-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 5 آبانماه سال 1403 13:05
-
زندگی که ناخـوش شـد
شنبه 5 آبانماه سال 1403 13:03
زندگی که ناخـوش شـد زندگی، مخــــــوان آنـرا برزخش، بخـــــوان آری رو به موت، بخـوان آنـرا ... سلیمان بوکانی حیق
-
گرچه چشمت با من است و انتخابم می کند
شنبه 5 آبانماه سال 1403 13:02
گرچه چشمت با من است و انتخابم می کند از دلت دارم شکایت چـــــون جوابم می کند دوستت دارم نمی فهمی چـــــرا شیرین من بـــوسهٔ بـــــرگ لبت مست شرابــم می کند در کنــارم باشی و همـــــراه و دمساز دلــم بی گمان عطر تنت بـا عشق خــوابم می کند عاشقی جـــرم قشنگی مــی شود گاهی اگر خیــره باشم در نگاهت غـرق آبــــم می کند درد...
-
جنگلی موعود
شنبه 5 آبانماه سال 1403 12:11
صندلی چلاق میزی پر چین و چروک کمدی خمیده در گوشه انباری تاریک همه در خانه ای متروک ... به جنگلی موعود ایمان دارند.. احمد آذربخش
-
همه چیز تقصیر من بود
شنبه 5 آبانماه سال 1403 12:09
همه چیز تقصیر من بود میدانم اشتباه کردم ... گردن بزنید اما با ترانه های تند بر صورتم سیلی نزنید که من اسیری نگون بخت در این شب تاریک زمستانی هستم با پاهای یخ زده و صورتی سوخته ... گردن بزنید اما با نگاه های بی محبت و چشمهای دریده نگاهم نکنید من هم روزی مثل شما آن پایین ایستادم و برای جلاد و محکوم طلب آمرزش داشتم...
-
گردعایم همه سود است بردگران
شنبه 5 آبانماه سال 1403 12:07
گردعایم همه سود است بردگران سفره ام خالی است از قوت گران عمرمن سوخت درپای دلبرکان رونقی بودجوانی نخریدند گران هوس و عشق ونیاز قسمت تقدیرشد بازی چرخ وفلک بهرما بود گران جورزیباپرستی نکشد هر پاکباز سوختم بس زر و سیم بود گران آزاد که درقله ی صبر صابرشد باحیابود گرنه خیرگی نبودهیچ گران علی اکبری
-
گفتی که دلم ز عشق تو بیمار است
جمعه 4 آبانماه سال 1403 12:53
گفتی که دلم ز عشق تو بیمار است دردش نبودعلاج وغمش بسیار است آرام نمی شود درد دل شبم از دیده نهان من نیز چنین چو تو چشم ترم بیدار است عبدالمجید پرهیز کار
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 4 آبانماه سال 1403 12:51
-
درد دلی ز دوستی شنیدم امروز
جمعه 4 آبانماه سال 1403 12:50
درد دلی ز دوستی شنیدم امروز ز یار خود بنالید وگفت ز دیروز بر بیگانه محبت و مرا بی حُرمت ز بخت خویش که عمری پیشخدمت آمدش از بَرم با چنگ و دندان نوکرم ، چاکرم، مرا کن خندان چون کهنه شدم ، دگر دل آزارش آن بی حیا،سیب قرمزی از برایش چَرخشش بود ز ناز و ادا بر من چرخشی گیرم که نارَد جهان از من زمانه نگردد بر این لِنگه یِ...
-
دل از خیال پریشانیات رها کن باز
جمعه 4 آبانماه سال 1403 12:48
دل از خیال پریشانیات رها کن باز که هر چه هست در این ره، به جز فنا، بیراز به دام هیچ مده دل، که چون غباری سرد فنا شود همه، مگذار تن به این آواز در آسمان حقیقت چو نور شو جاری که پایدار همان باشد که هست بیآغاز به هر نسیم، تو چون گل شکفته شو در باغ که آنچه ماند، عطر است و آنچه رفت، همساز ز بند خاک، برون آی و سوی جان...
-
دلت که گرفت
جمعه 4 آبانماه سال 1403 12:46
-
شعله هایِ دیده ات ، عمری ز ما محروم کرد
جمعه 4 آبانماه سال 1403 12:45
شعله هایِ دیده ات ، عمری ز ما محروم کرد قلب، سیمایِ تو دید و نبض را معدوم کرد بیمِ مردن، میلم از پیمودنِ عشقت نچید پا به پایی چون تو مقصد را چه بی مفهوم کرد محراب علیدوست
-
نمیدانم کی میبینمت باز
جمعه 4 آبانماه سال 1403 12:44
نمیدانم کی میبینمت باز که عقده وا کنم با فاش این راز که روی ماه تو ؛ بانوی اعداد برد سر دلم را تا فریاد خدا را تو چه دیدی شاید زود رسیدم به هر آنچه آرزو بود که بار دیگری رخ در رخ تو کنیم و زنده باد این حال و احوال که بی شک در دعای اول سال حضورت باشد ؛ غایت آمال که تا هستم و هستی آرزویم تماشا کردنت هر صبح و هرشام محمد...
-
در ساحتش چو آمدم او بود و بس
جمعه 4 آبانماه سال 1403 12:42
در ساحتش چو آمدم او بود و بس من گم شدم، نه من منم، او بود و بس جان در فراقش از دل و دیده گذشت دل گشت خاک ره، غمش او بود و بس چون سایهام به نور رخش جان گرفت خورشید در دل آمدم، او بود و بس هر موج عشق، قصهی دریا شد در ساحل وجود، غمم او بود و بس گم گشتهام ز بوی گلستان او این نغمههای جانفزاش او بود و بس جانم چو برگ در...
-
یادت آتش زده بر خِرمَنِ جانم امشب
جمعه 4 آبانماه سال 1403 12:41
یادت آتش زده بر خِرمَنِ جانم امشب کاین بعید است که من زنده بمانم امشب دلِ زخمی و تنِ تب زده ام رو به فناست محضِ دلتنگی ام از عشق بخوانم امشب معصومه بهرامی پور
-
سرش چون رفت در قلب ستمگر
جمعه 4 آبانماه سال 1403 12:39
سرش چون رفت در قلب ستمگر هزاران آرزو بر خلق بگشاد دو سه قطره میان زلف شاعر چکید و ذره ای سرسبزتر شد کوروش کوشا
-
گفتم هرچی خدام بگه ،
پنجشنبه 3 آبانماه سال 1403 12:01
گفتم هرچی خدام بگه ، حرف ، حرفِ خُدامه شاید عشقش ، سرِ از بدن جُدامه من که حتی نمیدونم ، خیر و شرّ، برام کدامه اون همیشه بیداره که ، حافظِ لحظه های ، ظاهراً کوتاه ولی مُدامه من عاشقِ آسمونم و، دنیاطلبه که ، واله ی دنیاست اون ابن ملجمه که ، عاشقِ هُتامه نمیدونه این سر و شکل ، همه ش یه دامه این چه زیبایی ای ست که ، بند...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 3 آبانماه سال 1403 11:59
-
درونم آتش وبیرون چوبرگ زردپاییزی
پنجشنبه 3 آبانماه سال 1403 11:58
درونم آتش وبیرون چوبرگ زردپاییزی زمن غافل شدی و می به کام دیگران ریزی پناه بردم به آغوش خودم تا در امان باشم ولی زیبایی شهر دوچشمانت چه چشمان بلاخیزی سکوتم روزه ی صبرست و زخمی در گلو دارم کمربستی به قتل من چه پایان غم انگیزی تبی انداخت برجانم عقیق سرخ لبهایت شمیم عطر لبهایت عجب هرم دل انگیزی بزن از شیشه ی جانم خماری...
-
وقتی امید با شماست
پنجشنبه 3 آبانماه سال 1403 11:57
گذشتهٔ قصه گو یه قصه خوب بگو باشه عزیزدلم قول میدی خوب گوش بدی صبح که آفتاب طلوع کرد امید و آشکار کرد رسید امید تا به ما دانست داستان های زیبا داستان دشت و صحرا جنگل و زیر دریا فقط می خواست زود بره انگار که خیلی کار داشت هیچی دیگه وقت نداشت یک هدیه قشنگ داشت گفتش بهم بازش کن با چشم باز نگاش کن هدیه پر از امید بود امید...
-
حال خوب
پنجشنبه 3 آبانماه سال 1403 11:56
-
حضرتِ خاتم چنین فرموده است
پنجشنبه 3 آبانماه سال 1403 11:54
حضرتِ خاتم چنین فرموده است ای خوش آنرا از رهش غافل نشد هـر که علمش بر هـدایت ره نبرد جز بـه دوری از خـدا حاصل نشد سلیمان ابوالقاسمی
-
نفس برای کشیدن
پنجشنبه 3 آبانماه سال 1403 11:53
نفس برای کشیدن قلم برای بریدن هوا برای تنفس قفس برای پرنده ... صدا به سکوت ماند قطار با سوت رسید شکسته بال پرستو بهار یخ زده انگار ... تمام درد، درونم که پای دار نمانده قضاوتی که مرا کشت عداوتی که هدر رفت ... صف از دوباره برای گرفتن لقمه نانی دوباره خواهش و هذیان تو همیشه نگرانی ... صدف به بستر ساحل قدم به سینه شن ها...
-
آنرا بخوانم که مرا جان بداده
پنجشنبه 3 آبانماه سال 1403 11:51
آنرا بخوانم که مرا جان بداده آن هست کنی که قضا کرده پیاده هم جنی و انسی بگرد خانه ی او در پیش و پس، هر کسی با نام او زاده غیر او کسی نیست که برپا بدارد چنین عالم شوریده ی از پا فتاده هیچ قامتی راست نشد بی قید و اذنش افلاک همه در نظرش پوچ و بباده دریا و اعماق بسی در نظر او چون قطره ای بر سر تیزی مداده او خالق پیش و پس...
-
غزلی به دل نشیند ،که به دلکشی بخوانی
پنجشنبه 3 آبانماه سال 1403 11:50
غزلی به دل نشیند ،که به دلکشی بخوانی به لطافتش بمانی ، به قرار آسمانی به نوای واژگانش ، دل عاشقان بلرزد به حلاوتش بخندی ،به عسل به کج دهانی به شرار آتش دل ، لبت از بیان بسوزد و شقایقی درآید ، ز شراره های جانی به حلول ماهتابش ، کلمات عاشقانه به شب زبان برقصد ، به طراوت زبانی غزلی که بند بندش ، میعان عشق باشد که به...
-
صبحدم بهر تفرج به بوستان سر زدم .
پنجشنبه 3 آبانماه سال 1403 11:48
صبحدم بهر تفرج به بوستان سر زدم . غنچه گل دیدم وشائق به بوئیدن شدم . در نسیم صبحگاهی گل به رقصی نرم تن داده بود .غنچه تازه شکوفا، رها از قید وبند . چشمها را بهر رقصش پاک حیران کرده بود . دست بردم گل نوازم روی شاخ . خار گل دستم خلید و پاره کرد پوست تنم . قصد چیدن را نداشتم، خارهم این را بدانست . قصد من بوئیدن گل بود...
-
گرچه دیوار دلم بی رنگ و رو گشته کنون
چهارشنبه 2 آبانماه سال 1403 12:44
گرچه دیوار دلم بی رنگ و رو گشته کنون خاطرت در خاطراتم پر سبو گشته کنون روبه رویم، باز می خندی درون قاب ها خنده های تو مرا ، حال نکو گشته کنون حرف های دل چو تسبیحی گسسته از خیال با تو اما بی صدا در گفت و گو گشته کنون شکوه های دل ، درون سینه ام مدفون شده بی گلایه ، بی جدل ، بی های و هو گشته کنون بی تو دنیایم ، شبیه بوف...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 2 آبانماه سال 1403 12:40
-
این مرگ نیست،
چهارشنبه 2 آبانماه سال 1403 12:39
این مرگ نیست، نمردی به حق قسم ققنوس یاد تو به دل ها جوانه زد، زان زخم دست تو تا هست، می چکد... خونی به خاک پاک، کزان غنچه بشکفد مرگ آن دشمن است، که مرده است و بی خبر... در منجلاب پستی خود غرق می شود این مرگ نیست، نمردی قسم به عشق درج است نام تو در قلب عاشقان تا هست زندگی، تا هست نام عشق حسین جباری
-
قایق م بهر تو سوی گِردْ آب
چهارشنبه 2 آبانماه سال 1403 12:37
قایق م بهر تو سوی گِردْ آب گِردِ دل آب و دلم در پیچ و تاب گِردِ آب گِردْآبم، گِردْ آب می برد جانم به سوی انقلاب کودکم آرام در زنجیر و تاب لب به خنده، رویش همچون ماهتاب سر به سوی آب ناگه خویشتن خود نمایان کرده صورت روی آب همچو نرگس آغوش از من شکفت از پی زیبایی تن دادم به آب دست من خالی شد از خویشم در آب خویش من پیدا در...