-
خواستم تا که بوسه زنم بر رخ ماهت اما نشد
چهارشنبه 3 مردادماه سال 1403 12:20
خواستم تا که بوسه زنم بر رخ ماهت اما نشد خواستم تا که سجده کنم به درگاهت اما نشد خواستم یک قدح سبز بنوشم از لب شیرینت غمزه ای کرد که دیوانه ام در شام گاهت اما نشد بارش ار فرصت بوسیدن رخش داد بوسیدم سیل شد بوسه من بر سر کوی منایت اما نشد مر حم درد مرا زخم چرکین تو داد است طبیب دردهایم جمله کردم درمان با صدایت اما نشد...
-
خدایاپناه مون باش
چهارشنبه 3 مردادماه سال 1403 12:14
-
تو بدان راه سیه گر بروی یا نروی
چهارشنبه 3 مردادماه سال 1403 12:13
تو بدان راه سیه گر بروی یا نروی باورت گر بشود یا نشود پشت سر خواهم بود عطر گیسوی طلایت شده تک رهبر من و به خود خواهم گفت که دو چشمان سیاهت همه پیرایهٔ من رادین رودساز
-
اهل کاری گر به کوشش زنده باش
چهارشنبه 3 مردادماه سال 1403 12:10
اهل کاری گر به کوشش زنده باش نان بازو می خوری غمگین مباش آنکه با حیلت طعامی می خرد بار هیزم را به دوزخ می برد هرکسی را بهر کاری ساختند کسب روزی را به او آموختند کار باید کرد در ریسندگی تا بیاموزیم درس زندگی زندگی سخت است زیر خط فقر کارگر می داند این شرمندگی پنبه را می آورند از راه دور کارگر می چیند آنها را به زور بس...
-
من... من در تب طاعون زمین میسوزم
چهارشنبه 3 مردادماه سال 1403 12:09
من... من در تب طاعون زمین میسوزم من یک جزامی مطرودم که مردمان بی تفاوت شهر دردهایم را لای نان باگت برایم می آورند من دختری هستم که گیس های التماسم را نامنظم بریده اند ... و سوار بر ماشین های التزام آبروبم را در بوم زندگی رنگ روغن می زنند من اندوه خشک شده ی پدری هستم بر نرده های ای کاش فرزندانش من ناله های مادری هستم...
-
من به هرکس کرده ام در هر زمانی اعتماد
چهارشنبه 3 مردادماه سال 1403 12:07
من به هرکس کرده ام در هر زمانی اعتماد داده من را گونه ای با عقل نادانش به باد گیرِ من باشد همیشه چون پیامم می دهد بعدِ هر کاری دگر من را نیاورده به یاد رسم دنیا و همه مردم به نامردی شده هرکه دل دادم به او، او هم دلی با من نداد راهِ من باشد جدا از هرکه از من غافل است چون که دارم تا همیشه به خدایم اعتقاد دوستی با هرکسی...
-
من از دیار کریمان بی همانندم
سهشنبه 2 مردادماه سال 1403 12:11
من از دیار کریمان بی همانندم برایتان دل بی غصه آرزومندم شکوه یک زنم از آفتاب و آیینه که از لحاظ صلابت خودِ دماوندم شبیه پسته ی خندان همیشه خوشحالم که با وجود غم و غصه ،باز می خندم چراغ خانه شدم زنده ام به مهر و وفا که از کنارِ تو بودن بسی خوشایندی اگر چه در جگرم زخمهای سر بازی است ولی همین که شدم عاشق تو خرسندم غزل...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 2 مردادماه سال 1403 12:09
-
فقط اعجاز حق، می خواهد و بس
سهشنبه 2 مردادماه سال 1403 12:08
فقط اعجاز حق، می خواهد و بس شفــــای خود عطا، فرماید و بس شفــــــای ما مریضـان، جملگی را دهــد آری خـدا، گر خواهد و بس سلیمان بوکانی حیق
-
دمشان گرم شیمی دان ها
سهشنبه 2 مردادماه سال 1403 12:07
دمشان گرم شیمی دان ها که نه شپشی درسرها ماند و نه کرمی در روده ها کاش دارویی هم برای دفع انگل های دو پای جامعه می ساختند پرشنگ بابایی
-
صدای هجوم افکار را
سهشنبه 2 مردادماه سال 1403 12:06
صدای هجوم افکار را از مخروبههای ذهنم میشنوم؛ وقتی که بر اثر رنجِ خود خوری روحام را میتراشد و نیمی از مغزم در خاموشی مطلق به سر میبرد عسل محمدی
-
زندگی
سهشنبه 2 مردادماه سال 1403 12:05
-
شوروشرافتاد بسرها ازدل بی باکی ما
سهشنبه 2 مردادماه سال 1403 12:02
شوروشرافتاد بسرها ازدل بی باکی ما بین دلشدگان ولوله شد به گریبا ن چاکی ما هاتف از غیب خبرآورد که خواهد آمد کاشک می دید حال من آن، مشتاق هلاکی ما منٌت از ساقی ومیکده و مستی نمی باید دید خوش توان رفت به مستی از خُم افلاکی ما چاره کار بر آن است کزین شهر جان ببرم تا نبینند رقیبان حاسد شب غمنا کی ما داغ سی مرغ پریشان بر...
-
چو در هر بادیه پیدا شدی اندر دل خویش
سهشنبه 2 مردادماه سال 1403 12:01
چو در هر بادیه پیدا شدی اندر دل خویش دگر هر سویه جزا آیَد از آن توشه ی پیش رضا اسمائی
-
فرهاد صفت از سر وجان بگذ شتیم
سهشنبه 2 مردادماه سال 1403 12:00
فرهاد صفت از سر وجان بگذ شتیم هر دام که گستراند شیرین ،بدان پیوستیم ما بودیم ودلی که از روی صفا دنبال سراب زندگی ازدوجهان بگسستیم عبدالمجید پرهیز کار
-
دست هایت تا مرا از یاد برد
سهشنبه 2 مردادماه سال 1403 11:58
دست هایت تا مرا از یاد برد برگ های خشک من را باد برد شب وزید و جنگل بادام را دستهای خونی جلّاد برد ماه من با ابرهایت خو بگیر ماهی ات را تور یک صیّاد برد گردبادی می گذشت از کوچه ها با خودش هر آنچه را آزاد ... برد ای مترسک زحمتت کم شد، ببین؛ کشتزار شادی ام را باد برد سرزمین پادشاه عشق را لشکری در جنگ استبداد برد توی شهر...
-
در وجودم آتشی زبانه می کشد
دوشنبه 1 مردادماه سال 1403 12:04
در وجودم آتشی زبانه می کشد انگاری در دلم عشق فوران کرده تو را می خواهم به اندازه شنیدن نغمه خاموش شب تاریک به نشستن کنار برکه زندگی به تمنای خواستن ساعتی در کنارت خیره ماندن چه کردی با خواهش باریدن بی صدای باران خیس شدن در زیر قطرات اشک لرزان با ترنم عطر عاشقی با طراوت شبنم سحرگاهی با اندک رمق مانده در تنم می خوانمت...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 1 مردادماه سال 1403 12:03
-
باید برای خودم شب شعری بپا کنم
دوشنبه 1 مردادماه سال 1403 11:59
باید برای خودم شب شعری بپا کنم تا پیش پای غزل رقص واژه ها کنم یا آتش خیال بریزم درون شعر طوفان غم به شعله شعری عطا کنم این سینه ی شکسته به اندوه مبتلاست باید دوبیت مثنوی اش را دوا کنم گرداغ های شکفته به اندوه گل کند لبخند غم بغزل در قفا کنم تا اشکها بخون جگر هدیه میشود شعری به وسعت دریا بپا کنم تا لحظه ی وصال دو بیتی...
-
نمانده گرچه در پهنای پروازم پر و بالی
دوشنبه 1 مردادماه سال 1403 11:57
نمانده گرچه در پهنای پروازم پر و بالی چه سختی ها کشیدم تا بپرسم از تو احوالی نمی بینی چگونه دل به سودای غمت دادم نمی دانی چه گفتم در خیالت با پر شالی هنوز از خاطرات مانده در یادم خبر داری ؟ همان دلدادگی ها، سر سپردن های هر سالی تو بودی و بهار و شاخه ای گل روی موهایت و من گم گشته بودم لابه لای اشک سیالی من و عکس تو و...
-
روزی می آید و ما در کفِ این تقدیریم
دوشنبه 1 مردادماه سال 1403 11:55
روزی می آید و ما در کفِ این تقدیریم یک به یک واهِمه داریم که بی تقصیریم روزی می آید و ما در صفِ این راهِ خدا در به در فکرِ عذابیم و پیِ تدبیریم علیرضا صانعی
-
السلام یاقمربنی هاشم
دوشنبه 1 مردادماه سال 1403 11:52
-
من حاضر بودم با تار و پود جامه ی ژنده بر تنم ،
دوشنبه 1 مردادماه سال 1403 11:50
من حاضر بودم با تار و پود جامه ی ژنده بر تنم ، زیر پایت را با همین تنها داشته ام فرش کنم ؛ چه شد که پایت را بر زخمهای دلم گذاشتی ؟ من که از زخم های دلی که زدی گلایه نکرده بودم رضا اسمائی
-
حوا، از خیر آن میوه
دوشنبه 1 مردادماه سال 1403 11:49
حوا، از خیر آن میوه می گذشت اگر آدم نیز دیروز از خیر حوا؛ روی زمین، میمون امروز اشرف مخلوقات بود بشر از اهالی کائنات؛ محمد ترکمان
-
دلم می خواهد اکنون
دوشنبه 1 مردادماه سال 1403 11:46
دلم می خواهد اکنون از این دنیای رنگارنگ رها گردم و روی برگردانم از جاهلانی که نام جهل خویش را دانایی می گذارند که من جز جهل ونادانی در این جمع چیزی نمی بینم دلم می خواهد اکنون مجنونی شوم ره صحرا بگیرم نه ترسی دارم از گرمای سوزانش نه ترسی دارم از خار مغیلا نش مرا افتاده است دردی در جانم که درمانش در این شهر و دیار و...
-
بدنبال هوای تازه میگردم نمیابم
دوشنبه 1 مردادماه سال 1403 11:44
بدنبال هوای تازه میگردم نمیابم نمیدانم که بیمارم ویا بیدارخوابم غروبی با خیالت با خودم در گفتگو بودم نفهمیدم کجا یک لحظه میدادی جوابم بخود باز آمدم رفتم همانجایی که باهم هزاران بار کرده آتش عشقت کبابم تو با ساز خیالم رقص وشوری داشتی ومن عاشق ترین مجنون با حال خرابم نگاهت شوق شیرین ، اخمهایت شور لیلی منو قلب شکسته...
-
شعر مرا نخواند برفت
یکشنبه 31 تیرماه سال 1403 12:22
شعر مرا نخواند برفت اشک مرا چکاند برفت چه تیری بود در کمان ابرویش که آنرا به دلم نشاند برفت کمند خرمن گیسوانش را به پای دلم ببست برفت اسیرم کرده ودلشکسته و عاشق لیک من ندانم به کدامین راه توشه سفر بست برفت به هر که پرسیدم نشان او نمی دانم که چرا ؟ مرا دیوانه پنداشت برفت عقیل ماله میر
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 31 تیرماه سال 1403 12:21
-
چون خُم دُر پنهان ومدام در جوشم
یکشنبه 31 تیرماه سال 1403 12:20
چون خُم دُر پنهان ومدام در جوشم فریاد درون سینه دارم و خاموشم دست بدارید ازخُم دورافتاده زخویش گردل گشایم بینید درجوش وخروشم عبدالمجید پرهیز کار
-
از عشق بر نیاید جز غصه وجدائی
یکشنبه 31 تیرماه سال 1403 12:19
از عشق بر نیاید جز غصه وجدائی نیست مرغ گرفتار از دامش رهائی خوش بود به سبزه زارن وایامی که برکام اکنون گلهای حسرت روئید درباغ آشنائی پندم بگیر ای دل بازش نرو به این ره ورنه چون اسیردردام ، دانه بود گدائی عبدالمجید پرهیز کار