-
بیتابیام
شنبه 2 تیرماه سال 1403 11:49
بیتابیام بیتابیِ نور دلتنگیام دلتنگیی خداست هرچه، از تو؛ دور میشوم از شعر از زندگی از نوشتن محروم میشوم امید را که؛ از عاشق، نمیگیرند هرچه، از من؛ دور میشوی از نفس از عشق از دوست داشتن محروم میشوم خدا را که؛ از عاشق، نمیگیرند اتِّفاق عاشقی؛ دیر میآید ناگهان میاُفتد زود تمام میشود خاطراتش هرگز امّا؛...
-
یاعلی
شنبه 2 تیرماه سال 1403 11:47
-
بعد ماهی ماه من در لخظه ای رویت شده
شنبه 2 تیرماه سال 1403 11:45
بعد ماهی ماه من در لخظه ای رویت شده با صدای ردْ پایش قلبم هم صحبت شده پیش خود قند و عسل با دیدن او می خورم روز و شب درراین خیالم لحظه ی وصلت شده روی ماهش را ندیده قامتش با من چه کرد در فراقش قامت رعناش ذی قیمت شده در شگفتم آشنای روزهای بی کسی چاووشی خوان زمان غربت و عزلت شده آرزویم شب نشینی در شب مهتابی است تا شبی...
-
دل به تمنای تو دادم ز کف
شنبه 2 تیرماه سال 1403 11:44
دل به تمنای تو دادم ز کف گوهر گمگشته من در صدف در عجبم تیره نگاهت چه سان بر دل غمدیده من شد هدف خیلی ملائک همگی در سما بهر تماشای تو هستند به صف فخر کند بر همه خلق تا مادر گیتی چو تو دارد خلف هر کسی از عشق بگوید سخن عشق شما تا به ابد یک طرف شد گنهم باعث خواری من مهر تو داده به من بد شرف کی شود از لطف عطایم کنی تذکره...
-
حراج عشق است و
شنبه 2 تیرماه سال 1403 11:43
حراج عشق است و تنهایی... تنها کاری بود که برای دلم کردم امیرعلی قربانی
-
خودم سرِ وزنم شعرم نه
شنبه 2 تیرماه سال 1403 11:41
خودم سرِ وزنم شعرم نه با هم کشتی می گیریم در سر شاخ حریفش نمی شوم به خاک سیاه می نشانمش باز هم امتیاز نمی دهد هر فنی که بلدم می زنم او سر وزن نمی آید عاقبت من وزن اضافه می کنم تا شاخص هم وزن شویم حسین مقدسی نیا
-
دل رفت و عمر رفت و روان رفت و
جمعه 1 تیرماه سال 1403 11:49
دل رفت و عمر رفت و روان رفت و بعد ازین ماییم و آهِ سرد و لبِ خشک و چشمِ تر... سلمان_ساوجی
-
منم آن مست و پریشان نگاهت
جمعه 1 تیرماه سال 1403 11:45
منم آن مست و پریشان نگاهت که دلم تو و احساس تـو را میخواهد... فروغ_فرخزاد
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 1 تیرماه سال 1403 11:40
-
دارم به این نتیجه می رسم که
جمعه 1 تیرماه سال 1403 11:39
دارم به این نتیجه می رسم که پشت پلک هایم شهری است، پر از خاطره های نیمه مکدر، حرف های نزده، پنجره های قفل شده رازهای مگو، با مردمانی از جنس ترنج و دارچین و گل رز... ما تن به تن خاطره ها ایم. روی هر واژه امان یک بذر از نگفته می کاریم که اگر بروید، سایه همه گیرش ره می گیرد تا صورت آفتاب. آنوقت بیا هی بگو، چه خبر؟ اثری...
-
اینجا ها ؛ هستی تو مرا ؟
جمعه 1 تیرماه سال 1403 11:35
اینجا ها ؛ هستی تو مرا ؟ همچو یک کودک که بگیرند از او بستنی اش را در ظهر گرم امرداد گریه آغاز کند او ؛ بستنی اش را خواهد دل وامانده من میداند بستنی آب شده ؛ اشک سر آغاز شده چوب آن بستنی چوبی پاک دیر زمانی ست ؛ یادگار ست مرا ... سعید رضا علائی
-
یاعلی
جمعه 1 تیرماه سال 1403 11:34
-
من و این گردش ایام که تو مال منی
جمعه 1 تیرماه سال 1403 11:31
من و این گردش ایام که تو مال منی من و پروانه شدن در پی باغ و چمنی تو مرا معنی هر جملهی نیکی به خدا تو همان عشق من و فخربه هرانجمنی تو طلوعِ سحری، نور ز شادان دلی ای که در فکر و خیالم چو گل نسترنی آن چنان عاشق رویت شده ام ای گل من که مرا نیست دگر هیچ هوس و داشتنی در دلم عشق تو دارم تو که خود جان ودلی ای که تو قلب من...
-
عجبی نیست که داروغه و دارا
جمعه 1 تیرماه سال 1403 11:30
عجبی نیست که داروغه و دارا شده اند یار هم و غافل و بیمار نا دار که ندارد به خدا هیچ داروغه و دارا بشوند گیج دارا شده سرمست خیالات تخریب کند آن راه کمالات جمعی ز جماعت شده گریان داروغه و دارا همه خندان چون راه به بستند ره سادات بیمار و فقیرند همه در دار مکافات ابراهیم معززیان
-
وقت تَنگ است ،با من دیوانه بنشین ساعتی
جمعه 1 تیرماه سال 1403 11:28
وقت تَنگ است ،با من دیوانه بنشین ساعتی حرفها دارم برایت، جنگجوی بی سپاه از همان روز نخست و آن قرار اولی یکدگر آزرده ایم، هر بار با یک اشتباه جای خوبی و بدی این روزها تغییر کرد یا که آدابی و رسمی نو ،تو بر پا کرده ای؟ جنگ و صلح و کینه هامان یک طرف گفته اند با دشمنانِ من مدارا کرده ای؟ بین کار خوب و بد دیگر برایت فرق...
-
سر چشمه جناب تو دولت سرای عشق
جمعه 1 تیرماه سال 1403 11:25
سر چشمه جناب تو دولت سرای عشق آخر درین سرا، چه گزینم بجای عشق تا حسن خط یار کند مشق دلبری حَک، میکند صحیفه دل را هجای عشق هرچند دل محقر و کسر و شکسته است پا در شکسته نه که بود مبتلای عشق ما عاشقان حضرت حشریم و بندگان در حشر عشق ،طالب درد و بلای عشق جوئیم حشر را که بود وصل روی تو ما غم کشیده ایم، امیدش سزای عشق گر جوهر...
-
بی تو دنیا را نمیخواهد دلم
پنجشنبه 31 خردادماه سال 1403 11:29
بی تو دنیا را نمیخواهد دلم خواب و رویا را نمیخواهد دلم ساحلت را دور گردانی ز من موجِ دریا را نمیخواهد دلم بس معطر کردهای این شهر را عطرِ گلها را نمیخواهد دلم محتوای من نباشی در غزل حسِ زیبا را نمیخواهد دلم چهرهات را گر نبینم لحظهای چشمِ بینا را نمیخواهد دلم باش تا آینده را محشر کنی بی تو فردا را نمیخواهد...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 31 خردادماه سال 1403 11:28
-
ای آنکه پیرم کردهای دل را ببازم حاضری
پنجشنبه 31 خردادماه سال 1403 11:26
ای آنکه پیرم کردهای دل را ببازم حاضری به دور چشمت کعبهای دیگر بسازم حاضری شیرین گهی در پشت نقشی تازه پنهان میشود فرهاد باشم هی به نقشت من بنازم حاضری ای که تویی جان و تنم یاد تو هر دم به لبم آتش گرفته حنجرم می سوزد این تن از تبم یوسف و آشفته سرم من خود زلیخا می درم حالا که نازت می خرم ای ماه باشی در شبم محمد خوش بین
-
به خلق یار چه می شود نوشت این عجیب است
پنجشنبه 31 خردادماه سال 1403 11:22
به خلق یار چه می شود نوشت این عجیب است که در توان این شعر ما نیست این عجیب است خورشید می تابد و من در چادر سیاهی رفته عجب چه می توان گفت وای این عجیب است شعر من از ایـن منتطق عشق جاریست وای او به من گنه کار چه گفت این عجیب است درشهر ما نیست باده فروشی که کند یاد یار من خود باده نوشم این شهر نیست عجیب است در خمره این...
-
عطر دستانت را
پنجشنبه 31 خردادماه سال 1403 11:20
عطر دستانت را از پوست تن ِ گیسوانم نگیر بگذار زندگی ببافم صدیقه بیگلری
-
سکوت
پنجشنبه 31 خردادماه سال 1403 11:18
-
من موج شدم شاید تو روزی ساحلم باشی
پنجشنبه 31 خردادماه سال 1403 11:16
(روزی به دنیا آمدم)تا قاتلم باشی من موج شدم شاید تو روزی ساحلم باشی آماده کردم من خودم را تا شوی درمان یک جور شد در آخرش تا مشکلم باشی اما تو گویا آمدی من را زنی آتش مشتی نمک بر زخم هایم در دلم باشی حدیث شباهنگ
-
دست کودکی به راه
پنجشنبه 31 خردادماه سال 1403 11:15
دست کودکی به راه کاسه ای پر از آوار... محمد مرادی
-
هزاران بار میپرسم نگو نه
پنجشنبه 31 خردادماه سال 1403 11:14
هزاران بار میپرسم نگو نه گهی صبح و گهی الان نگو نه بگو آری بگو بعله دِ یالله دلم یک یار میخواهد نگو نه مهدی سلمانی
-
به لعل کوه تاجیکان نمیشاید همانندی
پنجشنبه 31 خردادماه سال 1403 11:13
به لعل کوه تاجیکان نمیشاید همانندی لب سُرخ تو از هر سُرخ زیباتر نماید رو ز رنگ برف، برفیتر شده رویت دو زلف تو طلای ناسره ماند میان مُشک و زر ابرو دو چشمانت خلیج پارس میماند پر از آبی پر از سبزینههای برگِ نخلانِ شده جارو تو خوزستانِ اروندی و ماهیگیر احساسم دو پایت ساقهٔ نرگس دو دستت چون حنا پارو محمدنبی خرّمی
-
نگذار دل اسیر فردا بشود
چهارشنبه 30 خردادماه سال 1403 11:47
نگذار دل اسیر فردا بشود در حسرت دیدار تو دل، شیدا بشود بگذار ببینم تورا هرشب و هر روز شاید با خاطر تو عشق پیدا بشود نگذار دل بمیرد در این تنهایی در آغوش نگاهت اشک دریا بشود بگذار فریاد زنم حضور پر عشقت را تا عشق تو در قلب آدم حوا بشود نگذار بخوابم تا باز ببینم در خواب رغیب من در آغوش تو هویدا بشود محمد حسین حسن بیگی
-
می رفت در جادههای خیس
چهارشنبه 30 خردادماه سال 1403 11:46
در روزهای بارانی گفتم سایبانی آنجاست گقت میروم تا انتهای راه زیر درخت با برگهای بارانی خستهام از غبار راه کجاست باز هم یک فصل بارانی؟ حسن بهبهانی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 30 خردادماه سال 1403 11:44
-
آسوده نبود آنکه تو را کار نباشد
چهارشنبه 30 خردادماه سال 1403 11:41
آسوده نبود آنکه تو را کار نباشد کس نیست که بیعشق تو بیمار نباشد جو نیست که در کوی تو دریای نگردد ره نیست که جز راه تو، دشوار نباشد یک نقطه نیامد، درین دایره و دور حیرتزدۀ گردش پرگار نباشد از لطف تمام است، که راه تو زلال است غیر از ره تو، یک رهِ هموار نباشد گر حلقۀ زنجیر تو را دست بگیرم آن حلقه به گوشم بزنم عار نباشد...