-
تابستان
شنبه 6 مردادماه سال 1403 11:59
-
نشسته ام در متن
شنبه 6 مردادماه سال 1403 11:58
نشسته ام در متن میان کلماتی که می باردشان قلم در پاره هایی از باد آنگاه که زنی کور میخواند تکه هایی از انجیل را برای کودکی پیر که سال هاست قایم باشک را از یاد برده بی گمان پاره ها اندوهگین حرف هایی اند که سال هاست در خود حبس کرده اند فریادی از سکوت را مهناز عبدی
-
خاطرت نیست ، خاطرم هست
شنبه 6 مردادماه سال 1403 11:56
خاطرت نیست ، خاطرم هست چگونه برده ای از خاطرت خاطرم را آرام بی صدا دل نهاده ی به آن دلبرک بی خدا میان شوق ، ذوق آن دم آخر اشک بهارم را یادم هست له کردن برگ خشک پاییزت را انتظار در هم نگاهی بی سود مرا حاصل دل اما تو را شوق وزین چرپ زبانی آن بی خدا گمانم که گول خورده ای نه گول کرده ی عشق ما را چه زیست شناسی زیبا .......
-
کسی گذر نمیکند دگر به این شبانه ها
شنبه 6 مردادماه سال 1403 11:52
کسی گذر نمیکند دگر به این شبانه ها مرا بغل نمیکند کسی به عمق شانه ها دلم گرفت از غم صدای بلبلان چرا پرنده ای نمی رمد به سوی آشیانه ها و کوچه باغ شهر تن تهی شد از درخت من تبر زند به ریشه ام تمام این جوانه ها چنان که خشک شد تنم بدور از طراوتت زغال مشتعل شدم میان قهوه خانه ها چو در به در شدم از این نفس نفس زدن بیا بیا...
-
ای من تا کجا هم پیاله با غمی؟
شنبه 6 مردادماه سال 1403 11:50
ای من تا کجا هم پیاله با غمی؟ با من دور از معمار که ویرانم مستی حقیر میشود از قامت آن پی ریزی پیاله ها پر نکرد دلتنگیم را آیت سرخوشی فراموشیست من در ژرفای آن هم هم مقام با تو بودم... علیرضا مذهب
-
بیشتر از یک زن است یار وفادار توست
شنبه 6 مردادماه سال 1403 11:38
بیشتر از یک زن است یار وفادار توست در خوشی و ناخوشی عاشق دیدار توست در ره توفیق تو گذشته از هر چه هست بیشتر از آنچه در حیطه پندار توست دل نگران تو در هر کژی و راستی سخره نبینی از او محرم اسرار توست پای به پای تو در کودکی و در شباب در حضر و در سفر مونس و غمخوار توست بر سر راهت چو باز نشسته با چشم باز تا که نبینی گزند...
-
قلوب جهانم پر زخون است
جمعه 5 مردادماه سال 1403 12:19
قلوب جهانم پر زخون است دل بی جان من از جنون است بی زبان گویم از این زبانم روزگارم روزی بر من جرون است از گذر های این باغ بهاران وجودم خالی از شجر درون است در صدای شاعران بی شعر یک غزل از شعرتو گرون است آنیتا رستم پور
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 5 مردادماه سال 1403 12:18
-
ترسم بوی تو از تن من برود
جمعه 5 مردادماه سال 1403 12:17
ترسم بوی تو از تن من برود ترسم آن نگاه نافذت دور شود ترسم بروی با دیگری جفت شوی خانه و کاشانه ام را ویران کنی ترسم دست های پر ز مهرت رود بر شانه ی یار دیگر نشیند من تمام حال و احوالم حول چشم تو میچرخد تمام آنچه دارم با تو معنا می شود این جهان بی تو ندارد ارزشی با تو ،دنیای من رنگی و آباد می شود سحر کرمی
-
کاش کودکی می شدم دوباره
جمعه 5 مردادماه سال 1403 12:16
کاش کودکی می شدم دوباره میانِ نَفَس های خفتهٔ شب در سکوتِ سردِ چیق ها باز پچ پچ می کرد در گوشهایم قصهٔ وهمناکِ جنیان کاش آن روزگاران باز می آمد دوباره با رودی پر از آب با باغی پر از بهشتِ میوه ها چنانکه در کنج تاریک هر کلبه دلی می درخشید به روشنایِ روز کاش کودکی می شدم دوباره لای شاخساران سبز گردو چشم در چشمِ سنجابها،...
-
از نیاکان خودم رأفت وز این تن افترا
جمعه 5 مردادماه سال 1403 12:15
از نیاکان خودم رأفت وز این تن افترا تن همان سرکوبِ وجدان و نشانِ دار بود رأفت و این افترا از هر کنش آمیخته این دروغ و افترا از سمت ما بیدار بود هر که با تهمت شرف داد و به اهدافش رسید. نام او ایثارگر، چون تهمتش ایثار بود. افترا از روی سرکوب و فغان آمد پدید. من ز تو برتر، همان بنیان استثمار بود. شور نادانی، توهم از خود...
-
ذکرروز جمعه
جمعه 5 مردادماه سال 1403 12:14
-
وَقتی ظُهورِ یک یَقین ؛ پَردِه یِ شَک را می دَرید
جمعه 5 مردادماه سال 1403 12:11
وَقتی ظُهورِ یک یَقین ؛ پَردِه یِ شَک را می دَرید دریا صِدایِ موج را ؛ از عُمقِ جان می آفَرید ... آن شَب کَلاغِ قِصِه ها ؛ رَفت و به اِنتِها رَسید مادَربزرگ قِصِه ای گُفت ؛ خواب ازسَرِ ماهی پَرید احسان پیرحیاتی
-
شاعر یعنی
جمعه 5 مردادماه سال 1403 12:10
شاعر یعنی بافندگی ، از رنگ و یخ تابندگی می بافد او خوش رنگ وپیج تا خرخره ،پوشد تنان کوشد، به سعی آرد پیام از زندگی یا دیو ودد آرد به بند یا بندگی بالندگی رضا شاه شرقی
-
تو را با دیگران خواهم
جمعه 5 مردادماه سال 1403 12:09
تو را با دیگران خواهم . نه تنها ، بی دل و امید . سواد و معرفت خواهم. نباید بی ثمر خوابید، اگر سازی درونت هست نباید بی نوا پوسید. هر اهنگی که داری پر ثمر بنواز. گر از شادی بگوید میشود جاوید. نگارا دلبر رقصان و سر مستم. درون ساز عاشق، میشود رقصید. غرور ساز خود بشکن یه آوازی. ندای عاشقی گوید به سر مستی، هنوز هستی، هنوز...
-
داد بزن
جمعه 5 مردادماه سال 1403 12:08
داد بزن سیلی بزن لابه لای افکارت هر چه داری نثارخیالم کن ندیده ام . یکجاشنیده م بزرگ ترین دیوارجهان دیوارچین است پا بذارروی دیواردلم توجهان کسی هستی که ایستاده دیوارش از همه ی دیوارها کوتاه تر است درحصارقلعه سرزمین تو سمیه معمری ویرثق
-
هر تیره شبی را سحری هست
پنجشنبه 4 مردادماه سال 1403 12:20
هر تیره شبی را سحری هست هر آمالی را وصالی ، میانِ درد و مرگ و وصل و هِجران کلام و نام تو مرهم و مَحرمِ ، سوز ست کِه گفته میانِ این زمانه دلی بی رنج می سُرایَد شادمانه میانِ خواب و رویا ، وَهم و سودا من آن زنده دلم بر نامِ تو لیلایِ شیدا سحر قائدرحمتی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 4 مردادماه سال 1403 12:17
-
من آن قطرهای بودم اما چه شد
پنجشنبه 4 مردادماه سال 1403 12:16
من آن قطرهای بودم اما چه شد که با آبروی تو دریا شدم شبی قطره در چشم بیخواب خویش که در آرزویت چو صحرا شدم کویرم تحمل ندارم به باد که در خاطراتم جدایی بیاد جدایی جدا کرده ما را ز تو بگو بر خدا تا به یاری بیاد کمک کن تو ای آبرو دار من که تنهاییم بلکه بر سر بیاد من انگار تنهاترینم چرا ؟ تو تنها گذاری مرا بیوفا؟ وفا کن...
-
شبها که تنهایم، زنگ آخرین قافلهام را میشنوم
پنجشنبه 4 مردادماه سال 1403 12:15
شبها که تنهایم، زنگ آخرین قافلهام را میشنوم و در کوچههای صبح، زندگی را بیشتر دوست دارم عاقبت روز و شبی، عزرائیل شاخه مرا هم میچیند و یکی بود و دیگر نیست و آنگاه زمزمه میکنم از چه روی، خودم را سخت فشرده و فسرده بودم زنده بودن در کویر هم نعمت است و زندگی گاه چون صفای آبتنی در گرمای تابستان خنک و زیباست و گاه چون...
-
آسمان غمگین است
پنجشنبه 4 مردادماه سال 1403 12:14
آسمان غمگین است و دلم افسرده ابر ها بی حاصل رود ها خشکیده و زمین چشم به راه خورشید برگ ها پژمرده مهربانی مرده و بشر بی روح است شهر بی یار شده بی کسی شهره هر شهر شده هیچ کس تاب شجاعت را نیست و منم بی تابم ماه پشت ابر است ابر بارانی نیست چشم ها غمگیناند و تو هم منتظری... نور خورشید وجودت همه را گرم کند مهدی مزرعه
-
السلام علیک یااباعبدالله
پنجشنبه 4 مردادماه سال 1403 12:13
-
استوار چون کوه
پنجشنبه 4 مردادماه سال 1403 12:10
استوار چون کوه ایستادی و نشاندی تو مرا گاه و بیگاه به راه میرفتم من به بیراهه پِیام بود که به راه خود کشیدی تو مرا رنگ عافیت دنیا خواستم در خرابات بلا بود هلاکم شب و روز این قصر شفا بین که ساختی تو مرا ساعت تنهایی، لحظه بیخوابی هرچه گشتم پِی دلدار نیافتم هیچ کس دل دیوانهای داشتی که باختی تو مرا روز در دست طلوع شب...
-
زیرآوارنگاهت
پنجشنبه 4 مردادماه سال 1403 12:09
زیرآوارنگاهت عشق ومهر جوانه می زند بوسه تکثیرمی شود به تمنای عرصه ی آغوشت جان می گیردزندگی سیدحسن نبی پور
-
بیا بر حرمت قلبی که داری
پنجشنبه 4 مردادماه سال 1403 12:07
بیا بر حرمت قلبی که داری صدای آشنا بر جان گذاری منم ماهِ ترانه در شباهنگ حریم درد و دل آه از دلِ تنگ به نغمه ساز را در حرکت آور تو باور کن تو باور کن تو باور که دنیا دلبری را بر تو بخشید سخن دانی و مهری در دلت دید بیا در جان من شام ادیبان کنامِ عاشقان و دلفریبان زهرا گودرزی فرد
-
حال که من از خود به در آمده ام
پنجشنبه 4 مردادماه سال 1403 12:05
حال که من از خود به در آمده ام چگونه نبینم نیستی را در خود بودن نیستی نه از برای نبودن بودن در پوچی و خالی بودن زمستانی که برف نبارد و بهاری که شکوفه ندهد من را به خواب نمیبرد بیدار می کند چهار فصل ، بیداری از من گذشت زمستان ، بهار ، تابستان و پاییز زمستان بارید بهار شکوفه داد تابستان سوزاند و پاییز ریزاند و من دوباره...
-
این دل است جانا،مسافرخانه نیست
چهارشنبه 3 مردادماه سال 1403 12:24
این دل است جانا،مسافرخانه نیست خانه شیر است و روبه لانه نیست گل فراوان است و رنگارنگ بیش صبر،گل داده که این گلخانه نیست میبردمست هوسبازی دلی در خلوتی کوچه گرد است دل ولی دیوانه نیست بارها تاپای جان آتش گرفت وسوخته شک ندارد درجهان عشقی دل پروانه نیست زیرسقف بی ستون آسمان خوابیده است دل یقین دارد به دنیا بی بلا کاشانه...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 3 مردادماه سال 1403 12:23
-
بنده ی من؛
چهارشنبه 3 مردادماه سال 1403 12:22
بنده ی من؛ تُنگِ دنیا برای روحِ بزرگِ تو تَنگ است، میدانم... به اقیانوس بی انتهای من وارد شو که آرامت میکنم... خودت را از بندِ اسارتِ دنیا و هر آنچه فانی است، رها کن و تنها بنده ی من باش که من ؛ از هر اندوه شدیدی نجاتت خواهم داد...
-
ناگهان رفتی
چهارشنبه 3 مردادماه سال 1403 12:21
ناگهان رفتی اما ماجرا فقط همین نبود از غم نبودنت بی آتش سوختم سوختم ... سونیا امیدی