-
برف
یکشنبه 21 بهمنماه سال 1403 11:51
-
پس از آن شب افشا،
یکشنبه 21 بهمنماه سال 1403 11:49
پس از آن شب افشا، پس از لبخند و اشکها تاریکِ دهشتناکِ سکوت و تنهایی باز کرد دهان چون صدها بار دگر از بهر جان اینبار بی مقاومت و از سر تعمدی به اختیار به قعر عمیقش افکندم خود را علیرغم صد بار دگر به اجبار ظلمت یکدست با هراس همدست سیاهی تباهی به سالی یک قطره فرو افتاد از من چکه چکه چکیدم باز من شدم تکیه بر زانو...
-
اونی که دوسش دارم
یکشنبه 21 بهمنماه سال 1403 11:46
اونی که دوسش دارم چشماش به رنگ دریا قلبش خونه عشق منه خنده هاش مثل بُمب غمام رو نابود میکنه هر طرف که برم چشماش مثل ستاره ها برای قلبم می درخشه اونقدر دوسش دارم حتی دل ستاره ها از دوست داشتنم آب میشه بنازم دست خالقش رو که چه زیبا کشید چشماش رو کنارش میشه آرامش رو حس کرد وقتی تو چشام زُل میزنه عشق تو چشماش چه تماشایی...
-
کوتاه بگویم و تمام :
یکشنبه 21 بهمنماه سال 1403 11:44
کوتاه بگویم و تمام : حرمتی ارزان در دنیایی بی انتها اما کوچک . کوچه بن بست برگشتی ناگزیر به راهی که پس پشت نهادهای. راهی دراز را پس پشت نهاده ای ولی بازگشتاش کوتاه مینماید. کوتاهتر از لبخندی اندوهناک در گرماگرم رفتن... مسعود زعفرانی
-
رفتی تمام آسمان لبریز غم شد
یکشنبه 21 بهمنماه سال 1403 11:42
رفتی تمام آسمان لبریز غم شد تاریکی آمد خانه همرنگ عدم شد در بستر شب آسمان بر خاک افتاد پشت زمین از غصه ی مهتاب خم شد خورشید خواب است و دوباره یک ستاره در محضرِ ماه از نفس افتاد کم شد در صحن سینه ناله ها فریاد بودند اما سکوت آخر نصیب این حرم شد رویای مهرِ مرغِ عشقِ دشت امید در خاطرات سبز صحرا مغتنم شد آوای جانسوزِ دلِ...
-
ستاره ها زاده ی فقرند
یکشنبه 21 بهمنماه سال 1403 11:39
ستاره ها زاده ی فقرند آنگاه که خورشید از سر نداری پتوی هزار سوراخش را بر سر میکشد سیده فاطمه حسینی
-
آن دور آن کلاغ
شنبه 20 بهمنماه سال 1403 12:16
آن دور آن کلاغ آن قطره ی سیاه آن نقطه ی محاق پایان جاده باقی ی امتداد گهواره می شود و گور دریا پرنده باران شکار گهواره ای عصای ِکودک و همراه روزگار علی مومنی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 20 بهمنماه سال 1403 12:15
-
از اول شب ، طلعت صبح نمایان می شد
شنبه 20 بهمنماه سال 1403 12:12
از اول شب ، طلعت صبح نمایان می شد ازشوق دیدارخواب برچشم حرامان می شد بامدادان چو گشود دیده بر روی جهان با رفتن هرثانیه دل بیش ،جوشان می شد عبدالمجید پرهیز کار
-
شقایق، گلبرگ های سرخ تو همیشه تکرار عاشقانه هاست
شنبه 20 بهمنماه سال 1403 12:11
شقایق، گلبرگ های سرخ تو همیشه تکرار عاشقانه هاست تو آن دوست اردیبهشتی قدیمی منی در دشت هایی سبز و سرخ یادآور رویاهای کودکانه ام فکر اینکه شاید پشت آن تپه دنیای دگری باشد یا که آب آن کاریز از دنیای ناشناخته هاست شور و شوق باز کردن غنچه های تو آنگاه که از گهواره ی سبزت بیرون می آمدی و با آن گلبرگ های خونینت یادآور امید...
-
ما تو سقوط
شنبه 20 بهمنماه سال 1403 12:10
-
به یُمنِ آمدنت این جزیره مجنون شد (شاعری دیگر)
شنبه 20 بهمنماه سال 1403 12:09
به یُمنِ آمدنت این جزیره مجنون شد (شاعری دیگر) ز شور و حال تو هر سنگِ لعل، مکنون شد به یُمنِ آمدنت خاکِ مرده گشتهِ بهار ز عِطرِ تو همه جا چون گلابِ گلگون شد به یُمنِ آمدنت دیده ها شده روشن ز نورِ تو همه شب چون نهارِ هامون شد به یُمنِ آمدنت جانِ خسته جان بگرفت ز عشق تو دلم از زجر و درد بیرون شد به یُمنِ آمدنت این شعر...
-
در دل شب، ستارهها میرقصند،
شنبه 20 بهمنماه سال 1403 12:08
در دل شب، ستارهها میرقصند، چشمان تو، در آسمانِ تاریک میدرخشند. نسیم ملایم، عطر گلهای بهاری، به یاد تو، میآید و میخندد به زاری. در باغی سرسبز، با رنگهای شاداب، دست در دست هم، میچرخیم بیحساب. پرندگان در آسمان، آواز میخوانند، چون دلهای ما، در عشق جاودانند. هر برگ سبز، قصهای از عشق میگوید، هر قطره باران، یاد...
-
گویند بشنو از جام شرح فراق یاران
شنبه 20 بهمنماه سال 1403 12:06
گویند بشنو از جام شرح فراق یاران لیکن نمانده گوشی جز آنِ اهل باران وقت است تا برآیم زین مجلس خرابات کی برده است به منزل، زیره به قصد کرمان پروانهام بسوزد در اوج آتش عشق نشنیده کس صدایی زین تارهای نالان مهتاب برنیامد در آسمان کویت زیرا بسی خجل گشت زان زلفهای تابان شاید مرا همیخواند آن باغبان گلزار گوید نمانده تابی...
-
دریای خیالم طوفانی ست
شنبه 20 بهمنماه سال 1403 12:05
دریای خیالم طوفانی ست و هر لحظه ز نقش مهر آفرینَش سرچشمه میگیرد امواج شیدایی روی صخره های سیاه امید زلال ترین تصویر را از گیسوان بلندش ترسیم می کند و من چون دانه ای که پس از سالیان سال به پرتو خورشید رسیده است تمام وجودم لبریزعشق و امید میشود خیال همیشه همراه دوری بی پایان را ز تمام صفحات دل محو و ریشه کن کرده است...
-
من از این شهر غریب بی دل و جان کوچ کنم
شنبه 20 بهمنماه سال 1403 11:55
من از این شهر غریب بی دل و جان کوچ کنم ترک این مردم بی رنگ سیه پوش کنم آن همه درد که در خاطر من بر جای ماند بروم من، بروم تا که فراموش کنم بس که من مهر نشاندم ولی قهر رویید، هر که را مهر بورزد در آغوش کنم امیر حسین استاد
-
مرا رنج زمانه کرده غمخوار
جمعه 19 بهمنماه سال 1403 12:16
مرا رنج زمانه کرده غمخوار که زخمی بر دلم ماندست بسیار خدایا شانه هایم ناتوان است شدم از بی کسی محزون و بیمار سارا کاظمی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 19 بهمنماه سال 1403 12:15
-
هر شب آرزوهایم را
جمعه 19 بهمنماه سال 1403 12:13
هر شب آرزوهایم را بر روی پاهایم تکان می دهم بیدار شوند بهانه ی تو را می گیرند تویی که دیگر برای من نیستی مجید رفیع زاد
-
در حراج خاطرات
جمعه 19 بهمنماه سال 1403 12:11
در حراج خاطرات آشنایی خوش مطاعیست آشنا مپندار تو مرا بیگانه با خویشم بدان شادیهای ما را روزگار بازیچه دستی گرفت بازی مپندار تو مرا رنجیده از خویشم بدان افتاده در بیراههها هی میروم، پس میکشم راضی مپندار تو مرا آزرده از خویشم بدان در کوچههای دشمنی انکارِ تسلیم میکنم پیروز مپندار تو مرا دستها بالا بدان نزد من اَر...
-
حال خوب
جمعه 19 بهمنماه سال 1403 12:09
-
رنگ فقط به چشمهای تو میآید
جمعه 19 بهمنماه سال 1403 12:09
رنگ فقط به چشمهای تو میآید وگرنه دنیا همیشه خاکستری است. کیخسرو آریایی
-
شش دانگ حواسم ، به تو بوده که چنین با رفتنت ،
جمعه 19 بهمنماه سال 1403 12:08
شش دانگ حواسم ، به تو بوده که چنین با رفتنت ، داغون شده احساسِ لطیفم داغون شده دیگر آنهمه ، رفتارِ ردیفم وضع وحالِ من را گر اینک ببینی ، دانی که دگر من یه عتیقه م با اینهمه خاک گرفتگیِ اندیشه ، با این حالِ پریشان ، که همچون سنگِ قبری بی کس و کار، به گوشه ای فتاده ، دگرمثلِ یک کتیبه م انگارکه قرنهاست ز من گذشته اما...
-
شبی که واژه گره می زند بر ابریشم
جمعه 19 بهمنماه سال 1403 12:05
شبی که واژه گره می زند بر ابریشم شبی به فتحه ی ماه و به کسره ی خورشید وابریشمی به واژه و باز واژه ای بر ابریشم نوشته می شوم از ماه از انعکاس کسره ی بالا دوات های منور خورشید های سیاه وکهکشان های دیگری که بر ورقش حیف دستی که از سایه تاریک است علی مومنی
-
اینکه با نامهربانی سرکنی این باک نیست
جمعه 19 بهمنماه سال 1403 12:03
اینکه با نامهربانی سرکنی این باک نیست ترس رفتن در میان جمع بی او مشکل است اینکه شب را تا سحر بیدار باشی باک نیست اینکه باید تا سحر طاقت بیاری مشکل است حکم تبعیدی برایت را کسی امضا کند شاهد و حکم رهایی را بیاری مشکل است بغض را پنهان نگه داری مبادا بشنوند اینهمه آوار را طاقت بیاری مشکل است اینکه یک جا زل زدن در گوشه ای...
-
تو چه خواهی و نخواهی زندگی در گذر است
جمعه 19 بهمنماه سال 1403 11:59
تو چه خواهی و نخواهی زندگی در گذر است انتخاب جمع خوبان در کنارت هنر است هر که را دوست بنامی نشود یار و رفیق آن کس نامش دوست باشد، کز ریا بر حذر است من به تو اینگونه گویم گر تویی نیکو سرشت هرکه را یاور بنامی در خیالت گوهر است نشود دید و شناخت ذات و درون انسان با همه انسان نمایان این جهان در گذر است در نهایت قلب آن کس...
-
گفتم که بدخویی ولی باور نمی کردی
پنجشنبه 18 بهمنماه سال 1403 12:16
گفتم که بدخویی ولی باور نمی کردی گفتم که بس کن، لیک تو آخر نمی کردی بیهوده گو و سخت گفتار و خشن بودی آن عاشقی ها را ولی،دیگر نمی کردی دستان تو آلوده ی دست خلایق شد ای کاش خود را همره کافر نمی کردی دیدم که از راه مسلمانی به دور هستی دیدم که این اندازه پند...در سر نمی کردی دیدم که وجدانت میان منجلاب افتاد دیدم که او را...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 18 بهمنماه سال 1403 12:13
-
باز باران ، باز تشنگی کویر دلم
پنجشنبه 18 بهمنماه سال 1403 12:12
باز باران ، باز تشنگی کویر دلم باز قطرات شبنم ، باز عطش عاشقی خاطره پنجره خیس شده از بارش قطرات ستاره بر گونه های سپید تو ترنم عطر یاس پیچیده شده در کوچه های شهر نشانه از رایحه عاشق شدن بهار دل من است پس دوباره دفتر شعرم را از رد پای مهر تو خط خطی میکنم فراموش نمیکنم در هنگام باریدن باران بدون چتر دوان دوان بدنبال خیس...
-
گفت میترسم از این همه تنهایی
پنجشنبه 18 بهمنماه سال 1403 12:11
گفت میترسم از این همه تنهایی آتشی افکند به جانم از رسوایی با دلم عهد کنم دگر به آوازش ندهم گوش آنچه تو میخواهی من به داغ لب تو سوخته ام بیخودی گفته زهر لبت اینجایی یا چو لیلی به لب برکه نرو آب بیار گر که رفتی نکن بازی دل مینایی رقص خورشید به دوش تو افتاده از دور دلم لرزد چو خرام می آیی نشکن کوزه لب جاده که منتظرم...