-
تو همیشه درجوار باشی
پنجشنبه 26 مهرماه سال 1403 11:51
نوشتم برایت نمونهای بی تکرار باشی نوشته بودم برایت برقرار باشی نوشتی برایم بیقرار باشی نوشتی بدون من سالی بیبهار باشی یک عمر در جادههای انتظار باشی این گونه میخواهی برقرار باشی و من بیقرار باشم همیشه در پی ات باشم همیشه در فرار باشی از بس صدایت زدم صدایم گرفت به سکوت گفتی مرا بهتر است که لال باشی شاید برای من که...
-
میدانی من هم روزی یک پروانه بودم
پنجشنبه 26 مهرماه سال 1403 11:48
-
تب میکنم از دوریت
پنجشنبه 26 مهرماه سال 1403 11:46
تب میکنم از دوریت ای روی ماهت چون رطب شهد است و شیرین است و تب را میبرد ذکر دو لب درد و جنون و خمر را افزون کنی با چشم خود موی میانت همچو خط خال رخت خوانم نخود تفسیر عشق من به تو چون تشنه آهویی به آب از جان خود بگذشته ام ای بخت بیجانم بخواب آن آرزو را برده ام با خود به گور و سرخوشم شاید نمیدانی چرا چون شیر غم را...
-
خالی های این دنیا در مغز من اند
پنجشنبه 26 مهرماه سال 1403 11:45
خالی های این دنیا در مغز من اند چروک های مغز من در زندگی جاده ی پُرچین مرا میخواند فرا تا به کی کز کرده از لغزش ها روی سیم های تیربرق شهر ما به سان گنجشککی افسرده خسته ام آنگه که نگویم من کجاست من ،منِ دلمرده ی سازش ها مبینا گلستانی پور
-
حس بارانی شدن با اشک های بی کسی
پنجشنبه 26 مهرماه سال 1403 11:43
حس بارانی شدن با اشک های بی کسی لااقل یکبار درکم کن بمان از تمام باورم یک لحظه باقی مانده است دوستت دارم عزیزم پیش مرگم کن بمان ثریا امانیان
-
من مجنون و تو لیلی
پنجشنبه 26 مهرماه سال 1403 11:41
من مجنون و تو لیلی من آواره هر کوی و میخانه تو سرمست دیدار یک دمی در میان کوچه و بازار و هر خانه بیا ای دل شوریده حال تا ما هم لیلی ومجنونی دیگر شویم تاریخ ساز و تاریخ نویسی بر سر راه زندگی شویم راه عاشقانه زیستن در دل هر دوران را همانند جوی آبی صاف و روان بیاموزیم تا درجهان هستی ما هم بادوام و ماندگار شویم اگر در...
-
از این بی حالی و بی وزنی ام شعری نمانده
چهارشنبه 25 مهرماه سال 1403 11:52
از این بی حالی و بی وزنی ام شعری نمانده از این لوح و قلم بی مهری ام شوری نمانده چو بدحالیو چون مردن در ایندنیایفانی از این جان و دلم بی میلی ام دیری نمانده امیرعلی گنجعلی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 25 مهرماه سال 1403 11:50
-
تا تو را دارم مگر دردی به جانم میدهد؟
چهارشنبه 25 مهرماه سال 1403 11:49
تا تو را دارم مگر دردی به جانم میدهد؟ دور بودن ها و دلتنگی امانم میدهد؟ تا تو باشی من مگر ناراحتی دارم دگر؟ من تو را دارم خوشی ها آشیانم میدهد گر نباشی درد ها بر من هجوم آرد ولی تا تو هستی این خوشی ها جان به جانم میدهد کاش اینجا بودی و با من دلی میباختی تا تو در فکر منی عشقت بهایم میدهد ناز ها کردم برایت از خوشی من...
-
هر که آید در جهان زندانی است
چهارشنبه 25 مهرماه سال 1403 11:48
هر که آید در جهان زندانی است زندگی گودالی از ویرانی است دوری و نزدیکی ات بی حاصل است وصل و هجرت نکبت شهوانی است نیمه شب گوید به چشمم مرده ای زندگی یک رعشه ی طولانی است جبر وحشی اسکلت را می برد بودن و مردن پر از حیرانی است علیرضا قدیانی
-
میدانم چرا هیچگاه یاد من نیستی .
چهارشنبه 25 مهرماه سال 1403 11:46
میدانم چرا هیچگاه یاد من نیستی . من زخمی بر روحت به یادگار نگذاشتم که با هر تلنگری یادم بیفتی . انسان به زخمها بیشتر میاندیشد تا مرهمها . #ایوان_کلیما
-
حال خوب
چهارشنبه 25 مهرماه سال 1403 11:46
-
وایِ آن دل که بِدو از تو نشانی نرسد
چهارشنبه 25 مهرماه سال 1403 11:45
وایِ آن دل که بِدو از تو نشانی نرسد مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد تیره صبحی که مرا از تو سلامی نرسد تلخ روزی که ز شهد تو بیانی نرسد... #مولوی
-
تنها رسالت من در جهان دوستداشتنِ توست.
چهارشنبه 25 مهرماه سال 1403 11:44
-
دستی افشان تا
چهارشنبه 25 مهرماه سال 1403 11:41
دستی افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد، هر قطره شود خورشیدی باشد که به صد سوزن نور، شب ما را بکند روزن روزن ما بیتاب و نیایش بیرنگ از مهرت لبخندی کن، بنشان بر لب ما باشد که سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو ما هستهی پنهان تماشاییم ز تجلی ابری کن بفرست، که ببارد بر سر ما باشد که به شوری بشکافیم، باشد که ببالیم و به...
-
چراغ را نتوانم کشت
چهارشنبه 25 مهرماه سال 1403 11:38
چراغ را نتوانم کشت که صبح پنجره روشن نیست به هیچ سو نتوانم رفت اگرچه جای نشستن نیست چنان در آینه تنهایم که غیر خویش نمیبینم به جستجوی که برخیزم؟ در انتظار که بنشینم؟ ز صبح پنجره نومید خوشم به باد که خواهد خواند تو، گرد خانهتکانیها در آستانه نوروزی تو را از آینه خواهم راند #نادر_نادرپور
-
خواهم ناز کنم و سخن بر راز کنم
سهشنبه 24 مهرماه سال 1403 11:54
خواهم ناز کنم و سخن بر راز کنم عشق دیر باز ، زیبنده تر آغاز کنم خواهم جان دهم و پرواز کنم در ره عشق تمنایی پُر آواز کنم خواهم زندگی و بندگی کنم ز بودنت شب و روز همرهی کنم ز محبتت ، خود سرفراز کنم ز بردن نامَت دلبری اعجاز کنم شبان گفتا همه داراییم فدایت کنم گویم خویش فدای تو ومحبّینت کنم زین همه عنایت و کرامت چه کنم از...
-
آدمی را..
سهشنبه 24 مهرماه سال 1403 11:53
-
مرا بهار چه حاجت تو در کنار منی
سهشنبه 24 مهرماه سال 1403 11:52
مرا بهار چه حاجت تو در کنار منی غمی به سینه ندارم تویی که یار منی اشارتی تو بفرما کنم نثارت جان فدایِ چشم قشنگت که بی قرار منی بجز تو دل نَدَهم من به کس حبیب دلم تو یی به هر دو جهان ارج،اعتبار منی چرابه خویش نَبالم که در جوار تو ام میانِ این همه زیبا تویی نگارمنی بگو که سر بگذارم به زیرپای تومن تو یی که در همه عمرم چو...
-
تنهاتر از آن نور که در ظلمتِ راز
سهشنبه 24 مهرماه سال 1403 11:50
تنهاتر از آن نور که در ظلمتِ راز پنهان شد و از دیدهی جان گشت به باز هر کس به خیالی شد و از خویش رمید غافل ز حقیقت، ز سراب و ز مجاز عقلش به غرور آمد و بسته به خود در پردهی پندار به دامان نیاز نفسش به هوس بند شد و گم شد از آن کو راهِ حقیقت که بر آن نیست فراز ای عشقِ نهان، تویی که باقی بودی ماندم که به پای تو شوم خاک و...
-
بود یک فرد فقیر ومستمند
سهشنبه 24 مهرماه سال 1403 11:48
بود یک فرد فقیر ومستمند زندگی اش پر ز حسرت پر زدرد او ،نبودش هیچ کاری بینوا در پی نان و پی کمّی غذا دید او را مرد دنیا دیده ای داشت او تنها لباس و سکه ای گفت یا رب،من خودم بی یاورم نان و آبی را به زحمت آورم من چطور یاری کنم این مرد را خود ندارم سکه ای بی درد را با خودش اندیشه کرد این مرد باز تا چگونه حل کند او را نیاز...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 24 مهرماه سال 1403 11:46
-
از خود نیست خبر تومرا یادی کن
سهشنبه 24 مهرماه سال 1403 11:45
از خود نیست خبر تومرا یادی کن فردا که نبودم نه فریادی کن امروزی که سواری بر اسب مراد آید تو هم رسی به داد بیدادی کن عبدالمجید پرهیز کار
-
رفتهای تا دل من خسته و بی تاب شود
سهشنبه 24 مهرماه سال 1403 11:44
رفتهای تا دل من خسته و بی تاب شود بی تو دریای دلم شاهد گرداب شود بی گمان بار دگر منتظرم میخواهی سهم من باز چرا دیدهی بی خواب شود قصد داری که به پایان نرسد گریهی من یا که خندیدنِ من بعد تو نایاب شود سرد و خاموش نکن خانهی احساس مرا از چه رو شمعِ فروزانِ دلم آب شود تا به کی اینهمه دیوانه و غمگین باشم؟ باش تا قصهی...
-
با عشق تو آرام گرفتم بانو
سهشنبه 24 مهرماه سال 1403 11:43
از عطر تنت کام گرفتم بانو از بس که به من حسِ سرودن دادی شاعر شدم و نام گرفتم بانو مهدی ملکی
-
ای قصه درد مرا عشقت شده بانی
سهشنبه 24 مهرماه سال 1403 11:39
ای قصه درد مرا عشقت شده بانی بر قلب چکد زهر هلاهل تو چه دانی از مخمصه تیر نگاهت چه گریزم؟ چون با خم ابروی تو کرده ست تبانی شعری چه بگویم که از درد گریزم دیوان چه بگویم که از خویش نرانی بر تارک دل با قلم عشق نوشتم (بازآ) تو مگر رحم کنی و بمانی صبرم تو ببین حیرت صحرای جنون شد آها تو چنان روز ازل تلخ زبانی من مانده ام و...
-
خاطراتی را برای من تداعی می کند
دوشنبه 23 مهرماه سال 1403 12:35
خاطراتی را برای من تداعی می کند تک تک این خانه های پارچه در یک نگاه می برد من را به دوران قشنگ ما و من دوستش دارم من این بارانی ام را با کلاه او روایت می کند ناگفته ها را بی کلام او حکایت می کند حرف دل مهتاب و ماه او خبر دارد چه حسی را من و ما داشتیم در خیالش هم نمی آمد چنین پایان پذیرد قصه ی مهتاب و ماه مریم مینائی...
-
وفات حضرت معصومه
دوشنبه 23 مهرماه سال 1403 12:32
-
هوا امشب پر از یاد توست، اگر باران ببارد
دوشنبه 23 مهرماه سال 1403 12:29
هوا امشب پر از یاد توست، اگر باران ببارد دعا کردم برایش، که شبی بینهایت در کنارم بماند به آسمان گفتم: ای ماه، کجاست آن یار دلانگیز؟ چرا با من نیست، دل شیدا از نور و شادی تهیست؟ صدایی از دور میرسد: دیوانه، یارت غمگین است، این دل بیتاب، دیگر میل دلداری ندارد، افسرده است آه ای نگارم، بیقرارم، کجایی؟ خبری از تو...
-
دارد از من ، من گلایه خسته از من میشود
دوشنبه 23 مهرماه سال 1403 12:27
دارد از من ، من گلایه خسته از من میشود آن منِ آگاهِ من ، تسلیم ِ من من میشود گشته سر تا پای من ، از من منِ من پر غرور در خیالش من منِ من کرده بر پا بزمِ سور من منِ من ، کام ِ من را تلخ ِ من من کرده است من منم این جان من را عاصی از من کرده است آتشی بر هستیم انداخته این من منم راه بسته بر منِ آگاهِ با من دشمنم بسته من...