-
اعصاب
پنجشنبه 8 شهریورماه سال 1403 12:03
-
روبه رویم پهنه یک دیوار .
پنجشنبه 8 شهریورماه سال 1403 12:02
روبه رویم پهنه یک دیوار . خاطراتم همه آویز به قاب. . بر تن خسته دیوار سوار . قاب در قاب پر از خاطره اند در پندار. . قاب صد خاطره گه شیرین. . یافقط یاد یکی در پیشین. . گل لبخند به هر قاب جاندار. . مینماید به من خاطره هر دیدار. . همه در قاب کمی خندانند . همگی ثبت همین خاطره را میدانند . فقط آن گوشه راست . قاب خالی نشسته...
-
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
پنجشنبه 8 شهریورماه سال 1403 12:00
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا به او یاد میدم تمام اشعار خود را نه مثل حافظ بخشم سمرقند و بخارا را نه چون شهریار و انوشه بخشم روح اجزا ومعنا را مگر مغز خر خوردم در این آشفته بازاری او بدست آرد دل مارا بخشم تمام دنیا را سعید زاهدی
-
اینجا که شب را بیخیال ، روزهم کسی بیدار نیست
پنجشنبه 8 شهریورماه سال 1403 11:59
اینجا که شب را بیخیال ، روزهم کسی بیدار نیست آسوده باش ، ای اهرمن ، اینجا کسی بیدار نیست غفلت سرا شد این وطن ، هر دم عزا شد این وطن حتی بگو جز یک نفر ، جز من کسی بیدار نیست ابوذر مهری
-
مثل آن کودک که صد بار رها شد، به زمین
پنجشنبه 8 شهریورماه سال 1403 11:55
مثل آن کودک که صد بار رها شد، به زمین به خودت فخر فروش باش و امیدوار، همین آخرش صید تو، در دام تو و خود ز تو شاد مرگ بر آدم بدچشم و حسود و سر خفته به عناد سعید دهباشیان
-
این نقابست که از پشت نقاب
پنجشنبه 8 شهریورماه سال 1403 11:54
این نقابست که از پشت نقاب می افتد و تیز تر از قبل... گلبرگ نازکْ دلِ خیالِ مرا میخراشدُ میخراشدُ میخراشد از میان زخم ها اما... باز هم تویی ک جوانه میزنی سر به کرانه میزنی اما با نقابی دیگر و بازاین تکرار بیرحمانه ی جدال ها آخ که چه تکرار جانکاهی قسم به هر چه سادگی و عاشقی به هر دل شکسته از نفاق که هنوز هم دلم بند به...
-
در آخرین لحظه
چهارشنبه 7 شهریورماه سال 1403 11:48
در آخرین لحظه قبل از رفتنش سربرگرداند و نگاهش را در چشمان او جا گذاشت... از آن پس او با نگاه مسافر دنیا را میبیند... شبنم حکیم هاشمی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 7 شهریورماه سال 1403 11:47
-
از خیالاتت هجومی تازه دارم بیوفا
چهارشنبه 7 شهریورماه سال 1403 11:44
از خیالاتت هجومی تازه دارم بیوفا نیش بر جانم نزن طاقت ندارم بیوفا... گفته بودی آشنایی بینِ این بیگانگان از هجومِ خاطراتت بیقرارم بیوفا... خوب میفهمم،نمیدانی چه کردی با دلم خوب میدانم، نمیفهمی دچارم بیوفا... بیش از اینها طاقتم یارای همراهی نداشت خسته از خویشم ، خرابِ روزگارم بیوفا... اردکانم بیتو جز...
-
میروی از خیالم لحظه به لحظه
چهارشنبه 7 شهریورماه سال 1403 11:42
میروی از خیالم لحظه به لحظه هر چه میگوید دلم وهمه ،دروغ محضه تو تا فهمیدی کنارت حال من خوبه کاری کردی تا بفهمم این حس دروغه من نمیدانم چرا تو رفته ای اما در دل و ذهنم یادت میکند غوغا میرسد روزی اسمت رود از یادم مطمئنم آن روز باز من هستم تنها میترا هوشیار
-
طبیعت
چهارشنبه 7 شهریورماه سال 1403 11:39
-
پیموده ام بیراهه ای تار و پر از چاله
چهارشنبه 7 شهریورماه سال 1403 11:37
پیموده ام بیراهه ای تار و پر از چاله از دشت های سبز هستم، مثلِ آلاله غمگین ترین دلخسته ی راهِ پریشانی من عاشق یک قطره ی سر ریزِ از ژاله با باد، چون بی سرزمین هر جا گذر دارم درشب غبارم در مسیرِ ماه، چون حاله با دردِ زخمِ کهنه ای در سینه ام شبها غرقِ سکوتم در نفیرِ حبسِ یک ناله یک لحظه من در پوستم هرگز نمیگنجم شیدا ترین...
-
زیر باران عاشقانه میزنم با تو قدم
چهارشنبه 7 شهریورماه سال 1403 11:34
زیر باران عاشقانه میزنم با تو قدم غرق شور و بی بهانه میزنم با تو قدم فارغ از اندوه دنیا در میان خلوتِ کوچه باغی از ترانه میزنم با تو قدم مویمان هردو سفید و بختمان هردو سفید سوی خوشبختی روانه میزنم با تو قدم حالمان خوب است و هردو همدم و شیدای هم فارغ از درد زمانه میزنم با تو قدم دوستت دارم فراوان، دوستم داری زیاد...
-
چادرت را به دست من بسپار
چهارشنبه 7 شهریورماه سال 1403 11:31
چادرت را به دست من بسپار جان گل های سرخ لبهایت که دلم مست موج گیسویت مانده در داستان شب هایت سقف من را ستاره باران کن تا در آن ماه کاملم باشی که اگر زیر غصه آب شدی من بمیرم برای تب هایت سفره ات را به روی من بگشا دست من را بگیر در دستت چای من را دوباره شیرین کن با شکر خنده ی رطب هایت از حیاط قدیمی باغت شمعدانی که...
-
به نظاره ی ِ افسوس نشسته ...
چهارشنبه 7 شهریورماه سال 1403 11:30
به نظاره ی ِ افسوس نشسته ... اندوهِ نگاهم هبوطِ ذره های ِ جان را در رقصِ ناموزون ِ مرک نسخه یِ اشتباهیِ کدام درد بودی که تشخیصِ درست ندادمت؟ رقیه صدفی
-
هست مستمر آوایِ دوست
چهارشنبه 7 شهریورماه سال 1403 11:29
هست مستمر آوایِ دوست خوب که بشنـوی صدایش می آید به گوش ندایِ درخت یا که پیغامِ سروش هرچه نیک آید از اوست گویند نه مطرب که آواز پای ستور خیـر هَم مطرب هَم آوازِ پای ستور سماع است اگر عشق داری و شور... آرش خزاعی فریمانی، میرزا
-
شَرارِ تیرِ نِگاهَت، که ناگَهان بِرِسَد
سهشنبه 6 شهریورماه سال 1403 12:20
شَرارِ تیرِ نِگاهَت، که ناگَهان بِرِسَد تمامِ مُعجِزاتِ زَمین، از آن زمان بِرِسَد نشسته ام سبُک، میانِ رویدادِ اُفُق سیاهْ چالِهءِ چَشمَت به عُمقِ جان بِرِسَد که روحِ جاذِبه گُریزِ من به دامِ آن اُفتد مَدار تا مَدار، به گوشِ عَرشیان بِرِسَد گذَر کنم زِ مَدارِ ستارهها، چون نور که کوه به کوهُ، کهکشان به کهکشان بِرِسَد...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 6 شهریورماه سال 1403 12:17
-
از لابه لای ازدهام روزگار
سهشنبه 6 شهریورماه سال 1403 12:17
از لابه لای ازدهام روزگار کسی مرا صدا زد گفتم من ؟ گفت ؛ آری تو گفتم خسته تر از آنم که به جایی برسم و دلشکسته تر از آن که به یاری گفت : شاید اما تا هستی راه رسیدن نیز هست . محمد رضا راستین مرام
-
ای که به عطر پیراهنت منتظری سرگردان
سهشنبه 6 شهریورماه سال 1403 12:15
ای که به عطر پیراهنت منتظری سرگردان خرمنم از خشک و تر نذرت عنان برگردان من نه آن باغ بهارم و نه آن دلکش نسیم نفسی درنگ بس است خار را ز بیابان گردان جلوه ام نیست که تو را فیض تماشا ببرم چو زلیخا شده ام مضحکه ی سگ مردان فتوت نیست که چنین یوسف آسا بروی جوی بی جان کی کند چاره ی آفتاب گردان رحمی ای شاه نظر این باغ سوخته...
-
تابستان
سهشنبه 6 شهریورماه سال 1403 12:14
-
گفته لقمان حکیم با آشپز خود این سخن
سهشنبه 6 شهریورماه سال 1403 12:13
گفته لقمان حکیم با آشپز خود این سخن میهمانی آمده درخانه اهل انجمن گوسفدی ذبح کن از بهترین عضوش بپز تانخواند آشپز دیگر سرا برتو،رجز خوش بپز از بهتربن عضوی که دارد گوسفند تا که کام میهمان من شود مانند قند کرده آشپز رو به لقمان و بگفتااینچنین حکمتی در کار می باشد به آن دارم یقین طاعت امرشما واجب، که با جان میخرم آنچه...
-
کِی شود تا که شتابان به دلم باز آیی
سهشنبه 6 شهریورماه سال 1403 12:11
کِی شود تا که شتابان به دلم باز آیی گره از عقدهی این دل به دمی بگشایی من که جانم به لب آمد ز غم دلتنگی دیده بگشا که شدم خاطره از تنهایی نه به چشمِ کسی آیم نه بیایم به کسی به من آیی که فقط دیدهی دل بینایی خم ابروی تو را راه صراطم کردم که تو ایمان منی علت این رسوایی صد و یک وصله به گیسوی تو بستم دائم به خیالم گرهای...
-
باز اربعینی دیگر مهیا می شود
سهشنبه 6 شهریورماه سال 1403 12:11
باز اربعینی دیگر مهیا می شود دلها سوی کربلا روانه می شود چشم ها باز گریان و زمزم می شود جانها عاشقانه رهسپار دیار کربلا می شود کربلا مخزن ماتم اهل ایمان می شود منبع غصه های پر درد و خون می شود در مسیر کوفه و شام رازهااشکارا می شود غصه های کربلا در پیش زینب رو می شود سجاد ازین همه غم اشک ریزان می شود گوشه ویرانه گویا...
-
تابستان را دست به سر کردم
سهشنبه 6 شهریورماه سال 1403 12:09
تابستان را دست به سر کردم اما پاییز نبودنت را میفهمد سراغت را بگیرد گریه خواهم کرد چون غریبی که به آشنایش میرسد مروت خیری
-
بین بودن و نبودن عمرمو تاخیر کردم
سهشنبه 6 شهریورماه سال 1403 12:08
بین بودن و نبودن عمرمو تاخیر کردم یادمه قول داده بودم دیگه هیچوقت برنگردم روزامو مثل یه ساعت ثانیه هاشو شمردم مثل اون لحظه که خواستم ولی باز حرفامو خوردم چشم به روی هم گذاشتم تا ببینم تو رو بازم نکنه بیاد یه روزی که نرقصی تو به سازم قربون چشم سیاهت که منو غرق خودش کرد تنها میدیدم خودم رو چشم تو تنها ترش کرد تو رو من...
-
ای که بر دامن تو دست تمنا نرسد
دوشنبه 5 شهریورماه سال 1403 12:44
ای که بر دامن تو دست تمنا نرسد به من از حسن تو جز ذوق تماشا نرسد وعده ی وصلم از امروز به فردا مفکن هر که امروز تو را دید به فردا نرسد هر که از سفرهی آغوش و تنت نعمت خواست به تکدّی رسد آخر، و به یغما نرسد ماهها رفته و سالَم شد و بیسامانم هر که در دام تو افتد که به مأوا نرسد قول دیدار به فردا دهی و میدانی شاید...
-
باشهدا
دوشنبه 5 شهریورماه سال 1403 12:43
-
روزی شعری نو برای تو مینویسم
دوشنبه 5 شهریورماه سال 1403 12:40
روزی شعری نو برای تو مینویسم شعری ک در ان من ترا بی نهایت به آغوش کشیده ام و در تمامی شب من ترا ورق ورق خوانده ایم صبح آن روز من برای تو اسفالت کوچه ها را خاکی کرده ایم و ما با پاهای بدون کفش تمام کوچه های هم را رفته ایم انتهای کوچه راه دارد به باغ باغ انار به ماننده لبهای سرخ تو خوش طعم و رسیده از جنس خاطره چایی...
-
در بزم زمانه آگَهان مِی نوشند
دوشنبه 5 شهریورماه سال 1403 12:38
در بزم زمانه آگَهان مِی نوشند وز عقل زیاده لاجرم مدهوشند سوزد دلشان برای آن بی خبران کان در ره مال دائما می کوشند غلامرضا خجسته