-
که قلبم شکستی امیدم نبودی
یکشنبه 29 مهرماه سال 1403 11:49
که قلبم شکستی امیدم نبودی به پایان شب ها سپیدم نبودی چو از برگ گلها دلم را بریدی تنت هم نلرزد که بیدم نبودی سفر کرده بودی خیابان نفهمد شتابان به هر جا دویدم نبودی دلم را به آغوش گرمت سپردم به سرما چه دردی کشیدم نبودی شدم عاشقت زندگی تلخ تر شد غمت را به قلبم چشیدم نبودی من از بی وفایان وفا چشم دارم جوانم به پیری رسیدم...
-
قناعت
یکشنبه 29 مهرماه سال 1403 11:47
-
تویی دنیاااااااااام تو رو میخوام
یکشنبه 29 مهرماه سال 1403 11:46
ببر امشب منو به شب عاشقی تا بچینم من از چشم تو رازقی دل منو خون نکن منو داغون نکن بیا لیلی بیا منو مجنون نکن تویی دنیااااااااام تو رو میخوام اخماتو وا کن که این دلم آتیش میگیره با ماهِ لبخند تو شبای غم میمیره نوگل رخسار تو سرخی روی خورشید ستاره ی نگاهت قلب شبامو دزدید دل منو خون نکن منو داغون نکن بیا لیلی بیا منو...
-
می نویسم من برای آخرین بار از نهانت
یکشنبه 29 مهرماه سال 1403 11:45
می نویسم من برای آخرین بار از نهانت تا کنون نشنیده ام یک فعل دلچسب از دهانت روز خود با یادی از یادت کنم آغاز اما هیچ جایی من ندارم هیچ وقتی در جهانت بنده هر ثانیه و هر جا برایت غمگسارم بی کران دلگیر گشته قلبم از سر زبانت نیش افعی با دو شاخی که به روی راس دارد نیست میزان عذابش بدتر از سرد سلامت شاید این دفعه نوشتم روح...
-
رسیده ای به مقامی که دل آرا شده ای
یکشنبه 29 مهرماه سال 1403 11:43
رسیده ای به مقامی که دل آرا شده ای ترانه ای را نوشته ام که محیا شده ای وصال تو گیرم از خواسته های بهشت فرشته های بهشتی را تو مصفا شدهای مقام عشق را جلا کرده ایم بیا تو ببین نوشته ام وصالی را که تومجزا شده ای فدای توباشم واندیشه های پاک سرشت ترحمی بحال ما کن که تو شهلا شده ای صدای تو هم کرده ام در کائنات ما ازل سفینه...
-
وقتی که دلم گیر است،بر خم دو ابرویت
یکشنبه 29 مهرماه سال 1403 11:40
وقتی که دلم گیر است،بر خم دو ابرویت حافظ نتوان وصف کند،رنگ خوش مویت حافظ نتوان در غزلش وصف دو دریایی چون چشم نه دریای تو و زلف تو و رویت از رحمت و لطف تو،حاتم چه توان گوید؟ وقتی که تورا بیند و آید به سر کویت هروقت که مستم من از باده و پیمانه خواهی که به هوش آیم بر شامه بزن بویت هروقت که میگرید چشمم ز هوای تو در ذهن...
-
وقتی که تو نیستی
شنبه 28 مهرماه سال 1403 12:52
وقتی که تو نیستی کوچه یادش می رود قبل از تولد شب خاموش از حضور اسم تو بود که تا حدودی روشن می شد برگرد و دستانت را بر تن بیهوده دیوار ها بکش تا نور خالص آبی ات آرام و نرم از لابه لای درز آجرها عبور کند که سایه ی روشن سحرگاهی اخرین قصه گوی تاریکی باشد معظمه جهانشاهی
-
گیرم اصلا به نبودت دل من عادت کرد :
شنبه 28 مهرماه سال 1403 12:51
گیرم اصلا به نبودت دل من عادت کرد : تو بگو آخر شب خاطره ها را چه کنم مجتبی عدالتی
-
مرا نه خواب وصال است و نه تاب فراق
شنبه 28 مهرماه سال 1403 12:50
مرا نه خواب وصال است و نه تاب فراق نه شوق ثواب است و نه بیم عذاب من بلاتکلیفی محضم نه طوفانم که در هم ریزم این غم را نه آرامم که در بر گیردم جانم نه در بندم ، نه آزادم نه در ماندن گما ن دارم نه بر رفتن توان دارم خوشم من که تو را در دل نهان دارم ولی در رنگ رخسارم و در این چشم تب دارم و در شعرم تو را با صد نشان گویی...
-
براین آبشار چشمام ،
شنبه 28 مهرماه سال 1403 12:48
براین آبشار چشمام ، بینی ، صخره ست براین هق هق دشوار، درپائینِ صخره ، به حالِ لرزیدن ، دوتا پَره ست گاهی دنیا ، چنان سخت گیرد برمن ، انگار دنیا ، سریال ارّه ست گاهی آرام چو برّه ست گاهی مملوست از علم و ، گاهی ، حافظ جهل است سختی اغلب ، برای لقمان هاست آسانی برای لقمه خوارانِ حرام است همه اینها ز بازیهای دهرست مهم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 28 مهرماه سال 1403 12:46
-
پدر ز روی محبت دعا کرد بر پسرش
شنبه 28 مهرماه سال 1403 12:42
پدر ز روی محبت دعا کرد بر پسرش خدا دهد به تو همسری نیکو ز رحمتش ایزد اجابت کرد دعای پدر مهربان همسری عنایت کرد همچو حوریان پسر ز دعای پدر خرسند بود و خادم همسر اِکرام کرد و بود ازبرش چون خادم سالیان سختی از بَرشان گذشت خوبیِ همسر هر آن ثابت گشت پسر بوسید بار دگر پای پدر خواستی از بَرم همسری بی دردسر پدر ز لطف الله...
-
از صبح روشن تا امتداد شب
شنبه 28 مهرماه سال 1403 12:38
از صبح روشن تا امتداد شب در فکر فرو رفته بودم از داستان آدم و حوا تا رسد به شیطان پیر ، و گردش دوران به زمان و دقایق تلخ و شیرینش به امواج دریا و به آسمان به گردش روز و شب نگاه می کردم در امتداد شب نوری در آسمان دلم دیدم به درون آن نور رفته و در آنجا آشفته بازاری در دل دوران دیدم دیدم که چگونه خر سواری به یکباره حاکمی...
-
به نام بوسه های داغ خورشید
شنبه 28 مهرماه سال 1403 12:36
به نام بوسه های داغ خورشید به رخسار خوش آب و رنگ ناهید قسم بر آن نوازش ، تابش هور که جانبخش است و می آرد سر شور قسم بر بامدادان و پگاهان ترا من دوست دارم از دل و جان سید محمد رضاموسوی
-
ما خانه خراب دل خویشیم و خرابات نشین
شنبه 28 مهرماه سال 1403 12:35
ما خانه خراب دل خویشیم و خرابات نشین الفتی نیست مارا به دل خرابانِ آباد نشی ن امیرعلی مهدی پور
-
مه رخسار او بر دل آشنا بُوَد
شنبه 28 مهرماه سال 1403 12:33
مه رخسار او بر دل آشنا بُوَد مجذوب چهره اش این کار عاشقان بُوَد سخن عشق در آن لبخندها نهفته است هر نگاه من به او رویای بی پایان بُوَد چشم او در شب من روشنی می آفرید با هر نگاهش دل مملو از نوا بُوَد آن همه درد و غمم محو جلال او شدند که به هر ثانیه اش دریایی از معنا بُوَد امیرعباس پورطهماسب
-
یک جوان شاعری بیکار بود .
جمعه 27 مهرماه سال 1403 12:27
یک جوان شاعری بیکار بود . در سرش رویایی از آمال بود . عمر او بگذشته بودش تا به سی . فکر بسیار در سرش که، گردد کسی . سفره اش خالی نبود . بر سر سفره پدر شرمش نمود . جیب خالی داشت سرمایه نبود . یک زمان در پرتو آمال خود . میشود هایی به شعر هزیان نمود . میشود کمان آرش را ستاند . تیر رابر چله اش اینک نهاد . مرز خود را به...
-
ای لیلی تنهای من امروز کجایی
جمعه 27 مهرماه سال 1403 12:24
ای لیلی تنهای من امروز کجایی دنبال تو می گشت دلم وقت جدایی در کوچه ی شب جای قدم های تو خالی است مهتاب دل غمزده وقت است بیایی در دهکده ی عاطفه سبز است چمنزار وقت است بیایی و دمی نغمه سرایی گفتی بگشا سفره دل چون که گشودم جز غصه و غم نیست در آن برگ و نوایی ماییم و تهی خانه و آیینه ی بی عکس امروز بیا ای همه بی ریشه چرایی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 27 مهرماه سال 1403 12:23
-
ای آتشین آب
جمعه 27 مهرماه سال 1403 12:21
ای آتشین آب آهای ای شراب ناب یادت باشد عمری ، شق و رق بودم واما اکنون ، منَ فرتوت وخرف مثل گوشتی خامم. مثل حوضی بی آب، درگوشه انزوای خود آرامم صبح خواب ، شب بی خواب پی دندان فرورفته درآب چاشت خودرا خوردم راستی دیشب من، خواب دیدم مردم ترسم اینست که باز آن دنیا، یک نفر حق مرا خواهدخورد توخودت می دانی من گلی بودم شاد ولی...
-
شکوه ها دارم من از رفتار تو
جمعه 27 مهرماه سال 1403 12:19
بین چه ها کردی تو با من روزگار بر مرض ها کرده ای ما را دچار خنده هایم را ربودی کز لبم اشک حسرت بارم اکنون بی شمار نم نمک بردی ز جسمم قدرتم عاقبت بنموده ای مارا تو خوار از چه دزدیدی جوانی را ز من کرده ای ما را ز هجرش بی قرار رحم ننمودی تو در عمرم به من روز شب نالم ز دستت زار زار شکوه ها دارم من از رفتار تو چون زمستان...
-
وقتی کسی
جمعه 27 مهرماه سال 1403 11:54
-
بر همه پنهان و بر چشمم عیانی دمبهدم
جمعه 27 مهرماه سال 1403 11:53
بر همه پنهان و بر چشمم عیانی دمبهدم مثل بوی عید، نابی بر مشامم هر قدم دوستت دارم کم است، اما تو خود تفسیر کن خواب تو دیدم، که در بند توام، تعبیر کن سعید دهباشیان
-
ای دوست کجایی که ز حیرانی ما
جمعه 27 مهرماه سال 1403 11:52
ای دوست کجایی که ز حیرانی ما صد دشمن شاد است و فزون شد غمها بی بود تو نابود شدم ای شه من رعیت چه کند لشگر ابلیس دغا فرمانبری ات میکنم ار باز رسی قربان تو ای مأمن هم انس و صفا دستور بخوان تا به رهت جان بازم ای کاش ستانی که خودت کرده عطا آرش مسرور
-
دیوانه منم من که گرفته است جنونم
جمعه 27 مهرماه سال 1403 11:51
دیوانه منم من که گرفته است جنونم در آتش هجرانم و عمری ایست که چونم خاموش ز یک قطبم و حرّاف ز دیگر گه شادم و گه اشک روان از دلِ خونم برف است مرا بر سَر و همبازی با طفلان شاید که برون آمده است طفل درونم از دور زنم بوسه تو گوئی که لبت را ممنونم از ابلیس که هست راهنمونم شریان مرا شرحه کند تیر نگاهت پنداری وزیرِ شه قاجار...
-
گفتم خیالت بگذرد همچون خودت از ما ولی
جمعه 27 مهرماه سال 1403 11:49
گفتم خیالت بگذرد همچون خودت از ما ولی هر دم به مسلخ می برد این شاعر دیوانه را علی کسرائی
-
با تو پرواز پر نمی خواهد
پنجشنبه 26 مهرماه سال 1403 11:55
با تو پرواز پر نمی خواهد باغ عشقم تبر نمی خواد آنچه را با تو عاشقی کم داشت دل من با دگر نمی خواهد علی کسرائی
-
تو چه دانی که غمت خفته در این خانه و تو
پنجشنبه 26 مهرماه سال 1403 11:55
تو چه دانی که غمت خفته در این خانه و تو با رقیبان کف میخانه به من میخندی من به یک جرعه ز دریای تو محتاج بودم نم ندادی به دلم گفتی تو سیلاب غمی می دادی به رقیبان و به من میخندی غزل عاشقی سوزاند تنم گفتی پروانه چه باک که شود خاکستر؟ تو و مرغان سحر نغمه کنان میخندید گفتم که مها دیدهی سهراب مرا دشنهی دستان مکن گفتی که...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 26 مهرماه سال 1403 11:53
-
به جاده ها گفته ام
پنجشنبه 26 مهرماه سال 1403 11:52
به جاده ها گفته ام بی تابم از رستاخیزی بلند به کوتاهی عمر نمی هراسند قدم های عاشقم از زُمختی تاول ها در گذار ریل های طویل آه؛ که عاشق ترم می کند خزان برگ ها و هم آوایی مهاجران پیچیده در باد نجوایی به گوش می رسد رعشه ی عجیبی در آوازهای ناخوانده پنهان است. تو اما در سکوت آشکاری... سپیده رسا