-
طبیعت
دوشنبه 20 اسفندماه سال 1403 12:28
-
کاش برگردی
دوشنبه 20 اسفندماه سال 1403 12:26
کاش برگردی که لبخندم روی لبهایت جا مانده است. کیخسرو آریایی
-
آینه
دوشنبه 20 اسفندماه سال 1403 12:24
آینه روشن و صاف آب آبی مرداب نیلوفر باز کرده آغوش در آن مست خواب ماهیان سرگرم شنا در شراب سرخ آفتاب نرگسی پری چهره و پریزاده غنچه ی شکفته ای در اوج شباب چون قوی سفید و سرمست گیسوان پریشان کرده رها در آب آب شعله می زند و می شکوفد حلقه حلقه در تب و تاب با تنی چون گل انار لطیف و نرم پوشیده از بلور های حباب می آساید روی...
-
مهمان دلت بودم و این است گناهم
دوشنبه 20 اسفندماه سال 1403 12:23
مهمان دلت بودم و این است گناهم در حسرت دیدار تو مانده ست نگاهم... فرهاد مرادی حقگو
-
نوش جانت دل شکستن های پر تکرار من
دوشنبه 20 اسفندماه سال 1403 12:22
نوش جانت دل شکستن های پر تکرار من ای دلیل سرفه های خسته از سیگار من شانه ات را لایق اشکم ندانستی ولی سایه ای از قامتت افتاده بر دیوار من گرچه از عهد قجر بیرحمتر هستی ولی باز هم میخواهمت ای قهوه ی قاجار من کوه و دریای غرورم را به یغما بردهای لااقل شاهم بمان ای نادرِ افشارِ من من که رویای تورا در سینه ام پرورده ام پس...
-
شالگردن سبزی ازدرختان ارس دارد
دوشنبه 20 اسفندماه سال 1403 12:05
شالگردن سبزی ازدرختان ارس دارد شالی سفید وراه را ه برسر که گیسوان بلند گیاه آلش وزرپنج با عطری سحر انگیز مشام عقابها از آن مست گونها در کنار تخت سنگهای کنگرها نشسته زل آفتاب دعاکوه دامان بلندی دارد یک دامنش نوده فاراب دامان دیگرش نیاوک همیشه گنجک پای صحبتهایش نشسته در سایه اش از رود شاهرود آب میخورد کمسار همیشه در...
-
شراب عشق زنده ای بی لخته بار باید کرد
یکشنبه 19 اسفندماه سال 1403 12:23
شراب عشق زنده ای بی لخته بار باید کرد و آب دیدهی شریف بی وقفه تار باید کرد میان قطره ای لطیف باید که زندگی نمود به روی نقش صحنهی دلتنگی کار باید کرد شهریار وقف رحمانی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 19 اسفندماه سال 1403 12:21
-
آیینه تو را دید و خودش را گم کرد..!
یکشنبه 19 اسفندماه سال 1403 12:20
آیینه تو را دید و خودش را گم کرد..! بهارِ چَشمِ تو را در خودش توهم کرد..! نمیشودکه تو را جا دهد درون خویش؛ چگونه میشود این ماه را تجسم کرد؟! بهار رفته و حالا ؛ خزان شدی جانا..! چرا نگاهِ خزانت به ما ترحم کرد؟! منی که از همهی این بهار شوریدم..! چطور موج تو من را پر از تلاطم کرد.! تو موج میزدی از عمق چشم های من.!...
-
طغیان پنهان
یکشنبه 19 اسفندماه سال 1403 12:19
طغیان پنهان نرمنرمک مرا در خود گرفت. در تونلهای پیچخوردهی اوج و سقوط زندگی... ذرهذره در من حل شد و حالا از درون میساید. شبها، با رژهای بیامان به مغزم لشکر میکشد. ترس، تردید، تکرار... تکانِ تلخِ اتفاقاتی که شاید... شاید اگر بیفتد... هیچ کاری در توانم نخواهد بود... ولی باید چک کنم، مکرراً بررسی کنم، تکراراً...
-
یک سرو غریب است در جنگل مازو
یکشنبه 19 اسفندماه سال 1403 12:18
-
رنگها را با خیال ت سر می کشم
یکشنبه 19 اسفندماه سال 1403 12:15
رنگها را با خیال ت سر می کشم و دست می برم بر کمر سرخ/ قلم شاید که من بومی از نقش فصل های آبی باشم فروغ گودرزی
-
این غروب است که همیشه زیباست، آیا نیست؟
یکشنبه 19 اسفندماه سال 1403 12:14
این غروب است که همیشه زیباست، آیا نیست؟ وین طلوع است که به لطفش بودنِ فردایییست بوی شیرخشک بین وانیل را نمیگویی بهشت؟ زن مشکی پوشی که فرنگی توت دارد سرشت؟ بِربِر و بَر بَر ببینی بعد ببینی بی بَری بر تن و بر بوی بانو ذات زیبنده تری در غروب و تا طلوع، توی بهشت کارَد سرشت او کشیدش در بر و شاعر برای او نوشت: ناخواسته...
-
بی سبب این جلوه ها حاصل نشد
یکشنبه 19 اسفندماه سال 1403 12:13
بی سبب این جلوه ها حاصل نشد مخزن اسرار هستی دل نشد خط چشم روزگار نیک وبد شربت پر رنگ آب وگل نشد. زندگی در قلب ما می پرورد ،آرزو اندازه ادراک ماست در میان ذهن پویای جهان. در عبور از لحظه های بی امان دل به دست نور حق باید سپرد. دیده دریا کردن باران ببین ،سرخی پیغام عیاران ببین، عمر ما اندازه اقبال ماست ضرب در مجذور حکم...
-
تکفیر جدا باشد تقدیرش چیست
یکشنبه 19 اسفندماه سال 1403 12:12
تکفیر جدا باشد تقدیرش چیست عاشقان دانند که تلمیحش چیست در دل شب، عشقِ خاموشی که ماند چه میدانی که خورشیدش چیست عارف به حقیقتی جانسپرده است دل دیوانه فدایش ، آوایش چیست شور و شوقِ دل طلب وصل وصال در دل به جز عشق ، آرایش چیست هر که راه خود به امیدی بیابد در تکفیر و تقدیر، ستایش چیست علی مرتضی موحدی
-
در آینه سردرگم تر از همیشه
یکشنبه 19 اسفندماه سال 1403 12:11
در آینه سردرگم تر از همیشه زل زدهام به غریبهی روبرو غرق در گودال چشمهای بی جواب! چرا و چرا و چرا...؟ اگر گوسفندانِ ذهنم را به چرا هایم برده بودم الان پروار پروار در کوله بارم پرگار داشتم برای دور دور در اندرزگو و شاید چند چوب اسکی برای پیستِ غمهای تلانبار شده همان بهتر که خودم را قاب کنم یا لای یک کتاب پَر پَر شوم...
-
روزگارم،دربلندی رقص پیری می کند!
شنبه 18 اسفندماه سال 1403 12:38
روزگارم،دربلندی رقص پیری می کند! چون ندارد همدمی فکر اسیری می کند افسانه هاست،عشق رادردفتر دلهای سرد سوز آتش هست دل خفته هرتفسیری می کند بازی شمع را امیدی نیست،درشبستان وجود دل بی نورشب انگارکه دلگیری می کند رنگ فنا داردبه خود هر چه روید درجهان! کارملک است با بشرآن چه ستیزی می کند چون ابر بهاران دور شد خاطرات زندگی دل...
-
خداوند
شنبه 18 اسفندماه سال 1403 12:37
-
با یه خداحافظی ساده
شنبه 18 اسفندماه سال 1403 12:35
با یه خداحافظی ساده تموم رویاهام پر از غم شد با یه غروب سرد و بی احساس قلب پر احساسم دلش کم شد توو غربتم موندم خدای من مرهم زخمای کبودم باش هر چی که خوردم از خودی خوردم تو تکیه گاه این وجودم باش گاهی باید اشکام بریزن تا خالی بشه سینه م از این دردا اما یه وقتام حرفا پر درد مثل نمک میپاشه رو زخما امید امام وردی
-
ماهی که پیچید بر شبهای من و
شنبه 18 اسفندماه سال 1403 12:34
ماهی که پیچید بر شبهای من و شب از دستهایم افتاد. کیخسرو آریایی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 18 اسفندماه سال 1403 12:33
-
ان که فرهاد صفت زهر به شیریتی خورد
شنبه 18 اسفندماه سال 1403 12:30
ان که فرهاد صفت زهر به شیریتی خورد عاشقی بود که در حسرت اعدامش مرد عشق ان شلاقه بر جان عزیز مصر بود حد به یوسف میزد و درد زلیخا میبرد بیژن رضایی
-
من سرباز توام
شنبه 18 اسفندماه سال 1403 12:29
من سرباز توام همیشه رو به جلو برای تو حرکت می کنم عشق تو . . . هدف هر گام من است. عماربرمو
-
به نام آنکه جانم را سرشت،
شنبه 18 اسفندماه سال 1403 12:28
به نام آنکه جانم را سرشت، به مهر خویش، بر لوح سرنوشت. تویی که دل به عشقت مبتلاست، ره عشقت همیشه ماجراست. پرستش ، تنها تو جایز است. ز هر یاری جز تو دل شستن، جایز است. هدایتم کن، ای ره نورانی، به سرای عشق جاودانی. نه آن راهی که از خشم تو گویند، نه آن وادی که در گمراهی بینند. تویی آرامش دلهای مشتاق، تویی معشوقهی...
-
این سوز نی من
شنبه 18 اسفندماه سال 1403 12:27
این سوز نی من حاصل آفرینش برق نگاهمان است وقتی در آن شب تاریک و بی ماه نگاه سرد و سنگینمان برای اولین بار به هم خورد و درخشید و از درخشش آن نیزار مژگانمان آتش گرفت و کلبه ی دلهامان گرم و روشن شد تو رفتی امان از جاری سیل اشکها آه از خاموشی دلها مژگان فتوحی
-
کاش در قلبت بودم
شنبه 18 اسفندماه سال 1403 12:25
کاش در قلبت بودم آن زمان که همراه با آهنگ زمزمه میکنی! "تو چی آسمونی که سنگینَه اورِش چی شَری کِه دیواری چینَ وِه دورِش" (همچون آسمانی هستی که ابری سنگین دارد مانند شهری که دورتا دور آن را دیوار کشیده اند!) کاش در چشمانت بودم آن زمان که با شنیدن این آهنگ متلاطم میشوند "دلم از نرگس بیمار تو بیمارتر...
-
مرا از عشقت ای مه رخ گذر نیست
جمعه 17 اسفندماه سال 1403 12:51
مرا از عشقت ای مه رخ گذر نیست رخم بی ماه رویت بی گهر نیست زتاب آتش عشقت چنانم که آبی بر تف و سوزم اثر نیست ز یغمای خیالت بر نگاهم معاذلله که دیگر رهگذر نیست به برگ نوگلت ابرو مپیچان که ما را طاقت یاقوت تر نیست مرا رویت زکات دیدگان است برو منکر که بی چشمی هنر نیست سر آن مدعی را خانه کفر است که از محراب ابرویت خبر نیست...
-
حال خوب
جمعه 17 اسفندماه سال 1403 12:50
-
کاش در خاطر ما واژه غم خط میخورد.
جمعه 17 اسفندماه سال 1403 12:48
کاش در خاطر ما واژه غم خط میخورد. کاش در شهر پر از عدل ستم خط میخورد کاش در طالع تقویم کمی شادی بود کاش از خاطر کرمان غم بم خط میخورد تا که عشاق به سر منزل مقصود رسند ماتم هجر به دستان قلم خط میخورد کاش معشوقه زسرچشمه حیوان نوشد نام عاشق ز فهرست عدم خط می خورد همچو حافظ ز پی اینه ای میگردم کاش در خاطره ام حسرت جم خط...
-
نغمه آرام معشوق درسکوتش، درد میسازد جدا
جمعه 17 اسفندماه سال 1403 12:48
نغمه آرام معشوق درسکوتش، درد میسازد جدا خواب را از دیده ام این اشک میسازد جدا پرده شرم چند وقتی هست رفته از میان موج مواج توهم، ماه را از برکه میسازدجدا دیرگاهی ست سخت ِ بختم، رود ارامی شده هر کجا سنگی به ره دید، راه میسازد جدا تا شوم غافل به لبخند، شوخ چشمشی میکند اخم اگر درتاب ابروپیش بگیرم تاب میسازد جدا در...