-
حور بهشت خوانمت ، ماه تمام آمدی
دوشنبه 11 تیرماه سال 1403 11:58
حور بهشت خوانمت ، ماه تمام آمدی مانده منم چه ناممت،شرح وصال مقصدی غم نخوری که بی بدن سوی خدا سفر کنی روح به حرمت تنت، دم زند از مجردی جای تو صدر جنت است، سجده کند ملک به تو تن به چه کار آیدت، روح جوار احمدی بس که تو با سخاوتی، جان بدهی به دیگران جان تو شد فدای عشق، تن بدهی به سرمدی جز به سخا نمی شود، ره ببری به کوی...
-
فقط خدا
دوشنبه 11 تیرماه سال 1403 11:57
-
تو که هستی که شدم مست خرابت
دوشنبه 11 تیرماه سال 1403 11:55
تو که هستی که شدم مست خرابت منم آن عاشق دیوانه خطابت چه صنم داری و دل برده از ما که غزل تاب نیاورده به خوابت تو که هستی که مرا عهد ز پیمانه شکستی و نفس در نفس افتاده در این وادیه پنهان نشستی تو که هستی.؟ تو که بودی.؟ که شدم مست خرابت پیروز پورهادی
-
بیا از من قبول این خرمن گلهای زیبا کن
دوشنبه 11 تیرماه سال 1403 11:53
بیا از من قبول این خرمن گلهای زیبا کن دگر کمتر سخن از شاید و امروز و فردا کن به جای زندگی کردن کنار گند مردابی بیا منزل کنار برکه با آب مصفا کن بر این دشت کویر خشک آخر این نگاهت چیست؟ نگاه خویش بر همزاد چشمت یعنی دریا کن چرا این درّه پیمائی؟ تا این کوه است و این قله از آنجا جنب و جوش شهر را بهتر تماشاکن چرا نشناسی...
-
قلم و کاغذ از یک پیکرند چه حسی است ؟
دوشنبه 11 تیرماه سال 1403 11:51
قلم و کاغذ از یک پیکرند چه حسی است ؟ تبر و تنه از یک پیکرند چه حسی است ؟ نیمکت و میز از یک پیکرند چه حسی است ؟ قاب و طاقچه از یک پیکرند چه حسی است ؟ انحنای پیکر هر فتنه بر تنش بود خار نشود خود خود را قلم زند خود خود را تبر زند همچنان سازگار در گراییدن همچنان دوش بر کشیدن نگون تبار را به تمنا چه حاجت است دوست نابکار را...
-
من ماندهام و جدایی و خیال
دوشنبه 11 تیرماه سال 1403 11:48
من ماندهام و جدایی و خیال من و دلتنگی ترکیب آشناییست پس من ماندهام و دلتنگی عشق و محنت عجب قافیهای دارند پس من ماندهام و عشق و محنت آسمان و شب خاطرات فراق دارند پس من ماندهام و آسمان و فراق واژههایم همدم دلهای به هم قفل شدهاند پس من ماندهام و واژههای پراکنده قدم زدن با پاهای زخمشده معجزه است پس من...
-
حالا که، شب درراه رسیدن
یکشنبه 10 تیرماه سال 1403 12:20
حالا که، شب درراه رسیدن و، آسمان تنهایی بی تو بی ستاره ، بی مهتاب ، پرسکوت ترا میان بستررویا ، عریان پیچیده درغرق خواب زا نو زده دربغل، کنار بستری خالی تاسیرشود شایدچشمانم از این نگاه دررویای خواب گاه تن لرزشی، گاه نیم نفسی من تمام نفس زدن و لرزشهارا آرام در سکوت زنده زندگی می کنم انوشه گلبن
-
من برایت نامه مینوشتم،
یکشنبه 10 تیرماه سال 1403 12:19
من برایت نامه مینوشتم، تو اما نمیخواندی یا من نقاشیام بد بود یا که تو اصلن نامه دوست نداشتی رها فلاحی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 10 تیرماه سال 1403 12:18
-
باز امـروز ، بـه سـردرد ، گرفتـار شدم
یکشنبه 10 تیرماه سال 1403 12:17
باز امـروز ، بـه سـردرد ، گرفتـار شدم باز بـا فـکـرِ تـو از خواب ، بیدار شدم.. بـا رفـتـنِ تــو تمـامِ شهرم خالیست بـازیـچـه ی دسـتِ در و دیــوار شدم گفتم از دود و دَمَم هیچ نگویم که نشد آه شـرمـنـده که معتاد به سیگـار شدم بـعـدِ تـو ، هـر کـه مـرا دید ، گِریست بـا رفـتـنِ تـو ، سـوژه ی اخـبــار شدم هر کوچه و پَس...
-
چشمهارا بسته تا بهتر احساست کنم
یکشنبه 10 تیرماه سال 1403 12:16
چشمهارا بسته تا بهتر احساست کنم درخرابستان رویا مست و حساست کنم مطمئن هستم که با چشمان دل می بینمت از درخت بالغ شهر وفا می چینمت گرچه رفتی که مرا بر شمع غم مهمان کنی شاپرک گونه بسوزانی هدر عنوان کنی در خیالم باتو همبازی شدم ؛ درکت کنم مثل تو دیوانه اوج عاشقی ترکت کنم میرسد روزی که برگردی پریشان حال و زار مثل گل در...
-
دست خدا
یکشنبه 10 تیرماه سال 1403 12:14
-
و این روزها چه شلوغم
یکشنبه 10 تیرماه سال 1403 12:11
و این روزها چه شلوغم . . . . شلوغ حرف های نگفته ... لیلا مقدس
-
تمام اهل ادب از هنر خبر دارند
یکشنبه 10 تیرماه سال 1403 12:10
تمام اهل ادب از هنر خبر دارند به جای بردن نامت نگار می گویند تو حرف میزنی اما به حرفهای قشنگت سخن که نه جملات قصار می گویند شنیده ام ز نسیم و ز باد و از باران به گیسوان بلندت حصار می گویند تو همچو ماه شبی،شب شبیه چادر تو به آن حجاب که تو داری وقار میگویند نگاه تو چون شکوفه طراوتی دارد به فصل چشم تو فصل بهار می گویند...
-
در قحط سالی عاطفه ها
یکشنبه 10 تیرماه سال 1403 12:07
در قحط سالی عاطفه ها روی شنزار کویر معرفت درون هاله ای از وفا نام تو را تو در تو می نویسم واین آخرین شعر من است برای تو مژگان کریمی
-
رفتی اما باز با یادت غزل رو میکنم
یکشنبه 10 تیرماه سال 1403 12:04
رفتی اما باز با یادت غزل رو میکنم با دو چشمِ خیسِ پشتِ شیشه جادو میکنم تا شوم دیوانه از خرمای شیرین لبت با دو نخلستان چشمانت هیاهو میکنم بودنت را پیش چشمت جشن میگیرم شبی زیر تور پلک هایت رقص چاقو می کنم دست در دستانِ گندمزارِ مویت میدهم کوچه باغِ آسمان را آب و جارو میکنم چایِ پهلوقندِ بعدازظهرِ باران خورده را با...
-
به کوی دلبران،گر جان فشانی کِی هنر باشد
شنبه 9 تیرماه سال 1403 11:38
به کوی دلبران،گر جان فشانی کِی هنر باشد هنرآن جانفشانی است که باخونِ جگر باشد. سخن، بی پرده میگویم بیا جانا تو هم بشنو هرانکس غیرازین دعوی کند،اوبی هنر باشد. بپایم جان فشاندو من زعشقش بی خبر بودم همین بهتر که اوهم ازدلِ من بی خبر باشد. دلم از عشق لبریزو هنوزم دیده بر راهم چرا؟چون این دلم شیدای آن قرص قمرباشد. روَم...
-
تابستان
شنبه 9 تیرماه سال 1403 11:37
-
درون مایه هایم را هورتی می کشم بالا
شنبه 9 تیرماه سال 1403 11:36
درون مایه هایم را هورتی می کشم بالا از اول یا که آخر یک نفس مثل یک لیوان شیر آری شاید کرکس وار باشد شاید هم لاشخور وار بلعیدن یا هضم کردن این همه لغات برایم سخت است سر خطهای مشترک میان دفتر مشقت با دفتر مشقم عادیست اسب سرکش رویایم را می کنم کمی تیمار ، زین می کنم می تازم تند تند میان بندهای این حصار که انداخته ای روی...
-
من آن قوی پریشانم
شنبه 9 تیرماه سال 1403 11:35
من آن قوی پریشانم که جز دریا نمی بیند و جز آوای هر موجش نمی خواند سرودی سوی خود مارا و چون قویی که میمیرد بروی سینه دریا به روی سینه ات روزی به پایان میبرم این عمر عاشق را پریشانم مران مارا از امواج نگاهت دلبر زیبا که مرگم را بروی سینه ی دلدار میخواهم مثال مرد مجنونی که میخواند بسوی خویش لیلا را بیا لیلاترین لیلا بیا...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 9 تیرماه سال 1403 11:34
-
گفتم: گلاب آن قدرها هم ماندنی نیست
شنبه 9 تیرماه سال 1403 11:30
گفتم: گلاب آن قدرها هم ماندنی نیست بوی کباب آن قدرها هم ماندنی نیست گفتی: که مستی سرخوشی با شعرهایم گفتم: شراب آن قدرها هم ماندنی نیست گفتی: که می مانی برایم تا همیشه گفتم: حباب آن قدرها هم ماندنی نیست گفتی: به دریا می رسی با چشم هایم گفتم: سراب آن قدرها هم ماندنی نیست گفتی: صبوری، می نشینی پای دلدار گفتم: که تاب آن...
-
می خوام فانوسو بردارم
شنبه 9 تیرماه سال 1403 11:29
می خوام فانوسو بردارم اگه این شهر تاریکه باید پیدات کنم امشب با تو روزام نزدیکه تو تو آغوش من بودی چی شد گم کردمت حالا منی که یک شبم هرگز نگفتم من به جای ما دارم رد میشم از اینجا میون آجرایی که برام دیوار می سازن شبیه آدمایی که به چشم غنچه بدبینن خسا رو خواب می بینن کسایی که میون خاک برات آوار می چینن بیا فانوستو...
-
رد پای نگران پنجره
شنبه 9 تیرماه سال 1403 11:25
رد پای نگران پنجره فرو ریخته در خلوت کوچه و من سرشار از تمنا رشتهی خیالم را از ته تاریکی رها کردم به تکهخورشیدی که زخمه می زند بر چنگِ تابش بگذار دور شوم از بی پایانی قارقار کلاغی که بوی پژواک اهریمن می ریزد از بن گلویش بر شیارهای ذهن و بنشینم بر لب آیینه زیر بوتهی نیایش تا از دستی که کلمات را نقاشی می کند بر تن...
-
ای خدا مظلوم این دوران تویی
شنبه 9 تیرماه سال 1403 11:24
ای خدا مظلوم این دوران تویی یکه و تنها در این سامان تویی آنکه باید خون بحالش گریه کرد آن غریب چاه و نخلستان تویی ای فدای فضل و جود و رحمتت صبر و تدبیر و مدارا کردنت کو دگر از نام و دین تو نشان این پلیدان را ز درگاهت بران جواد صفری
-
در این شبها یقین دارم که بیمارم
شنبه 9 تیرماه سال 1403 11:23
در این شبها یقین دارم که بیمارم تو را میبینمت با اینکه بیدارم ندارم چارهای دیگر فقط باید به جای گوسفندان آه بشمارم تمام شادیام باشد برای تو تمام غصههایت را خریدارم خزان افتاده در باغم، خدا باغم... بر این قلبی که پژمردهست میبارم نه انسانم نه حیوانم که حیرانم چنان یک روحِ شبگردِ خودآزارم الا ای دل نصیبم کردهای...
-
آه ،این راهی که دنیا پیش روی ما گذاشت
جمعه 8 تیرماه سال 1403 11:43
آه ،این راهی که دنیا پیش روی ما گذاشت در مسیرِ آن همه خواب و خیال ما نبود این همه سختی که ما بَهر نمُردن می بریم هیچ یک آن وعده یِ رشد و کمال ما نبود اشرف مخلوق شد انسان برای سیر عَرش ما به فرشیم و ره اعلا وصال ما نبود وعده ی خالق به آدم ، جنَتِ با شرط بود سیب و گندم نوش جان،رضوان حلال ما نبود احسان زنگنه
-
گنجینه تنگ چشم
جمعه 8 تیرماه سال 1403 11:42
گنجینه تنگ چشم سوک پرگار خمیده چَشم چیرگی زور بی چگالی خشم وانمودگری های مینوی بیگانه وار در ریزه بنیادی اوگ پهلوانی با روبند پلاستیکی مگر دیروز شده امروز راه نیروی پایسته دیگری نیست. گستره چشم انداز خام سست آوازه گران می بی جام تشتی نمانده تا بی اُفتد از بام از مُهر انگشت بی چونی آی آویزه آوبندهای خونی وای بر خاموشی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 8 تیرماه سال 1403 11:41
-
سکوت در خانه فریاد میزد
جمعه 8 تیرماه سال 1403 11:39
سکوت در خانه فریاد میزد نیم نگاهی به دیوار انداختم اهی میکشید ماتمکده غروب چیره شده بود بر شب باری شب نمیشد خانه را اه سوز ناک دیوار و نگاهم به گلدان فرا گرفت خانه داد میزد یار کجاست پوریا کرمی