ارتفاع داشت بلند بود
پنجشنبه 7 تیرماه سال 1403 11:50
ارتفاع داشت بلند بود جرات میخاست که دستم به قامت سرخ لب هایش برسد... . سمیه معمری ویرثق
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 7 تیرماه سال 1403 11:49
-
هر چنددلم ز دیدنت مسرور است
پنجشنبه 7 تیرماه سال 1403 11:47
هر چنددلم ز دیدنت مسرور است اما دِلِ من ز گفتنش مغرور است برگرد وبیا به سمتِ من جانانم عمری دِلِ تنگم به دلت محشور است لیلا حیدری
-
لب بوم نقاشی
پنجشنبه 7 تیرماه سال 1403 11:44
لب بوم نقاشی حوض و کف آبی رنگش سایه درختان آلاچیق و در این بی هیاهویی رقص شاهپرک بر لاله گریه ماهیان ته حوض که هرگز دیده نشود و مادر بزرگ قصه ها که دگر نای سرودن ندارد شب پره ای که روزها خسته و شبها در خواب است و خورشیدی که دگر میل طلوع شدن ندارد و در پس اینهمه تاریکی ها زیبایی غروب خود حدیث دیگری ست ماه در تاریکی در...
-
تابستان
پنجشنبه 7 تیرماه سال 1403 11:42
-
راز و سر و ارزوهای نهانم مانده مخفی پیش حق
پنجشنبه 7 تیرماه سال 1403 11:38
راز و سر و ارزوهای نهانم مانده مخفی پیش حق پشت کوه ها زیر دریا روی ابرها صندوقی در پیش حق رنج و درد و سوز و غم های میان قلب من قطره ای باشد در دریای نعمت های حق گر بیاید پیش بازم مشکلی در حق من میشود زخم دلم آسوده در اغوش حق چون ببینم هست پاداشی بزرگ از برای صبر من در پیش حق چون بگفتا از برای مشکلات صبری بکن تا که گشت...
-
در خاموشی شب
پنجشنبه 7 تیرماه سال 1403 11:36
در خاموشی شب بُرید، ریسمانِ جوانیام آه سپیدهدمان بوی غربت میدهد همه جا... محمدرضانعمت پور
-
در نگاهت غــرق دریا می شود گاهی دلم
پنجشنبه 7 تیرماه سال 1403 11:34
در نگاهت غــرق دریا می شود گاهی دلم مثل شبنم سر به رویا می شود گاهی دلم بال و پر دارم ولیــــکن میل پروازم توئـی چون نباشی مرغ عنقا می شودگاهی دلــم همچنان با طعم باران می رســـد پائیز دل همچوطوفان بی زوایامی شود گاهی دلـم تارگیسوی توباری همچنان رامـــشگراست ساده اما پر ز غـــوغا می شود گاهی دلـم در گـــسل های دلم جا...
-
ساعتی هم بر دقایق مکث کن
پنجشنبه 7 تیرماه سال 1403 11:32
ساعتی هم بر دقایق مکث کن بر وجودت ،بر حقایق مکث کن بر عبورت از عدم در زندگی در طلوعت ای شقایق مکث کن هر کجا تنها شدی در یک خلا روی دریا، حال قایق مکث کن بین شهری خسته یا خاکستری روی صورت ها،خلایق مکث کن روی آن عشقی که دیگر هست کم روی مرگی در علایق مکث کن علیرضا دوشیار
-
میشود ماهم شوی ماهی شوم بینم تو را؟
چهارشنبه 6 تیرماه سال 1403 11:45
میشود ماهم شوی ماهی شوم بینم تو را؟ یا بری بالا مرا یا آورم پیشم تو را؟ میشود یک گل شوی، دورت بچرخم بویمت؟ یک بغل محوت شوم من، بعد از آن چینم تو را؟ میشود گلدان شوی من ذرهای خاکت شوم؟ در دلت اسکان گزینم در بغل گیرم تو را؟ در طبابت ماهری انگار، آیا می شود من شوم بیمار تا محرم شوم بوسم تو را؟ می شود شمعم شوی تا پر...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 6 تیرماه سال 1403 11:44
-
در ظهر تب آلوده خورشید هوایت
چهارشنبه 6 تیرماه سال 1403 11:42
در ظهر تب آلوده خورشید هوایت ماندم به خنک سایه تکبیر رسایت در قامت موزون اذان سر شوقت مشتاق به سینوس نوای خوش نایت با وزن قرائت به رکوع و به سجودی بر اوج روان است زسر خاک نوایت عطر رخ سجاده و شادابی تسبیح شد سرمه چشم دل من خاک دو پایت در گشت و گذاری دل شوریده و مستم شد غرق به دریای پر از موج دعایت شامل شده بر حال همه...
-
تداخل کرده با ابری وجود آفتاب اینجا
چهارشنبه 6 تیرماه سال 1403 11:42
تداخل کرده با ابری وجود آفتاب اینجا تنی بر دار آویزان نگاهی بر طناب اینجا روان می گردد این روح و روان کودکان ما به سمت رنگ شیرینی به دودی از کباب اینجا تمام سفره خالی شد ز نان خالی خشکی و برسر میزند شیخی زموی و از حجاب اینجا تحمل تا به کی دارد خدا از بینش آدم؟ چه میباشد گناه ما چه می باشد ثواب اینجا؟ گمان دارم زمان...
-
یاعلی
چهارشنبه 6 تیرماه سال 1403 11:41
-
گر خردمندی همیشه سهم تو تنهایی است
چهارشنبه 6 تیرماه سال 1403 11:40
گر خردمندی همیشه سهم تو تنهایی است در زبان مردُمان توصیف تو شیدایی است یک سکوتِ نا تمام و رنجِ بی حد می بری آدمان دیروزی اند و ذهن تو فردایی است رسول مهربان
-
به تو نگاه کردم، لبخند زدی.
چهارشنبه 6 تیرماه سال 1403 11:39
به تو نگاه کردم، لبخند زدی. لبخندت، لبخندی بر لبانم آورد. سر خود را پایین گرفتم تا اشعهی لبخند تو، کورم نکند. امیرحسین عباسکوهی
-
چگونه گویم تورا که میخواهمت
چهارشنبه 6 تیرماه سال 1403 11:35
چگونه گویم تورا که میخواهمت نشوم برایت اسباب مزاحمت هرچقدر شبیه دیوانه ها بودم بود برای خنده های ملت، شکرت خدایا،که در انتظارت نشستهام نمیدانم که چه گویم به هر قیمت چه کنم که نخواهم هم حتی مدتی بعد در فکرت،منتظرت میشوم با هر خندهت شاد تا آخرش سعیمست بودن همراهت چگویم که ندارم اطلاعاتی که نباشد شاید بودن در توانت...
-
هم مسیرِ رودِ شوخ
چهارشنبه 6 تیرماه سال 1403 11:33
هم مسیرِ رودِ شوخ میروم تا بزمِ دشت میشوم نو واژهای ... زین کتابِ نقش به نقش پُرَم از خاطرهی غرشِ ابر باده نوش، با تاکِ مست خاکِ تفتیدهی کوه ... لرزههایِ سنگِ نغز نغمهی شادِ هَزار در حصارِ انتظار انتظارِ یک نوید ... انتظارِ یک بهار انتظارِ مژدهای ... در وقوعِ فصلِ نو انتظارِ یک طلوع در هبوطی، نو به نو...
-
خاطراتت شد بغض...
چهارشنبه 6 تیرماه سال 1403 11:32
خاطراتت شد بغض... بغض هایم شد اشکـــــ... اشکهایم خیس کرد، همه دنیایم را... امین غلامی
-
کم مراافسون بکن افتاده ام دردام تو
سهشنبه 5 تیرماه سال 1403 11:40
کم مراافسون بکن افتاده ام دردام تو کی بدانستم که میگردم اسیرورام تو مستی وسردرگریبان راه خودگم کرده ام من شدم چون شمع ومیسوزم کنارجام تو آنچنان دیوانه بودم دل به دریا میزدم گرنبودم . چون کبوتر کی نشینم بام تو من نمیدانم چرامجنون وحیرانت شدم چون فرارای گشته عشق ازحال ناارام تو گفته بودم باخودم . عاقل مگرعاشق شود...
-
نشود باور من بی تو دلی خون نشود
سهشنبه 5 تیرماه سال 1403 11:39
نشود باور من بی تو دلی خون نشود کلبهای را بشری باشد و محزون نشود مِهر تو جام حیاتیاست پر از روح خدا نشود عقل بنوشد ز تو مجنون نشود نور زیبای رُخت را که به ماه ناز کند بس محال است کسی دید و دگرگون نشود گفته بودی که ز هر اشک کنیم یاد حسین(ع) قطره از وادی این بحر که بیرون نشود هر که در راهِ ولی چون تو به خدمت برخاست...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 5 تیرماه سال 1403 11:37
-
اسرار ازل رانسزد که من بدانم
سهشنبه 5 تیرماه سال 1403 11:35
اسرار ازل رانسزد که من بدانم وین ضلع معما نتوانم من بخوانم کاین پرده حجابیست بین من و او چون پرده برافتد رواست که بخوانم علی اکبری