-
عیدتون مبارک
دوشنبه 15 بهمنماه سال 1403 11:57
-
یک شبی، من از میانِ کوچهی عشقت، گذر کردم
دوشنبه 15 بهمنماه سال 1403 11:56
یک شبی، من از میانِ کوچهی عشقت، گذر کردم در خیالم، با هوایِ بودنت، شب را سحر کردم هر طرف، تصویرِ تو؛ هر گوشه ، ردّی ز تو غرق دنیایِ خودم؛ از عشقِ غیر از تو، حذر کردم کوچهها با بویِ عطرت، روح و جانم را تازه میکرد در پیِ جانانِ خود، هر روز و شب را من، سپر کردم رفتی و آن آسمانِ عشق، ابرهایش، تیره شد ماندم و با بغض و...
-
اسلحه را برداشتم
دوشنبه 15 بهمنماه سال 1403 11:55
اسلحه را برداشتم نشانه گرفتم دقیق روی شقیقه ام شلیک کردم ازخواب پریدم اما هنوز به انتقام ایمان داشتم. محسن سیاه کمری
-
شب،همهِ شب منتظرت مانده ام
دوشنبه 15 بهمنماه سال 1403 11:54
شب،همهِ شب منتظرت مانده ام تاکه بیایی ،مَهِ پنهان من بازبتابی،به شب وظلمتم ای که توجانی وتوجانان من فکروخیالت،همه ِشب بامن ویاد تو،یادآورایمان من بین دودستت ،تومراجابده تاکه شودمیله ی زندان من نسیم منصوری نژاد
-
حالا که واژهها مرا گم کردهاند
دوشنبه 15 بهمنماه سال 1403 11:53
حالا که واژهها مرا گم کردهاند به سکوتم گوش کن... رها صابر
-
وعدهِ صادق خدا ظهور نور است
دوشنبه 15 بهمنماه سال 1403 11:43
وعدهِ صادق خدا ظهور نور است وفای عهد مقتدا حضور نور است أَمَّنْ یجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ طلوعِ مهدی نورِ پرفروغِ نور است الهم عجل لولیک الفرج....
-
بی تو مهتاب شب از کوچه گذر کرد مشیری
یکشنبه 14 بهمنماه سال 1403 12:25
بی تو مهتاب شب از کوچه گذر کرد مشیری بی تو آواره و درمانده نظر کرد مشیری نه تو را دید نه آن عاشق دلخسته که گفتی نه غزل خواند و نه اشعار سپیدی مشیری مهتاب را گفتم.. بی تو یا با تو گذر خواهم کرد آخرش بر تو و آن عشق نظر خواهم کرد بی تو یا با تو هزاران غزلی.. خواندم آن با تو و از سینه بدر خواهم کرد پیروز پورهادی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 14 بهمنماه سال 1403 12:24
-
به روی چوب خطهای در و دیوار زندانم
یکشنبه 14 بهمنماه سال 1403 12:23
به روی چوب خطهای در و دیوار زندانم کلافی نور میافتد دَمِ آغاز پایانم . میان پُتک و سندانِ ممیزهای تحمیلی هنوز از درزهایبستهی کتمان، نمایانم . نه چشمم عادتِ تاریکیِ سلول را دارد نه خورشیدی که میتابد، عمیقاً غرق بحرانم . اگر چشمم نمیبیند، گمان کردی نمیفهمم که از خشکی ترکها خورده سطحِ خاکِ گلدانم . اتاق بازجویی...
-
غمزه ات دلدادگی و کفرت ایمان می دهد
یکشنبه 14 بهمنماه سال 1403 12:21
غمزه ات دلدادگی و کفرت ایمان می دهد دامنت با پیچ و تاب باد جولان می دهد کاکل آشفته ات را پرتوی از آفتاب زنبق و آلاله تا چاک گریبان می دهد چهره در هم می کشی و خم به ابروها ولی درد ما را چشم بیمار تو درمان می دهد صد بیابان و کویر و بیشه مشتاق تواند هر کجا پا می گذاری عطر باران می دهد تا صدای پای تو می پیچد از دوش نسیم...
-
زمستان
یکشنبه 14 بهمنماه سال 1403 12:20
-
گر که آرمانی به ذهنت پیوست .
یکشنبه 14 بهمنماه سال 1403 12:18
گر که آرمانی به ذهنت پیوست . نتوان گفت که آرزویی به حقیقت پیوست . گله از بخت بلندت ننمایدبر راه نیاز . شعله بر جان فکند ،گر که به همت پیوست . یک نظر برخود و دیگرنظری بر دگران . شهد شیرین سعادت به دلت کام به بست . گر به تنهایی دنیای خودت سایه شوی . نتوان گفت که رویا به حقیقت پیوست . گر به تلاشی بر بهبودی خود ناز کنی ....
-
هوای مملکت مان بهار شد
یکشنبه 14 بهمنماه سال 1403 12:17
هوای مملکت مان بهار شد شکوفه ها بر سرمان ریختند به شب لبخند زدیم و روز را پیشکش کرد هوا معطر بود در حوالی ات لمس صورتت تجربه قدم زدن در آسمان بود چه آرام بودی و دلنشین... دستانمان بهم گره خورده بود و همین تمام تمام دنیا بود معنا را معنا دادی و دل های مان را رنگ شب مان به اتمام رسید و از خواب بیدار شدم ، تو نبودی خیال...
-
بر چرخ فلک عشق نشانی دارد
یکشنبه 14 بهمنماه سال 1403 12:15
بر چرخ فلک عشق نشانی دارد در کار جهان راز نهانی دارد گفتم که بگو بهشت یعنی چه؟ گفت: آغوش کسی که زندگانی دارد ابوفاضل اکبری
-
دو دوست بودند درسالیانی بسا دور
یکشنبه 14 بهمنماه سال 1403 12:02
دو دوست بودند درسالیانی بسا دور ز قحطی به شهر شدند از دهی کور یکی بخت نامش ان یکی اقبال نامی ازاین رو توشه ای برداشتن اب ونانی پیاده راهی شدن از دشت و بیابان درمیان ره گشنگی غالب شد بر انان اقبال گفت امروز از توشه تو ارتزاق فردا ازبقچه من می خوریم در اطراق بخت استقبال از ایده کرد با افتخار غافل که نیرنگی چیده بوداقبال...
-
پروبالم شدی پرواز کردم
یکشنبه 14 بهمنماه سال 1403 12:01
پروبالم شدی پرواز کردم به عشقت زندگی آغاز کردم من دل شیشهای با تکه سنگی خودم را همدم و دم ساز کردم فروغ قاسمی
-
سوگند به تلاطم امواج دریا .
شنبه 13 بهمنماه سال 1403 12:08
سوگند به تلاطم امواج دریا . هر آن که دریای بیکران را می نگرم... گویی تلاطم امواج، در چشمان یک مادر پیله میبندد..... بر دل یک ما در میماند مگر میشود دریا را فرمود: که دلت را یادی از ساحل مباد ؟ ... ما در را نیز نتوان فرمود..... که دلت را جایی از جانان مباد . الناز جنت دوست
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 13 بهمنماه سال 1403 12:07
-
گول دنیا را نخور، هرچند عادت می شود
شنبه 13 بهمنماه سال 1403 12:06
گول دنیا را نخور، هرچند عادت می شود چون به حس خود ببالی، هم خجالت می شود این جهان سست عنصر گرچه دارد رنگ و رو چون به غفلت بگذرانی عشق نفرت می شود گر به مکنت، جایگاهی ساختی از خشت و کاه عاقبت این قصر ایمن، زود ویران می شود گول جسمت را نخور، انسان به آنی مرده است چون به دریا هم بنازی، خشک و حیران می شود روزگاری بود آنجا...
-
با ترازویش به انسانها نگاهی سرد داشت
شنبه 13 بهمنماه سال 1403 12:05
با ترازویش به انسانها نگاهی سرد داشت کودکی با موی مشکی، صورتی پر درد داشت دست هایش خشک و لرزان، در دلش غمهای دنیا روز و شب جایی ندارد، در دل آن طفل تنها نان ندارد، خواب گم شد، قصهاش بی هیچ پایان میفروشد کودکی را، در خیابان های ایران بر تنش زخم است و بر دل دردهایی بینشانی قصهاش پر درد و دردش یادگار از زندگانی...
-
طبیعت
شنبه 13 بهمنماه سال 1403 12:04
-
در جولان جبرِ قانون جهالت
شنبه 13 بهمنماه سال 1403 12:04
در جولان جبرِ قانون جهالت شجاعت ... تمام قد ایستاد به حرمت اقتدار کلامت نور عشق و امید دلبرانه میرقصید در عمق سرکش نگاهت خار خشم بودی بر دیده ی مترسکانِ حقارت در تو هزاران زن تا ابد میزند فریاد استقامت ای فروغِ زیباترین جسارت رقیه صدفی
-
پایان نده در قلب خرابم ضربان را
شنبه 13 بهمنماه سال 1403 12:02
پایان نده در قلب خرابم ضربان را ای کاش به حسرت نکشانی دل و جان را وقتی که به سرسبزی زیبای بهاری بی عطر تو باید چه کنم فصل خزان را با شعلهی غمها دلِ ویرانهی من سوخت انگار که آتش زده باشند جهان را در زندگیام باش که با شانهی گرمت لبریز کنی یکسره از عشق... زمان را بی صبرم و پیوسته دلم بعد تو خون است از بین نبر این...
-
تا به کی حسرت دیدار تو را خواهم داشت
شنبه 13 بهمنماه سال 1403 12:01
تا به کی حسرت دیدار تو را خواهم داشت در وجودم غمِ بسیار تو را خواهم داشت بی گمان بار دگر در دل دیوانهی خویش داغِ بوسیدنِ رخسار تو را خواهم داشت باز امشب دل من بی تو فرو خواهد ریخت بر سرم یکسره آوار تو را خواهم داشت دوست دارم که فراموش کنم عشقت را گرچه دائم غمِ پر بار تو را خواهم داشت شک نکن تا به ابد بعد تو ناآرامم...
-
میخندم و احوال دلم آرام است
شنبه 13 بهمنماه سال 1403 12:00
میخندم و احوال دلم آرام است اندوه همیشه در دلم ناکام است احساسِ قشنگِ قهرمانی دارم انگار درونِ دستهایم جام است مهدی ملکی
-
کاش دگر بارتبر دست درختان افتد
شنبه 13 بهمنماه سال 1403 11:59
کاش دگر بارتبر دست درختان افتد گذر شیر نری باهوی بیابان افتد لالهها فصل زمستان همگی می میرند گذر بهمن خون به ماه آبان افتد شاخه های تر و خشک را نسوزان باهم گذر شاخه تر گاه به گلدان افتد قدما گفته اند بار به بارخانه گران است درعجب نیست گذر زیره به کرمان افتد قمریان شرط تفرج آذوقه انبارش گفت عندلیب دیر به اندیشه فردای...
-
الهه، نامی به شیرینی گلها
جمعه 12 بهمنماه سال 1403 12:02
الهه، نامی به شیرینی گلها در هر دلی میکارد، عشق و صفا چشمانت چون صبح، روشن و بیپایان نامت پر از نوری، مانند ستارهها آوای دلنشینت، از دل میجوشد در یاد هر عاشق، شعری است بنا نقش تو در زندگی، بیمانند و خاص هر دم به یاد توست، روز و شب بی قیاس دلها به شوق تو، پر از راز میشود با نام تو، گویند آه و نوا های ما الهه،...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 12 بهمنماه سال 1403 12:01
-
غم چرا حق من است ؟
جمعه 12 بهمنماه سال 1403 11:58
غم چرا حق من است ؟ عم زکی مانوس جانم گشته است؟ آخرش غم چون شود خمس غم را کی ستانند غصهها را آن زکاتش گفتهاند آری آری غم همیشه ثروت است هر که او غمگینتر است ثروتش بیش است و اوعادلتر است او به یغما کی برد مال کسی او دل کس کی شکست؟ خندهای از کس ربود؟ قهقهه از کس درید؟ او حمایت میکند هر خنده را او شفاعت میکند شادی...
-
بازهم یک قهرمان در خاک ما روئیده است
جمعه 12 بهمنماه سال 1403 11:57
بازهم یک قهرمان در خاک ما روئیده است دختری زیبا از ایران صد طلا دارد به دست ای که چون کوهِ بلندی می رسی تا قرص ماه چون دماوندی که گل دارد به پا بر فرش راه باید از چشمت به صحرا های غم دریا کشم یا که نقشی از رُخَت بر خاطرِ دنیا کشم می کشم بر خاکِ ایرانم تو را مانند جان از شکوهِ نام و یادت سبزه می کارم در آن از شقایق...