-
آسمان صاف ،پوشش ابرها ردیف
پنجشنبه 18 مردادماه سال 1403 12:07
آسمان صاف ،پوشش ابرها ردیف بادها موافق ،سبزه ها پر ز سنبل درختان تنومند در کنار رود غنچه ها سر باز کرده در طلوع پرچین احساس محکم پر ز لو لو پروانه شادمان پر هیاهو مزرعه پر ز محصول پر ز گندم مترسک رقصان در پی رد کلاغ ها بوی نم پیچیده در دشت و دمن مردمان شاد و در گذر از غصه ها... سحر کرمی
-
تابستان
پنجشنبه 18 مردادماه سال 1403 12:06
-
نیست نگاهِ نافذی
پنجشنبه 18 مردادماه سال 1403 12:03
نیست نگاهِ نافذی زیبایی این لاله های سرخ از نگاه پاکِ زینب است شب بود و شمع... که لحظه ای خاموش شد و عشق به پای بصیرت ماند حالا دل زده از پنجره های آب به کربلای دل ها نگاه می کنیم تیر سه شعبه در خواب است و شیرخواره ای به تماشای عطش در خون تپیده در نگاه خیس آفتاب عطر شهادت از شاخه های آب تا کویر حنجره ها پیچید و در...
-
از بس زما تارک دنیا ساخته آید
پنجشنبه 18 مردادماه سال 1403 11:58
از بس زما تارک دنیا ساخته آید گویی جهان از آن شما و اجداد شماست این تیر ها که سینه زمین و زمان ز هم میدرند گم کشتگان وادی بی داد ند خدا داند که میدانی در شهر همه می دوند اما به عقربه های ساعت نمیرسند همیشه یک ثانیه جلوتر است سیاوش دریابار
-
دریای چشم تو دلِ مرغم فرو گرفت
پنجشنبه 18 مردادماه سال 1403 11:54
دریای چشم تو دلِ مرغم فرو گرفت تا بر نشست و خواست در آن شستشو گرفت دیدم که دیگری ایست که بنشسته در دلم نبض ام چنان بگشت که راه گلو گرفت یک جرعه بود جام شرابم ،نه بیش از این ساغر شکسته گشت شرابم سبو گرفت روزی که او مجوز یک بوسه ام بداد این بوی مشک قامت تن را، از او گرفت این اشک عاشقی ایست، از آن چون مقدس است مجنون برای...
-
محبوس شدم در قفسِ عادت و تکرار
پنجشنبه 18 مردادماه سال 1403 11:52
محبوس شدم در قفسِ عادت و تکرار بازیچهی شیطانم و انگار نه انگار گفتی به هزار آیه که من در تو نهانم افسوس که این خفته نشد آگه و بیدار افسارِ من از دستِ تو بیرون شد و اینک بینِ من و تو فاصله افتاده چه بسیار بر خشتِ گنه خشتِ دگر باز فزودم بیزارم از این کندنِ جان در پسِ دیوار باید که رها گردم از این محبسِ بینور سخت است...
-
چه فرقی داری یا نداری
چهارشنبه 17 مردادماه سال 1403 12:09
چه فرقی داری یا نداری وقتی در پیاده رو شهر ناامیدی سوت می زنی رفیق چقدر دور و دراز آرزوها در شهر فسون وقتی نداری خبر از ثانیه دیگر عمرت رفیق چشم در چشم طپش قلب برای گفتن دوستت دارم درکم نمی کنیاصغر وقتی نداری عش ق رفیق اصغر رضامند
-
گفتم به هیچ کس دل نمیدهم اما
چهارشنبه 17 مردادماه سال 1403 12:06
گفتم به هیچ کس دل نمیدهم اما تو را دیدم و از خدا دل طلب کردم نجوا خلفیان
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 17 مردادماه سال 1403 12:04
-
بغل کن عزیزم مرا تا کمی جان بگیرم
چهارشنبه 17 مردادماه سال 1403 12:03
بغل کن عزیزم مرا تا کمی جان بگیرم کنار تو با عطر و بوی تو درمان بگیرم مرا جا بده بین دستان پر مهر و گرمت فقیر آمدم تا کمی لطف و احسان بگیرم نفس در نمی آید از سینه ام نا ندارم بغل کن عزیزم مرا تا که سامان بگیرم لبت مثل شاه توت قرمز.. قشنگ است عزیزم کمی توت قرمز بده شور مستان بگیرم چه اجری از این بیشتر تشنه ای را دهی آب...
-
خواب دیدم به سر زلف زمستانی تو شانه کشیدم
چهارشنبه 17 مردادماه سال 1403 12:01
خواب دیدم به سر زلف زمستانی تو شانه کشیدم نقش چشمان تو را بر خُم و پیمانه کشیدم از فراق و غمت هر لحظه مرا منت بادهست همه شب تا به سحر ناله مستانه کشیدم بر سر خاکتم و خاک به سر گشتهام امشب محنت داغ تو را نقشِ چو دیوانه کشیدم تا مرا پاک بسوزانیام و عادتم این شد آتشی بر سر شمع و دل پروانه کشیدم هر چه گفتم که تو را...
-
طبیعت
چهارشنبه 17 مردادماه سال 1403 11:58
-
یخ زدم در بی کسی ترک اغوش کردی
چهارشنبه 17 مردادماه سال 1403 11:54
یخ زدم در بی کسی ترک اغوش کردی ، لابدفراموشت کنم خراب ویرانه شدم خشک شد غنچه باغ دلم ریشه بودی ساقه منم غزال خوش سیمای من خواسته امروز، و روشنی ، فردای من سرد شده نگاه تواشک گرفت سوی چشام شده مزه دندان لبم منفصل هراستخوانم با این فاصله تریاک شده خیال تو افتاده به جان وتنم دردناک شد نبودنت تصور جان گفتنت مرفین لازمم...
-
آسمان تاریک از غم یک غزل پروانه کو
چهارشنبه 17 مردادماه سال 1403 11:52
آسمان تاریک از غم یک غزل پروانه کو چشم بر در دوختم آن عاشق دیوانه کو با من غمگین از عشقت. هزاران آشنا آنکه تسکینی دهد بر من. همان بیگانه کو بر در میخانهی تنهاییات بنشسنهام آنکه بر جامم بریزد عشق .از پیمانه کو تار تاریک است این ماتم سرای قلب من من ندانم آنکه روشن میکند این خانه کو یک بغل گیسو برایم مانده از آن...
-
در این زندان تنهایی که بر خود هم جفا کردم.
چهارشنبه 17 مردادماه سال 1403 11:51
در این زندان تنهایی که بر خود هم جفا کردم. وفای عشق را دیدم که بند از خود رها کردم. در این وادی بی عزلت به دور خود زنیم حلقه اگر سوزم چو پروانه، خودی در خود بنا کردم. اگر ماندم چو ابراهیم بسازم کعبه ای از عشق وز این کعبه دلی را هم به بت خانه عطا کردم. تفاوت در ره ما نیست ز مقصدها جفا دیدیم ره خود را به مقصدها کنار دل...
-
با چشمانت، نفوذ نگاهت را
چهارشنبه 17 مردادماه سال 1403 11:49
با چشمانت، نفوذ نگاهت را با لبخندت، مرواریدهای سفیدت را با بوی تنت، عطر بی قیمتت را با لمس تنم، قدرت بازوانت را با قامت همچو سروَت، مردانگیات را به رُخ یاری میکشی که خود زلیخا توست... بهنوش زنگنه
-
من آه؛من پُر از دریغ
سهشنبه 16 مردادماه سال 1403 12:07
من آه؛من پُر از دریغ دنیا کامِ کی؟ پرسیدم از رفیق افسوس عشق تو گُم کرده راه من زین پس کام ِ من تلخ است و تلخِ زهر این دردِ دوری ات بامن، تا ؛ابدالدهر با من مگو رفیق از دردِ عاشقیت سالها با من است این دردِ پُر حزین سپیده امامی پور
-
توچه دانی که الماس گران سخت زمین.
سهشنبه 16 مردادماه سال 1403 12:06
توچه دانی که الماس گران سخت زمین. به چه حکمت برسیده به مقامی،اینچنین. گرچه سنگ است،چو سنگهای دگر. جایگاهش به چه سان گشته نگین. جای سنگهای دگر بر خاک است. جای الماس، جواهر آذین. اینچنین سخت شده تحت فشار. که برش خورده نشاید تامین. برشی خواست اگر،تا که جواهرگردد. سنگ الماس تن خویش برش داده یقین. روح الماس که سنگ است...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 16 مردادماه سال 1403 12:05
-
به داری آویخته ام که
سهشنبه 16 مردادماه سال 1403 12:03
به داری آویخته ام که رهایی از آن، جان کندن یک قربانی ست نیستی نمی بینی دست و پا زدن هایم تماشایی ست مهرانگیز نوراللهی
-
درد جز پیش صاحبش خریدار نداشت
سهشنبه 16 مردادماه سال 1403 12:03
درد جز پیش صاحبش خریدار نداشت همه یِ مثل ها دروغ،دل به دل راه نداشت دنیایِ ظلم و ظالم دیدنی نبود سیب زردِ این گلستان، چیدنی نبود کوه به کوه رسید نه عاشق به یار حق خوردنی و به مقصد رسید آن کج بار در همیشه به یک پاشنه چرخید فرقی نکرد به سرش دستمالی بست با آنکه دردی نکرد بُزَک بیچاره تلف شد،بهاری هم نرسید زِ معرفتش کوچکی...
-
السلام علیک یااباعبدالله
سهشنبه 16 مردادماه سال 1403 12:01
-
ارتشِ چشمانِ تو آتش به شهرِ من کشید
سهشنبه 16 مردادماه سال 1403 11:59
ارتشِ چشمانِ تو آتش به شهرِ من کشید لشکرِ غم شعله ی حسرت به جان و تن کشید شاه عشق بر پرچمِ پیروزی اش با رنگِ خون خانه ی شاهانه ی قلبِ تو را بی من کشید سحرفهامی
-
از تو که دورم
سهشنبه 16 مردادماه سال 1403 11:58
از تو که دورم حرفها دارم روبرویت که مینشینم مرا پرنده های روسریت میبرند شاهین درویشی
-
بر طبع طویلم تو چرا طعنه زنانی؟
سهشنبه 16 مردادماه سال 1403 11:57
بر طبع طویلم تو چرا طعنه زنانی؟ طوطی سخنم لیک خَموشم ز گِرانی گیرم که سُرایم غزلی ناب، که خواند؟ گیرم که توخوانی غزلم را، چه بدانی درد است سراسر سخن افسوس و دریغا گیرم که بدانی سخنم را، چه توانی؟ تاکی بنشینم سر کوچه که یارم، باز آید و از دور کنم چشم چرانی ای آنکه زنی طعنه چرا هِیش نگیرم از پشت چه کوهی تو بیایی که...
-
آوار میشود بر سرم غمها
سهشنبه 16 مردادماه سال 1403 11:54
آوار میشود بر سرم غمها میشکند بال پروازِ روحم را این آوارها سقوط میکنم به درّه ناامیدیها چشم میدوزم به آسمان و ستارهها یار و یاوری ندارم جز آغوش زمین در بیابانها میدمد در روحم شوقِ زندگی را کسی ناپیدا و بیهمتا میخزم با بال شکسته در جستجوی او تا فرداها در جستجوی او تا فرداها تا فرداها علی طاعتی مرفه
-
میخواهم کنارِ بودنت باشم
دوشنبه 15 مردادماه سال 1403 12:26
میخواهم کنارِ بودنت باشم به زیر سایه ی باران بپرسم از هوای تو خزان آمد؟ چرا آمد؟ و بعد نشانیِ تو میگیرم تو را در باور برگش می جویم و در نبوغ ابر پاییزی پذیرای تو می شینم تو را از ازدحام باد میپرسم میانِ حجم زردش پای میکوبم من از ریشه، من از هیاهوی کلاغها میپرسم خزان آمد بدون تو چرا آمد؟ به سوی رد تو آیم بدونِ وحشتِ...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 15 مردادماه سال 1403 12:23
-
در سرزمین قلب من، فرمانروایی میکنی
دوشنبه 15 مردادماه سال 1403 12:11
در سرزمین قلب من، فرمانروایی میکنی تو سلطنت نه جان من ، بر من خدایی میکنی در چنگ توست سینهام، فتح المبینی کردهای با ناز چشم های خود ، کشورگشایی میکنی شال بلندت را رها کردی میان باد ها... با گیسوان درهمت ، هی دلربایی میکنی از خال روی چانهات، از چین و چال خنده ات محبوب گندمگون من ، کی رونمایی میکنی؟ آهوی چشمت...
-
با من بیا به ضیافت موسیقی و غزل و شراب
دوشنبه 15 مردادماه سال 1403 12:09
با من بیا به ضیافت موسیقی و غزل و شراب تا صبح بوسه و رقص و رقص،آغوش و چرخش و پیچ و تاب در خانه ام که خانه توست در بستر حریر تنت من می رسم به لمس خیال من میروم به عالم خواب این خود شروع یک سفر است از شهر شرقی نفس من تا یک منی که شکل من است تا یک منِ بدون نقاب تا بینشی که پاکی عشق جز پاکی هوس تو نیست والاتر از ریاضت و...