-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 29 شهریورماه سال 1403 12:34
-
گو با نگار ما که منِ بی تو در بهشت
پنجشنبه 29 شهریورماه سال 1403 12:33
گو با نگار ما که منِ بی تو در بهشت طعم عذاب جهنمیان را چشیده ام علی کسرائی
-
وقتی که با آن آهنگ قدیمی
پنجشنبه 29 شهریورماه سال 1403 12:32
وقتی که با آن آهنگ قدیمی برای لحظه های تنهایی ات با درختان صنوبر میرقصیدی بعد از آن روز فهمیدم که درختان از زمین خوردنشان برای ساز شدن هر لحظه راضی تر میشدن د علیرضا پورکریمی
-
مهربان باش در این گنبد دَوّار عزیز
پنجشنبه 29 شهریورماه سال 1403 12:31
مهربان باش در این گنبد دَوّار عزیز تو بکن نیکی و در دجله معروف بریز آن خدایی که تو را داند و هر دم بیند وقت مشکل همه را از بُن و از تَه چیند غلامرضا خجسته
-
چندی به کودکی و دوستانه بگذشته
پنجشنبه 29 شهریورماه سال 1403 12:30
چندی به کودکی و دوستانه بگذشته در خواب وخیال ومشق ومدرسه بگذشته از کودکی ودوستی وخواب وخیال امروزمانده هاله ای ازخاطره بگ ذشته عبدالمجید پرهیز کار
-
هی رفت و آمد میکنم
پنجشنبه 29 شهریورماه سال 1403 12:28
هی رفت و آمد میکنم در مرز خیال و خاطره شب را میرسانم تا به صبح با چشمهای خسته از خوابهای خیس و باطله تنهایی بود زهر مدام وقتی که بودم در میان جمع بیفاصله لحظهها را جمع ساختم از برای سرخوشی لیک جمع زندگی بیحاصله فاش گویم معبری تاریک بود کوچه تنگ دلم که تو آمدی و روشن ساختی مهرداد درگاهی
-
کنون که دفتر ایام پر ز خاطره گشته
چهارشنبه 28 شهریورماه سال 1403 12:11
کنون که دفتر ایام پر ز خاطره گشته امید به وصل تو، به باد فنا رفته غبار خاطره ات رابه آب دیده شویم خط غبار تو آخرین خط منه برو که خاطره ات را میان خاطره جویم در آن دشت خزان با پای خسته درخت قامت عشقم زهجر روی توخم شد اسیر دام بلا را آفیت باشد به چه در پی تو گشتم به هربرزن و کوهی بر هر شاخه بدیدم جغدی نشسته به خیال سخن...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 28 شهریورماه سال 1403 12:09
-
کم ها همه در برابرت افزونند
چهارشنبه 28 شهریورماه سال 1403 12:07
کم ها همه در برابرت افزونند غم ها همه در طرب به کل مجنونند ما محو معادلات هر رخدادیم کُل ها ز یگانه بودنت افسونند محمد فاطمی
-
زیر سقف نگاهت
چهارشنبه 28 شهریورماه سال 1403 12:06
زیر سقف نگاهت مثل پروانه ایی در طوفان شعله های عشق خودم را از دید تو هر لحظه عاشق تر میدیدم راز خنده هایت با لطیفه های بیمزه ام را اگر میدانستم تا فردای صبح سپید برای هر لحظه ی بعد از رفتنت دل با یاد تو از خنده فریاد میکرد آغوشت هرگز جایی برای غم ها ندارد آغوشت حتی یک لحظه هم برای تولد دوباره ی شور و شوق خنده های بی...
-
جانم زنجیر بریده
چهارشنبه 28 شهریورماه سال 1403 12:05
جانم زنجیر بریده بر شانه رنج مرا تنها دلی می داند در سینهِ یک مردم که بی سر جسدم را ایمن جایی نیست تا زمین بگذارند؛ این جا مین ها با لهجه ی کفتار زوزه می کشند بی سوار وَ اسبهای سیاه آهسته شیهه... محمد ترکمان
-
حال خوب
چهارشنبه 28 شهریورماه سال 1403 12:02
-
همه رفتند ودل از ما برید ن
چهارشنبه 28 شهریورماه سال 1403 11:54
همه رفتند ودل از ما برید ن به چشمم نقش شب ها کشید ن به دشت سینه های سپر، و تیر طعنه هجوم بیگانه وخویشان اما شنیدن وفا کردیم و ملامت ها شنید یم به شوریده دل بسی جفا خریدن وآن ساقی که محرم بود مستان رسید برما کوس رسوا دمید ن به کام ما آمد زهر، دل بریدن خوشا شب ها ی رویا ها بدیدن کمند آسا ، دل آهی به دامت به امید ت قامت...
-
به داغ سینه ها آب غم دادند
چهارشنبه 28 شهریورماه سال 1403 11:52
به داغ سینه ها آب غم دادند به چاه چشم ها زمزم دادند همه با ناز زلفت لانه کردند چو بر دریا رسیده ماتم دادند سیاوش دریابار
-
ســوالم از خــودم این اســت، مســیری را که پــیمودم
چهارشنبه 28 شهریورماه سال 1403 11:50
ســوالم از خــودم این اســت، مســیری را که پــیمودم هــزاران حرف حدیثــی که، سر راهم شنیــدم مــن کــه خــوش کردم دلــم را بر سر دنــیــا چقــدر عمرم کفــاف دارد، بمانــم مـن ز ایــنجــا تــا زخـود باورندارم کــه نــباشـــم من ز عمــری را ز دنیــایی که خالیســت از وجود تو و مــن، اینجا چه حاصــل از کفــم امد، برای...
-
جانا اگر شیدا شدی ، یارت نمی بیند چرا؟
چهارشنبه 28 شهریورماه سال 1403 11:49
جانا اگر شیدا شدی ، یارت نمی بیند چرا؟ مجنون آن لیلا شدی ، یارت نمیبیند چرا؟ بر موی او جان می دهی ، هم دین و ایمان می دهی هرسه چه آسان می دهی ، یارت نمی بیند چرا؟ از چشم او مستی دگر ، جان بر کفش هستی دگر با مهر او بستی دگر ، یارت نمی بیند چرا؟ دیوانهی رویش شدی ، آواره ی کویش شدی تو های هر هویش شدی ، یارت نمی بیند...
-
من با خودم حرف می زنم ، تو چطور؟
سهشنبه 27 شهریورماه سال 1403 12:14
من با خودم حرف می زنم ، تو چطور؟ شبیه به دیوانه ای که ادّعا دارد عاقل شده عاشق ِ تکه های شکسته ی خودم می شوم تو چطور؟ از نیش ، کنایه و سرکوفت زدن گذشت لبه ی این تکّه ها تیز شده که زخم میزنم تو چطور؟ اصلاً منو چه به شعــر گاه گُداری می نویسم که بگویم من خوبم عزیزم ، تو چطور؟ آرزو حاجی طاهروردی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 27 شهریورماه سال 1403 12:13
-
بوی انگور می دهی،انگور تاکستان
سهشنبه 27 شهریورماه سال 1403 12:11
بوی انگور می دهی،انگور تاکستان بوی زحمت های مردی در دل صحرای نخلستان در شرابِ مشکیِ زلفِ غزل خوانت بوی پیچک می دهی،عنبر،گلاب و عطر خوزستان ز ناز چشم تو آخر جوابی برنخواهم گفت تو استادی و من مشروطم از درس و دبیرستان کلامت را به دیوار اتاقم قاب کردم گفته بودی قلب تو خونین،منم قاتل منم آن رستم دستان کمی هم دلبرم یادت به...
-
زیباترین زیبای من ، هر شب تویی رویای من
سهشنبه 27 شهریورماه سال 1403 12:10
زیباترین زیبای من ، هر شب تویی رویای من من در تو پنهان می شوم تو آشکاری جای من زلفت مثال ریسمان زنجیر شد در پای من وقتی دراین عالم شدی هم دین و هم دنیای من دیروز نه امروز بود گفتی تویی فردای من حالا چرا دل بسته ای بر یار دیگر وای من من ساحلی طوفانی ام خون شد دل دریای من دیگر نمی بینی مرا تا بشنوی آوای من محمود مقامی
-
به هم میخورد حالِ پنجره از
سهشنبه 27 شهریورماه سال 1403 12:08
به هم میخورد حالِ پنجره از بادی که بوی گذشته میدهد... تیکتاک تاکتیک تیکتاک تاکتیک... کسی نیست در این اتاق مغزِ ارتجاعیِ ساعت را دوباره جا بیاندازد؟ چکّه چککه چکّه چکککه چکّه چککککه ... کسی نیست به شیرآبِ مُردد بگوید که دست از دهان خود بردارد و حجمِ خونِ مردهاش را در میان بیرنگیها اندازه بگیرد؟ تق تتق تق تتق...
-
خدایاپناه مون باش
سهشنبه 27 شهریورماه سال 1403 12:05
-
دانش آموزان عاشق
سهشنبه 27 شهریورماه سال 1403 12:04
دانش آموزان عاشق گول مبصر خورده اند جای حساب و هندسه مشق معشوق برده اند رضا شاه شرقی
-
به آتش گفت
سهشنبه 27 شهریورماه سال 1403 12:03
به آتش گفت با خشم و غم و اندوه و حسرت گفت با آتش چه میخواهی ؟ رهایم کن مرا بگذار ز خشمت آب گشتم ، آب گشتم ، عاقبت گشتم رهایم کن که خواب از چشم من بردی مرا چون خاک بفسردی رهایم کن... بگفت آن شمع اینها را به آتش خشمگین گونه به فکرش آتش اهریمن و دشمن بود لیک دشمن در درونش بود شمع را آن نخ که با جان دوستش میداشت می...
-
محو در آغوش سایه
سهشنبه 27 شهریورماه سال 1403 12:01
محو در آغوش سایه بالا می رود از کویر تنت سراب وجودم سپیده رسا
-
قلم تو را به نقشِ موسم بهار میکشد
سهشنبه 27 شهریورماه سال 1403 11:58
قلم تو را به نقشِ موسم بهار میکشد دلم چکامهی مرا به صحنِ یار میکشد تمام حرفهای من درون سینه مانده است به دوشِ خود گلایه را ولی سه تار میکشد اگر هوای دشت و گل دوباره بر سرم زده شقایقی دل مرا به سبزه زار میکشد به پای تو سبد سبد چنین ترانه چیدهام دلم برای دیدن تو انتظار میکشد طلیعهی فروغِ جان به وسعتِ طلوع توست...
-
راه رفتنت را دوست داشتم
دوشنبه 26 شهریورماه سال 1403 12:40
راه رفتنت را دوست داشتم نه رفتنت را ای کاش چشم هایم به قدم های آمدنت می رسید تا اینگونه کنار نیمکت چوبی احساس در انتظار قدم هایت به سوگ نمی نشستم مجید رفیع زاد
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 26 شهریورماه سال 1403 12:39
-
قمارِ دوست داشتنت را
دوشنبه 26 شهریورماه سال 1403 12:37
قمارِ دوست داشتنت را پیش از این به چشم های خمار تو باخته ام زخمی از این قمار تمام دوستت دارم ها را هر لحظه پیش از این به تو گفته ام چیزی برای این بازی ندارم تمام دارایی ام دلی بود که آن هم پیش از این به عشق تو باخته ام علیرضا پورکریمی
-
طبیعت
دوشنبه 26 شهریورماه سال 1403 12:35