-
باشهدا
پنجشنبه 23 اسفندماه سال 1403 12:37
-
ای حسن، تفسیر کوثر،
پنجشنبه 23 اسفندماه سال 1403 12:37
ای حسن، تفسیر کوثر، جوهرِ ایمان، تویی در دلِ هستی، تجلیّگاهِ رحمان، تویی از ازل، با نورِ احمد، گشتهای تو همعنان تا ابد، در آسمانِ عشق، رخشان، تویی در کلامت، حکمتِ پنهانِ قرآن جاری است در نگاهت، جلوهای از باغِ رضوان، تویی با دلی لبریزِ غم، لبخند بر لب داشتی در میانِ خصم، کوهِ صبر و عرفان، تویی صلح تو، فتحی عظیم و...
-
چو کرده در ته فنجان قهوه ام نظری
پنجشنبه 23 اسفندماه سال 1403 12:35
چو کرده در ته فنجان قهوه ام نظری نشان دهد که ببین نقش گشته گوره خری نماد ثروت بسیار هست سعی و تلاش اگر چنین طلبی همتی بکن ببری به ثروتی برسی گر به دسته نزدیک است رسد به بام بلندت کبوتری، سحری رفیق تازه بیابی، اگر کناری بود خبر دهد به تو روزی مکان کیسه زری توجهی نکنم در نقوش دیگر آن که ترس در دل غم دیده ام کند گذری به...
-
در قفسِ خاطره زندانی ام
پنجشنبه 23 اسفندماه سال 1403 12:34
در قفسِ خاطره زندانی ام از غم دوریِ تو بارانی ام با نفَسِ خویش حیاتم ببخش سردتر از برفِ زمستانی ام (( آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشقِ آن لحظه یِ طوفانیام دل خوشِ گرمایِ کسی نیستم آمده امتا تو بِسوزانی ام )) مونِسم اشک است و سَحر وعده ام منتظرِ موسمِ آسانی ام باز نگاهم به نگاهِ تو هست تا بِرَهانی زِ پریشانی ام ای که...
-
در دل شب، رازهایی پنهان است
پنجشنبه 23 اسفندماه سال 1403 12:33
در دل شب، رازهایی پنهان است که هیچگاه به زبان نمیآید. من عاشق نگاهی هستم که در هیاهوی روزگار گم میشود، نگاهی که هیچگاه به سوی من برنمیگردد. شهر از صدای قدمهایت خالی شد، کوچهها خاموش ماندند و ساعتها از حرکت ایستادند. باران میبارد، اما این خیابان هنوز بوی تو را در حافظهاش نگه داشته. گاهی در آینه که نگاه...
-
به جز تو هیچ غمی را سر حوصله نیست
پنجشنبه 23 اسفندماه سال 1403 12:31
به جز تو هیچ غمی را سر حوصله نیست اگرچه درد زیادست،از تو گله نیست مرا به آن موج مو آشنا نمودی حال پس از تو قایق من بند اسکله نیست به چشم مست تو اندوه تا که میبینم خبر دهی تب آواز چلچله نیست دلم، خرابه شدی خون شدی نگفتم هیچ بفهم همیشه خرابی ز زلزله نیست ز قلب چونکه تو عاشق شدی نکن ناله نگو که یار چرا با تو یکدله نیست...
-
رمضانم متبرک به نوایِ شجریان شده است
چهارشنبه 22 اسفندماه سال 1403 12:33
رمضانم متبرک به نوایِ شجریان شده است شوق افطار واذانم،ربّنای شجریان شده است سفره دارِ رمضانست همان خسرو آواز، ولی.. بانی خیر، گمانم که خدای شجریان شده است بَر مَکش مرغ سحر نغمه داوودی، تا.. نغمه پرداز بجای تو،صدای شجریان شده است مَرحَم روح و روان، نغمه آزادی نوع بشریست اینچنین مرغ سحر،سِّر بقای شجریان شده است ربّنا!...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 22 اسفندماه سال 1403 12:31
-
مرورت میکنم امشب میان خواب و بیداری
چهارشنبه 22 اسفندماه سال 1403 12:31
مرورت میکنم امشب میان خواب و بیداری منم درگیر تو اما،تو از من کی خبر داری؟؟؟ خیالاتت زده بر سر که خواب از من گریزان است خوره افتادهِ بر جانم از این درد خودآزاری نشستم روبهروی آینه این بار در چشمش زنی را دیدهام با خندههای تلخ اجباری هجوم هجمۀ دلواپسیها بیقراریها به روی قلب ویرانم ... شده مانندِ آواری سرم...
-
در ره عشق تو بگذشتم ز جان خویش
چهارشنبه 22 اسفندماه سال 1403 12:28
در ره عشق تو بگذشتم ز جان خویش اگر که عشق مرا لایق خود ندانی دگر عشق مرا چه به کار است تو چو پروانه ای سیر کن منم چو شمع سوزان روزی رسد سر عمر ما آن وقت بماند سیرت نا به کام رامین منصورخانی قراخانلو
-
روزشهید
چهارشنبه 22 اسفندماه سال 1403 12:27
-
بر شبِ مرده میدمی، زنده کنی جهانِ من
چهارشنبه 22 اسفندماه سال 1403 12:26
بر شبِ مرده میدمی، زنده کنی جهانِ من شادیِ بی بهانه ای، در غم بی کرانِ من تا که عیان شدی به چشم، حرفِ من از دهان گریخت ای که تمام صحبتی، در دلِ بی دهانِ من نبضِ دوباره ای گرفت قلبِ نژند و ساکتم جانِ دوباره داده ای، بر تن و بر روانِ من روزِ رسیدنت شده فصلِ بهار تازه ای نرگسِ نوشکفته ای، در برِ پر خزانِ من عقربه وقتِ...
-
ای خرمشهر های خدا آزاد کرده
چهارشنبه 22 اسفندماه سال 1403 12:25
ای خرمشهر های خدا آزاد کرده ای شلچمه ها ای دو کوهه های بر باد رفته کجایید ای گمنامان ای مردان بی باک رفته آیا صدای باکری ها را شنیده اید آیا همت ها را دیدهاید بیت المقدس ای اروند رود های کوسه دریده ای غواصان بی آب ای تشنگان در خواب خفته شهیدان مردان خدا را دیده اید اشک مادران چشم در راه چه ؟ دیده اید انتظار آه انتظار...
-
به زیر خنجر خورشید به روی مرکب آبم...
چهارشنبه 22 اسفندماه سال 1403 12:24
به زیر خنجر خورشید به روی مرکب آبم... هزاران مشغله در پیش و من در فکر مهتابم... تمام زندگی بر باد و بیرون شد ز تن جانم.. ولی من با خیال خوش هنوزهم در دل خوابم... نه فکر کفش زرینم، نه فکر جامه خود سر... و در سر هیچ عقل نیست، بگرد خویش می تابم.. نمیدانم چه باید کرد، نمیدانم چه خواهد شد.. گهی زنجیر میبافم، گهی هم عیب می...
-
در خزان برگ از درختان صنوبر ریخته
چهارشنبه 22 اسفندماه سال 1403 12:23
در خزان برگ از درختان صنوبر ریخته زرد میگردد زمین گویی که گوهر ریخته آن گل اندام ظریف ، آن شوخ چشم دلفریب چای خوش عطری برایم از سماور ریخته گریه زاری میکند طفل درونم مثل آن کودکی که اشک در دامان مادر ریخته در هزارو سیصد و پنجاه و نه صدام پست خون صدها تن جوانان دلاور ریخته بسکه وضع اقتصادی وطن گشته خراب گوشی های فیک...
-
در سینه ام توده ی برفیست
چهارشنبه 22 اسفندماه سال 1403 12:20
در سینه ام توده ی برفیست که با آغوش گرمت ماهیان سرخ و کوچک در رگ هایم به جریان می افتند معظمه جهانشاهی
-
دراین حیات هیاهو قرار ممکن نیست
سهشنبه 21 اسفندماه سال 1403 12:41
دراین حیات هیاهو قرار ممکن نیست از این حصار فراوان فرار ممکن نیست چه بوده نیّتِ بنّای این بِنای بزرگ که راز خلقت آن آشکار ممکن نیست تمام شعله ی سوزان کهکشان ها نیز برای روشنی شام تار ممکن نیست میان این همه سرمای بهمن و اسفند رسیدن گل و وقت بهار ممکن نیست لب از ترشح می پاک کن برای خدا همیشه مست دراین روزگار ممکن نیست...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 21 اسفندماه سال 1403 12:39
-
و دریای دلم امشب بیادت گشته طوفانی
سهشنبه 21 اسفندماه سال 1403 12:39
و دریای دلم امشب بیادت گشته طوفانی هوای خانه ام ابری و گاهی نیز بارانی بود بـزمی در این خانه ز یاران قـدیم دل ز درد و حسرت و محنت بپا گردیده مهمانی و اما درد عشقت را الا ای نازنین همـدم نمی بخشم در این دنیا بتاج و تخت سلطانی گل محبوبه را گویی دمی آغوش بگرفتی پراکنده کند شب ها زتو عطری به پنهانی گل نرگس خجل باشد ز چشم...
-
دوست داشته باش
سهشنبه 21 اسفندماه سال 1403 12:37
دوست داشته باش اما اگر دوستت نداشت اصراری نکن سردی کام لبت مال من است و گرمی اش مال دگر سختی حال بدت مال من است و خوشی اش مال دگر پس برو مال دگر ، پس برو مال دگر منکه بدونت ز درون تا به برون ، ز زمین تا به خدا ، ز خودم تا به خودت رازیم از تنهایی دگر من به این تنهایی عادت کرده بودم وعده هایت مرا به کام مرگ کشاند مولانا...
-
تسلیت
سهشنبه 21 اسفندماه سال 1403 12:36
-
مانده دلی که بعد تو به درد مبتلا شده
سهشنبه 21 اسفندماه سال 1403 12:35
مانده دلی که بعد تو به درد مبتلا شده شاخه ی پر غرور از روی تنم جدا شده در طلب وفای تو ، سوخت تمام باورم کاش رها شوم ز تو ، ای ز منت رها شده علی کسرائی
-
برگرد به خاطرات
سهشنبه 21 اسفندماه سال 1403 12:34
برگرد به خاطرات به عشق جایی که تو تکرار می شویی جایی که من آغازمی شوم و دوست می دارم با تو تکرار هر آغاز را... تورج آریا
-
خبر داشتی از سادگی و کوچکی جهانم؟
سهشنبه 21 اسفندماه سال 1403 12:33
خبر داشتی از سادگی و کوچکی جهانم؟ به همان اندک شعر و سکوت نهانم؟ که به عادتی غریب از خیال مینوشتم؟ از آنکه نبود و نداشت نقشی بر جانم؟ خبر داشتی که غریبانه شعر میگفتم؟ از او که نبود عاشقانه خاطره میبافتم؟ خبر داشتی از قناری بیجفت مانده؟ از آن نوای بینوای گوشهی قفس مانده؟ خبر داشتی نه غزلی بود و نه نور و پروانه؟ تا...
-
آسپرین،
سهشنبه 21 اسفندماه سال 1403 12:32
آسپرین، از کجا می دانست کجایم درد می کند؟ نه، انگار خود درد هم نمی دانست از کجا آمده، چرا آمده است. شاید، تخته پاره ای در دریای زمان، که به آن بیاویزد، و معنی خویش بجوید. باید به آئینه آب بنگرم، درد اگر درد باشد، آیینه آب ترک خواهد خورد، و ماه، هزار تکه خواهد شد. دکتر محمد گروکان
-
سینه ام سرشار صبر از گور ها پرگشته بود
سهشنبه 21 اسفندماه سال 1403 12:31
سینه ام سرشار صبر از گور ها پرگشته بود شهر کنعان منتظر از کورها پر گشته بود در تقاضای محبت هر چه کردم بی ثمر برکه ی بی صید من از تورها پرگشته بود آنچنان مرهم فراهم بر دل تنگم کنید دامن رستم اگر از پورها پر گشته بود شور نزدیکی بماند حسرتش بر جانمان این چنین تا دورمان از دورها پر گشته بود خواستم لب را نگه دارم برای بوسه...
-
دست شستم از تو
دوشنبه 20 اسفندماه سال 1403 12:33
دست شستم از تو آن گاه که حروف خیس خورده عشق رهسپار چاه خشک/ یوسف کُش شد فروغ گودرزی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 20 اسفندماه سال 1403 12:32
-
تو نشاطِ نفسِ صبح پس از بارانی
دوشنبه 20 اسفندماه سال 1403 12:31
تو نشاطِ نفسِ صبح پس از بارانی در دلم روشنی و مهرِ فراوانی با تو هر لحظه بهاریست، پُر از عطرِ نسیم بی تو اما همه جا رنگِ زمستانی خندهات آینهی مهرِ جهان است و ماه چشمهایت غزلِ نابِ غزلخوانی ردِ پایِ تو اگر بر دلِ شب جا ماند ماه حیران شود از جلوهی تابانی ای که آرامِ دلم از نفسِ گرمِ توست همچو جان میروی از سینه،...
-
چه بیرحمانه این دل را،شکستی،پس زدی
دوشنبه 20 اسفندماه سال 1403 12:30
چه بیرحمانه این دل را،شکستی،پس زدی نامعتبر کردی،وفایش را نمی فهمم،کویر و وسعت بی انتهایش را تو از چشمان من ،افتاده ای دیگر ندیدی،ارتفاعش را، چنین دادی بهایش را... تنت را، مختصات اش را،به دل اندازه گیری کن که منطق بی اصالت می کند،اندازه هایش را... حساب عاشقی، جبر و توان های ریاضی نیست که در دفتر بگیری ارتفاع پایه هایش...