-
حال خوب
پنجشنبه 18 بهمنماه سال 1403 12:09
-
مابیچارگان عشقیم و بسر افتادیم
پنجشنبه 18 بهمنماه سال 1403 12:00
مابیچارگان عشقیم و بسر افتادیم ما فرزانگان عشقیم و بشر افتادیم پاک بود قلبمان ولی در آتش عشق از کجاخوردیم وما هم به درافتادیم سودی نداشتکه عمرمان هم به هدر در بازی عشق هم بودیم بکرافتادیم ما باختگان رشکیم و کشتیم به فنا درصید ماهی بودیمکه به نرافتادیم راهی نبودوچاهی هم نبود سیددهر مادرشهرعشق بودیم وبه پر افتادیم...
-
بر لبت قند و عسل، بر لب من شعر و غزل
پنجشنبه 18 بهمنماه سال 1403 11:58
بر لبت قند و عسل، بر لب من شعر و غزل وقت خوبی ست بیا، حی علی خیر عمل من از آرامش چشمان تو می می خواهم تا فراهم بشود بوسه و یک عمر بغل رنگ چشمان توو طعم لبت؟ حیرانم، چه صدایت بکنم چشم عسلی یا که عسل؟ دهن غنچه اگرخنده کنان وابکنی مشکل شعر من و فصل خزان گردد حل دوری دست من و لمس تو از فاصله نیست عشق باشد، عددی نیست زمین...
-
ما کیستیم؟
پنجشنبه 18 بهمنماه سال 1403 11:57
ما کیستیم؟ گردهای در غبار، یا سایهای گذرا بر سنگفرش زمان؟ شرارهای رقصان در باد سرنوشت، یا نوری که در تاریکی جوانه میزند؟ زمین را پیمودهایم، با گامهایی که گاه بذر نور افشانده، و گاه دشنهای در دل خاک نشانده است. ما که از عدم برخاستیم، و در دامن تاریکی زاده شدیم، با مشتی رؤیا در دست، و پرسشی بیپاسخ در نگاه. آیا...
-
چرخی بزن
پنجشنبه 18 بهمنماه سال 1403 11:56
چرخی بزن جامی بده پایی بکوب نوری بپاش عطری بیفشان تاسحر رقصی بکن شوری بپا فرزاد امین اجلاسی
-
تو یی درمانِ هر دردی، هر بهانه
پنجشنبه 18 بهمنماه سال 1403 11:55
تو یی درمانِ هر دردی، هر بهانه تو هستی ام، تو عشقی جاوِدانه به دل دارم هِزاران آرِزو، کاش... تو باشی...، بودنت آرامِ جانه مهدی کرمی
-
(دوام هرچه به عالم نجیب خندهی تو
چهارشنبه 17 بهمنماه سال 1403 12:18
(دوام هرچه به عالم نجیب خندهی تو دلیل کفر دمادم نجیب خندهی تو) حمیدرضا آذرنگ چه فتنهایست نهان در نگاه دلبر تو که برده صبر و قرارم نجیب خندهی تو بهار آمده با خندهی تو تازه شود که سبز کرده جهانم نجیب خندهی تو ز بند غصه رهایم، شبی اگر بخندی که وا کند گرهام هم نجیب خندهی تو بهار خندهی تو جان تازه میبخشد دوام...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 17 بهمنماه سال 1403 12:17
-
چه داستان قشنگی
چهارشنبه 17 بهمنماه سال 1403 12:16
چه داستان قشنگی من و تو ماه و شب های بلند لب ساحل به تمنای عشق همین ست تمام رویای من طاهره کلا
-
....فرصت خندیدن.....
چهارشنبه 17 بهمنماه سال 1403 12:14
چه بگویمت من بر لب صبح از یک صبح عزیز از آب برکه تمیز از لانه گنجشک شب خیز صدا میزنند برخیز از زبان یک مورچه پر کار یا یک انسان آغاز کرده روز عزیز هیچ شاید نتوان گفت فقط لبخند زند که خدا یک روز دیگر به ما فرصت دیدن داده یه فرصت لبخند زدن داده یه فرصت با تو بودن داده پس تا لحظه لبخند هست بخند که خدا فرصت خندیدن داده...
-
خدایاپناه مون باش
چهارشنبه 17 بهمنماه سال 1403 12:14
-
از آن باغی که می گفتی؟؟ ، بیابان می شود آخر
چهارشنبه 17 بهمنماه سال 1403 12:12
از آن باغی که می گفتی؟؟ ، بیابان می شود آخر از آن دشتی که فکر کردی، خیابان می شود آخر تمامش سبز و آرام است، مکانی دلکش و زیبا نگاهت ، روبهی وحشی...پشیمان می شود آخر؟؟؟ نشستی با سخن چینان، و حسرت کش ترین آدم گمان کردی که دنیایت گلستان می شود آخر گرفتی از من و چشمم، طلوع بهترین ها را گمان کردی،که می میرم؟ و پایان می شود...
-
ز دل بنوازد این تنبور شمس جان
چهارشنبه 17 بهمنماه سال 1403 12:11
ز دل بنوازد این تنبور شمس جان که هر زخمش نشان از راز بیپایان صدایش چون بهار عشق میرویَد به هر زخمه، شکوفا گشته این بستان طنینش قصهٔ دلهای شوریدهست نوایش چشمهای از نور بیپایان به هر زخمه، دل از خود میرود پرواز که روحش سر به محفل می زند حیران نوایش از کران تا بیکران جاری چراغی در شبِ جانهای سرگردان به تار او...
-
گرفتم که دنیا به یغما گرفتی
چهارشنبه 17 بهمنماه سال 1403 12:09
گرفتم که دنیا به یغما گرفتی گل از باغ و رونق ز صحرا گرفتی گرفتم که سبز از صنوبر ربودی زمین و زمان ،آسمان را گرفتی همه شادمانی ز دلها زدودی درخشش ز هر روی زیبا گرفتی به شمشیر از کهکشان خون چکاندی به کشتار،گفت از زبانها گرفتی گمان کن که با ظلم و با زور گفتن همه پهن گیتی، به تنها گرفتی، گرفتم که از خاک تا ماه و خورشید به...
-
بگو ای مرگ از بختم، گره وا میکنی یا نه؟
چهارشنبه 17 بهمنماه سال 1403 12:08
بگو ای مرگ از بختم، گره وا میکنی یا نه؟ مرا در قلبِ چون سنگش بگو جا میکنی یا نه..؟ وصالشرا بهجان میخواهم امّا تو، تو ای دنیا بگو آیا قماری اینچنین را هم، مهیّا میکنی یا نه..؟ مناز آندم کهدل دادم، گذشتم از تمامِ خویش تو ای سودای دل با جان، مدارا میکنی یا نه..؟ غزل پردازِ شیرینم ، غزالِ دشتِ آغوشم بگو با من...
-
از قلب های یخ زده ی ایل می رود
چهارشنبه 17 بهمنماه سال 1403 12:06
از قلب های یخ زده ی ایل می رود عشقی که ذره ذره به تحلیل می رود یک عمر تا برادر خودخواهی خودیم این دست ها به کشتن هابیل می رود باران لحظه لحظه ی چشمان ابری ام یک رود خسته ای است که تا نیل می رود از نقشه های نقشه ی جغرافی دلم نقش دلت موازی مانیل می رود : مدفون لحظه های پر از غصه ام شود یا هم به زیر سنگ ابابیل می رود...
-
میکشیدند با زنجیر جورشان
سهشنبه 16 بهمنماه سال 1403 12:18
میکشیدند با زنجیر جورشان کشان کشانش بهر قربانی تا آستان غریب و تنها که جز خود، نداشت دگری در میان صفوفِ وحوش بی خردی جامهایشان آماده ردیف ردیف در صف عنان اختیار را داده بودند از کف تشنه و بیقرارِ جرعهای خون عقل هاشان مست و گونه هاشان گلگون گذر می کرد در خیل سیلی و فحش و لگد به سمت گور خویش به سوی لحد بسته بود دست و...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 16 بهمنماه سال 1403 12:17
-
گویند به من که عشق چیست؟
سهشنبه 16 بهمنماه سال 1403 12:16
گویند به من که عشق چیست؟ عشق وصال نافرجام یک آه است تمنای سوختن پروانه در زیر شعلههای آلوده عشق طعم لبهای معشوق است لبهایی به تلخی قند، در کنار چای شیرین باشد که نیرنگت به پایان برسد ای آغاز تلخترین رؤیای شیرین عشق گلی تنهاست در میان گلزار خارها بلبلان زخمی باغش، خاموش، در حسرت سوختن پروانهها نشستهاند و چه منظره...
-
نماز صبح بپا دار که شب ادامه اوست
سهشنبه 16 بهمنماه سال 1403 12:15
نماز صبح بپا دار که شب ادامه اوست نگر که ماه برآید که شب بهانه اوست هزار بادیه خوش باش تو در برابر دوست غمت ز راه نباشد که خانه خانه اوست بهار ملک و فلک بین رها ز نوبت شوم دلت ز داغ برآید چو غم ترانه اوست بدار وقت سحر گوش به قمری کوک پرت ز دام درآید چو شب روانه اوست غبار مرگ گذرا دان چو آنکه زاده اوست شجر ز خواب برآید...
-
زمستان
سهشنبه 16 بهمنماه سال 1403 12:13
-
ماخوشحال می گذشتیم
سهشنبه 16 بهمنماه سال 1403 12:13
ماخوشحال می گذشتیم از جایی که بی بادمان باران بود واصلافکرنمی کردیم این باران ربطی به باد ندارد از دامنت فاصله می گرفتی خیس می شدیم از هم من زیر باران های چند سال جلوتر آمدم تو تا ته جاده دویدی زیر چرخ هایی که جان گرفت از استخوان ها آن قدر که مارگزیده با عکس مار بوی مُردار داد بریده ام زندگی را میان دوقایم موشک ....
-
دل من گرم وجودت شده است
سهشنبه 16 بهمنماه سال 1403 12:12
دل من گرم وجودت شده است خوش به آن سیرت خوبت شده است چه کنم بی تو محال است حیات چشم تو سنگ صبورم شده است بی تو هر لحظه به سان قرن هاست حال من وصلِ حضورت شده است تو شدی یار من و جان دلم آرزویم بودنت بود که اجابت شده است گرد خاکستر نشست بر زلف من پا به پای تو پیر گشتن محقق شده است. میترا هوشیار جاوید
-
من در این دنیا آموختم کز بیگانگان
سهشنبه 16 بهمنماه سال 1403 12:10
من در این دنیا آموختم کز بیگانگان انتظار مهربانی نیست ای دلدادگان هر چه در دنیا به رنج کشت کردی تکدی از دگری سیرتت زشت کردی عاقبت شکار و دوستی با صیاد شیر بیشه سر سبز را دهد بر باد پشت ید سوزاندم از این دم به بعد جز خدا با کس نگویم احتیاجم تا ابد این چنین است تو بر زرق فریبان منگر هر چه در چنته به رنج خود برآری بنگر...
-
به گِرد کلمات، بیهوده میگردم
سهشنبه 16 بهمنماه سال 1403 12:09
به گِرد کلمات، بیهوده میگردم شعر شکسته از دوری تو هومن نظیفی
-
چرا... صدایِ نور
سهشنبه 16 بهمنماه سال 1403 11:59
چرا... صدایِ نور درحلقه هایِ زُحل که می افتد آوازهایِ ... نخواندۀ ...اندوهی نارنجی ست یا ، تبارِ حلقه هایِ تو کتیبه را دیوانه می کند گهواره را بی تاب بی تابِ خوابی نارنجی چرا ، اضطرابِ دست هایِ تو گیسوانِ بادرا ، می آشوبد تا ، این بهار هم درانزوایِ مخملی ی گل هابپوسد تا ، فریاد ، از استخوانِ سوختۀ خورشید بیآید ،...
-
انتظار تو
دوشنبه 15 بهمنماه سال 1403 12:02
آجر به آجر خانه پوسید هنوز قلبم در آن به انتظار تو زنده است. رها فلاحی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 15 بهمنماه سال 1403 12:00
-
زندگی چیست ؟ به جز دیدن یک لحظه ی ناب
دوشنبه 15 بهمنماه سال 1403 11:59
زندگی چیست ؟ به جز دیدن یک لحظه ی ناب آمدن ، دل به تو دادن ، و رها کردن این چشمه ی آب زندگی چیست ؟ به جز فکر تو را گوشه ی ذهن هم چون یک جرعه ی می ، مزه کنی بی تب و تاب زندگی چیست ؟ به جز بر لب دریای جنون چادری از نفس یار زدن ، زمزمه ی شعر سراب زندگی چیست ؟ به جز محو نگار تو شدن بی خود از ثانیه و ساعت و روز و شب و...
-
پرواز را ز خاطر خود پاک کرده اند
دوشنبه 15 بهمنماه سال 1403 11:58
پرواز را ز خاطر خود پاک کرده اند آنانکه زنده زنده غزل خاک کرده اند در انتظار بوسهی باران به روی خاک خود را فدای هر خس و خاشاک کرده اند بر بی دلان که خانه خرابان قسمتاند این قصّه را شروع چه غمناک کرده اند چشم انتظار خندهی باغ اند ، ای دریغ جمعی که دشنه در جگر تاک کرده اند مستان نمی کنند به ایّام اعتماد چون گل اگر که...