-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 27 بهمنماه سال 1403 12:32
-
درگرو یک دل نصرانی ام
شنبه 27 بهمنماه سال 1403 12:31
درگرو یک دل نصرانی ام تاب ندارد دل حسرانی ام دعوت دل را مپذیرد اگر؟ شبه دگر نیست که قربانی ام درصف اسپند سر آتشم کاش شود شوکت مهمانی ام بسته به او رشتهٔ امید دل حضرت شمع شب عرفانی ام دست به دامان تو دارد(سلیم) وقفه بینداز به ویرانی ام او گر از آغوش؛ ستاند مرا بوسه زند صاعقه پیشانی ام من همه عمر دویدم پی اش پشت سرش؛...
-
عشق ما بود چون آتشو شمع
شنبه 27 بهمنماه سال 1403 12:30
عشق ما بود چون آتشو شمع من چو آتش بودمو تو همچو شمع آتش عشقم تورا در بر گرفت عَطش لطفت برایم شد طمع نور این عشق خانه را آباد کرد آتشِ این عشق شمع را آب کرد شعله چون شمع را بِدید بیتاب شد ناله کرد از عشق خود بیزار شد نغمه ای از شمع میرسد به گوش: سوز این عشق را گرفتی تو به دوش شمع با لبخند کم کم جان داد آتش هم از دوریِ...
-
هزاران نکته می چینم من از شِکّرسِتان تو
شنبه 27 بهمنماه سال 1403 12:29
هزاران نکته می چینم من از شِکّرسِتان تو هزاران درد می خوانم من از رازِ نهانِ تو بُدم من کاتبِ روزان هجران و فراق ای یار چه خوش می جوشد اکنون نغمه ی شِکّر فِشان تو خدای قصه می داند که او ننوشته میخواند و او ناگفته می داند سخن های نهان تو خدای عشق گفتا با تو گویم راز دیگر را عجب نیکو بهاری می کند بعد از خزانِ تو دلت گر...
-
بــود گرگــی گشـنه و زار و نحیـف
شنبه 27 بهمنماه سال 1403 12:27
بــود گرگــی گشـنه و زار و نحیـف بــی غذایـی کرده بود او را ضعیف گشت میزد تــا بیابـد لقمه ای قسمتی از لاشه باقیمانده ای عاقبــت چشــمش کنــار بیشــه زار قاطری دیـد همچو خود فرتوت و زار چنــد بــاری دور قاطــر بی قرار پرسه زد شاید بدست آید شکار قاطــر اما ترس خــود مخفــی نمود بـی جهـت شادی و سرمسـتی نمـود آخرش گفتا...
-
فریاد میشوم
شنبه 27 بهمنماه سال 1403 12:26
فریاد میشوم و قامت سکوتی را میشکنم که تو را مبتلا کرد به خاموشی ابدی خاک میشوم تا قدم بر چشمانم بگذارند آن لالههای داغدار که خون سرخشان را بر پیکرت جاری کردند دیگر من ماندهام و یک سایه سایهای مامور و معذور اما پنهان کردهام خاطراتت را در یغان خیال آتش سیگار، مبهوت نگاهم بیآنکه سخن بگوید میآید و میرود و...
-
مردمان دیدم به ظاهر دوست، خَنجر بَر کمر دارن
جمعه 26 بهمنماه سال 1403 12:29
مردمان دیدم به ظاهر دوست، خَنجر بَر کمر دارند که مادر گرچه مهربان است، دشمن نیز میزاید از آن ترسم که روزی گوسفندی در لباسِ گرگ به قصد خون هم نوعان، به دندان لاشه می ساید عرفان طهماسبی
-
زمستان
جمعه 26 بهمنماه سال 1403 12:27
-
همه درخوابند
جمعه 26 بهمنماه سال 1403 12:26
همه درخوابند من وشمع پروانه فقط کارمان شده سوختن درآرزوی وصال سید حسن نبی پور
-
خدایا گوی ما کیستیم
جمعه 26 بهمنماه سال 1403 12:25
خدایا گوی ما کیستیم بر ظلمی ما بی زیستیم سکوت را ما شکستیم به این وآن دل نبستیم بردروغند وحال درد سَر خسته ایم خم شد کَمر بمیرند،آلوده اند برنیرنگ همیشه خود دانند زرنگ تا به کِی بشنویم جفنگ قلبها گشته تیره و سنگ خدایا مکن زلطفت درنگ تو رحمی بر دلهایی تنگ محمد هادی آبیوَر
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 26 بهمنماه سال 1403 12:24
-
در این شب طوطی
جمعه 26 بهمنماه سال 1403 12:22
در این شب طوطی که باز ماه می تابد ازاین گلایه تابان دوباره سایه ی من ویرگول ِ سکوت و واژه ای بدون واژه ی دیگر هنوز در من و باز ماه می تابد وباز در قفس اش عمر طوطی ِفرداست علی مومنی
-
دوباره مست میخندم
جمعه 26 بهمنماه سال 1403 12:22
دوباره مست میخندم بر باورِ باورمندانی که باور کردند آن کس که کورهها را با هیزمِ انسانها برافروخت، شیطان است، و آن کس که نفسِ نوزاد را میانِ نوازشِ مادر میگیرد، فرشته. میخندم، با خونِ رَزان در دست، بر باورِ باورمندانی که میانِ خون و خون فرق میگذارند: شهادت، هلاکت. با یادِ دردِ دیگری از جنسِ دردِ من، مرا تسکینی...
-
عاشق که شوی، چون دیوانه شوی،
جمعه 26 بهمنماه سال 1403 12:20
عاشق که شوی، چون دیوانه شوی، عاشق که شوی، مست و پریشان زاده شوی. شایدم عطرِ تنِ یار، بکند مدهوشت، زان شدی غلامِ حلقه به گوشش، در میخانه شود پاتوقِ هر روزت... تو، سراپا چشم و گوشی و خروشی، او، سراپا عیش و نغمه و سروری. ای که دل را داده ای بر دامش، اینچنین عاشق کشی آزاد است راهِ این قصه، نباشد راهت، راهِ تو، رهایی و...
-
اگه مهتاب تو چشات زل بزنه
جمعه 26 بهمنماه سال 1403 12:19
اگه مهتاب تو چشات زل بزنه از خجالت آب میشه کم میاره اگه دریاها تو قلبت بریزن هنوزم قلب کوچیکت یکمی جا میاره اگه بارون موهاتو شونه کنه میتونه جاده رو گلخونه کنه اگه آفتاب بشینه روی تنت می تونه زمینو دیوونه کنه اگه شبنم اشکاتو باش ببره می تونه تا اوج ابرا بپره اگه قلبم با تو همخونه بشه می تونه دفتر تک دونه بشه احمد فیاض
-
بلبل از نغمهی صبحی به شکر باز آمد
جمعه 26 بهمنماه سال 1403 12:18
بلبل از نغمهی صبحی به شکر باز آمد باد با عطر گل و سرو به راز و ناز آمد چشمهای جوش زد از دل به صفای طبیعت رود با زمزمهای نرم و پراز عشق و نواز آمد ساقیا، جام طرب ده که به شور آوریم وقت شادی است، غم از دل به گریز آمد زندگی لحظهی کوتاه بهاری است لطیف هر که در عشق بماند، به عشق یار به پرواز آمد ابوفاضل اکبری
-
بین ابیاتی که انگشتم نگارِش مینمود
پنجشنبه 25 بهمنماه سال 1403 12:52
بین ابیاتی که انگشتم نگارِش مینمود تو همان شعری که قلبم از نگارَش میسرود طالعم را جستجو کردم برای دیدنت غافل از نوری که بر این سایه ها افتاده بود من که مانند بنی آدم به هجرانم دچار تا کجا باید کنم بر کامیابی وانمود؟ بلبلی آوازه خوان و فارغم از فکرِ نان دانهی کنج قفس هم لطف صاحبخانه بود شوق چندانی ندارد بی رُخَت،...
-
زمستان
پنجشنبه 25 بهمنماه سال 1403 12:51
-
مکن کاری بدون فکر و تدبیر
پنجشنبه 25 بهمنماه سال 1403 12:50
مکن کاری بدون فکر و تدبیر مسلح بایدت رفتن به نخجیر اگر خود بشکنی آیینهات را چرا گویی سیه بختم ز تقدیر فروغ قاسمی
-
چشمهایت
پنجشنبه 25 بهمنماه سال 1403 12:22
چشمهایت به آرامش یک خیال راحت می مانند دراین دل آشوب روزگار سید حسن نبی پور
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 25 بهمنماه سال 1403 12:21
-
صبح خندید و جهان تازه بهاری دیگر
پنجشنبه 25 بهمنماه سال 1403 12:20
صبح خندید و جهان تازه بهاری دیگر گل به دامان چمن بست نگاری دیگر باد میرقصد و با شاخهی گل نجوا کرد که برآید ز دل خاک، شراری دیگر ساقیا، جام طرب ده که به این بزم نشاط میبرد غم ز دل و میدهد یاری دیگر زندگی گرچه گهی تیره و پر حادثه است عشق باشد که دهد ما را قراری دیگر ابوفاضل اکبری
-
نگو که ماه چرا از تو روی پوشانده
پنجشنبه 25 بهمنماه سال 1403 12:19
نگو که ماه چرا از تو روی پوشانده برای این شب بی زور گنور از ستاره نگو پلنگ خسته ی نومید از صداقت شب نگو که پنجه کشیدی به ماه روی پتو بگو ز خیل عزیزان چه زخم ها دیدی که جای خنجر آن ها به روی گرده ی توست بگو ستاره ی مرده کدام شخص هنوز برای یافتن راه سر سپرده ی توست تویی و فکر به کابوس های نیمه شبت که در گذار همین فکر در...
-
بازها را در خیال خود کبوتر می کنم
پنجشنبه 25 بهمنماه سال 1403 12:18
بازها را در خیال خود کبوتر می کنم جغدها را دور از باغ صنوبر می کنم پرسه در دیوان شاعرهای عاشق می زنم هر چه با نام تو باشد نقش دفتر می کنم گاه گاهی می نویسم مصرعی با خون دل تا بدانی همچنان با یاد تو سر می کنم اینکه میبینی شراب سرخ و ناب کهنه نیست اشک خونین است اگر لب را به آنتر میکنم شهر،بی تو همچو آبادی نفرین گشته...
-
شعرهایم
پنجشنبه 25 بهمنماه سال 1403 12:16
شعرهایم بودنشان را مدیونِ زخم هایی ست که به من تحمیل شد سرمایه ام بغض و اندوهی ست که آنها را روزی با حضرت هیچ تاخت می زنم تا لحظه های جوانی را پس بگیرم کاش شاعر نمی شدم که مرگ را زندگی و زندگی را مرگ تجربه کنم و این دو گانه زیستن را با خون دل همبستر کنم مرتضی حامدی
-
قـصـد دارم تا تـرا آغـوش گـیـرم خـوب من
پنجشنبه 25 بهمنماه سال 1403 12:15
قـصـد دارم تا تـرا آغـوش گـیـرم خـوب من بهر چشـمت این غزل را سر بگیرم خوب من قصـد دارم تا بسازم با تـو هـمـچون خانهای شانه را بر شانه هـای تـو بـبـیـنـم خوب من قـصـد دارم با تــو بـاشـم در تـمـام زندهگی تازه گـلـهـا را برایـت تا بـچـیـنـم خـوب من قـصـد دارم تا بگـیـرم از تو شیرین بوسـهای مـهـربـان و نـاز پـرور...
-
بار اول که چشمانش رو دیدم
چهارشنبه 24 بهمنماه سال 1403 12:17
بار اول که چشمانش رو دیدم فهمیدم حق با آدم بود ارزش رانده شدن از بهشت رو داشت آری... سیب بهانه بود محمد کیا حبیب زاده
-
طبیعت
چهارشنبه 24 بهمنماه سال 1403 12:16
-
رندانه شنیدست که بی نوشش کرد
چهارشنبه 24 بهمنماه سال 1403 12:15
رندانه شنیدست که بی نوشش کرد او شعله بُد و باد فراموشش کرد حیران چو شد آن مور ز برهان و دلیل از لشکر فیلان که بر دوشش کرد هشیار بکردش شرر آب آمیز بی ره بخرامید که دو افسونش کرد جمع طلب و گنه کجا برد مرا بیچاره گنه کرده که مقصودش کرد خوبان همه در سایه او محو شوند این بد چه کند که جام خاموشش کرد چون داد به توبه نظر از...
-
پرچم ما پرچم عشق و بلاست
چهارشنبه 24 بهمنماه سال 1403 12:14
پرچم ما پرچم عشق و بلاست قرمزش همرنگ خون لالههاست رنگ سبزش نوبهار لحظهها وان سپیدی مظهر صلح و صفاست فروغ قاسمی