-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 29 اسفندماه سال 1403 12:16
-
عقل با سرم بیگانه بود
چهارشنبه 29 اسفندماه سال 1403 12:15
عقل با سرم بیگانه بود درد با تنم خو میگرفت زهر با خون دود با شش سرم از منطق خالی بود دستم به دامنت با من بازی کن سر سبکی من از خواهش است یه تمنا برای اینکه بیایی با من بازی کن ای که تورا موج فقه و فصاحت میزند من با تو بیگانه ام؟ یا تو با دنیای من؟ من تمنا عقل ندارم؟ یا تو توبه سفاهت داری؟ ای شسته دست از این دنیا ای...
-
گاهی باید معجزه ی که خدا داد
چهارشنبه 29 اسفندماه سال 1403 12:13
گاهی باید معجزه ی که خدا داد پنهونش کرد حتی برای کتابهای عاشقانه دکتر محمد کیا
-
چون نسیمی که گذر میکند از پهنه دشت
چهارشنبه 29 اسفندماه سال 1403 12:11
چون نسیمی که گذر میکند از پهنه دشت بر دلم یاد تو آرام گذشت ...! رقیه زبردستی
-
یکی هست در این عالم، ولی خاموش میماند
چهارشنبه 29 اسفندماه سال 1403 12:10
یکی هست در این عالم، ولی خاموش میماند ولی در سینهی او عشق تو پرجوش میماند سخن با تو نمیگوید، ولی در هر نفس بیشک هزاران بار نامت بر دلش مدهوش میماند به چشمش رنگ دلتنگی، به لب خاموشی محض است ولی در فکر تو هر لحظهای، در جوش میماند نمیدانی چه آشوبی ز شوقت در دلش برپاست یکی که در کنارت نیست، اما گوش میماند عطیه...
-
در اتاقِ کوچک ما هیچ، آرامش نبود
چهارشنبه 29 اسفندماه سال 1403 12:09
در اتاقِ کوچک ما هیچ، آرامش نبود زورگویی بود تنها، واژهی خواهش نبود وزن میکردی تمام سال حجم درد را از حمل تا آخر اسفند، در کاهش نبود وزن میکردی تمام سال حجم عشق را مثل بدبختیِ ما در حال افزایش نبود جیبهای ما پر از جهل و جنایت بود و هست در سکوی خانهی ما سایهی دانش نبود بزمهای شعر ما را گریه و زاری گرفت بعد از...
-
تو در این غروب زیبا
سهشنبه 28 اسفندماه سال 1403 12:17
تو در این غروب زیبا لب ساحلی دل آرا به کنار موج و دریا به کجا اشاره داری ؟ به همو که رفته است و ز ِدلت نرفته اما ؟ به همو که دوستیش شده بهر تو مُعما ؟ به هموکه زیر گوشَت زِ وفا و عشق میخواند؟ به همو که پای قولش به توگاه گَه نمیماند؟ تو که دل به او سپردی چه نصیب زو تو بُردی ؟ بجز از دلی شکسته و بهار رخت بسته به خزان...
-
به نام خالق ماهردو می خورم سوگند
سهشنبه 28 اسفندماه سال 1403 12:14
به نام خالق ماهردو می خورم سوگند به غیر نام تو من در زبان ندارم چند به هرطریق و به هر سبک بخود اگر نازی نه رنجم از غم عشقت به عشق تو سوگند چنان به عشق تو دل بسته ام نه میدانی چو تارو پود مرا زلف تو کشید در بند به شوق عشق تو هر شب خماری و مستم چنانکه ان همه عاشق چو من چنین بودند همیشه ان همه عشاق ز درد حجر و وصال به اه...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 28 اسفندماه سال 1403 12:14
-
عشق مدتهاست روی صندلی در این اتاق
سهشنبه 28 اسفندماه سال 1403 12:12
عشق مدتهاست روی صندلی در این اتاق با سیاست بر جهان فرمانروایی میکند چشم بستیم و غلامِ حلقه در گوشش شدیم از قضا جای خدا حتی خدایی میکند عقل را حد میزند ، منطق به دار آویخته ذهن را درگیر با انسان گرایی میکند ما چگونه بی صدا لب بر سکوتی دوختیم کین چنین تَن به دام دل هوایی میکند راه حلت را برای خود نگه دارش که عشق با...
-
بهار
سهشنبه 28 اسفندماه سال 1403 12:11
-
آرزوی دیدن روی ترا دارد دلم
سهشنبه 28 اسفندماه سال 1403 12:10
آرزوی دیدن روی ترا دارد دلم بر زبان نام ترا هر لحظه می آرد دلم آنچنان شوق تماشایت به سر افتاده است کاسه چشمم پر از اشک است و می بارد دلم من زمینی مستعدم بهر کشت و زرع عشق بذر مهرت را به اشک و عشق می کارد دلم ترسم از این روزگار و بی سر و سامانیم داغ حسرت را به جانم گو که نگذارد دلم بی نصیب از لذت دیدار رویت چون کنم؟...
-
مرا تا زندگی باقیست
سهشنبه 28 اسفندماه سال 1403 12:09
مرا تا زندگی باقیست به یادم تو را هر لحظه جاریست نمایان میشود هر لحظه عشقم به روی گونه های همچو سیبم نشو غافل کزین حس و همه حال نشو یک لحظه دور از من، تو یک آن به لب می آورم احساس قلبم را به چشم جاری میکنم حرف دلم را میان این همه هیاهوی زمانه بیا آغوش امنم باش پروانه سیما خلیل زاده اقدم
-
نادان شدن به کارِ جهان عینِ داناییست
سهشنبه 28 اسفندماه سال 1403 12:08
نادان شدن به کارِ جهان عینِ داناییست هر جا که زخم کاریست، مرهم، شکیباییست با خُردِ خام، خصم مشو، بر جهلشان مپیچ در اوجِ قدرتت، نَبَود خشم، بیناییست بگذار تا گمان کنند از فهم، بینصیب این سادگی ز حکمت و رازِ تواناییست هر کس به کینه دوخت رهی، در بلا فتاد آرام باش! صبر، همان فتحِ فرداییست دنیا دو روزه بیش نَبُوَد،...
-
در سرم مغزی پر از افکار میخواهم چکار
سهشنبه 28 اسفندماه سال 1403 12:06
در سرم مغزی پر از افکار میخواهم چکار گرمی از جمعیت بسیار میخواهم چکار در حریم خانه ام تنها به تو خوش کرده ام ای گل بی خار من .من خار میخواهم چکار .مستی بسیار من از آن شراب چشم توست .یک قدح انگور و جامی از شراب خواهم چکار این دلم امشب هوایی گشته از سیمای تو یک شب زرین و مهتابی ز ماه خواهم چکار گر هزاران چشمک از آن...
-
عمو جان نوروز سلام
سهشنبه 28 اسفندماه سال 1403 11:48
عمو جان نوروز سلام خبرت دارم ،داری میای . گل های اطلسی باغچه خبر دادن میای. ولی امسال کمی غصه به دل . از گرونیا تو سال سخت گشتی خجل . بچه ها منتظرن ،عمو نوروز بیاد عموی بچه های ایرونه . امید بزرگترا میمونه . قدر عید خودشم رو،چه خوب میدونه . پس باخودش، رخت لباسم میاره . هر کسی کفش بخواد ، شماره پاشم میدونه . باباهم رسم...
-
هزاران نور در آسمان شب
دوشنبه 27 اسفندماه سال 1403 12:46
هزاران نور در آسمان شب هر کدام نوید از دنیایی عظیم هزاران جاندار بزرگ و کوچک هر کدام نشانه ای از نظمی بی نظیر من اندر این جهان بی نهایت ذره ای گرد و غبارم گر بمیرم، تکه برگی، قطره اشکی، ذره خاکی بر نخواهد خواست پس دلیل زندگی خود ندانم چرا هستم؟ چرا باشم؟ اگر با رفتنم، به بارانی به بادی ردپایم ، نیست خواهد شد. در این...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 27 اسفندماه سال 1403 12:44
-
به گذرگاه تو افتادهام از روی نیاز
دوشنبه 27 اسفندماه سال 1403 12:42
به گذرگاه تو افتادهام از روی نیاز دل به دریا زدهام بیخبر از بیم و گداز رهگذار غزلم شو که در این وادی عشق جز به دامان نگاهت نبود راه فراز همچو موجی که رسد ساحل و گردد بیتاب بی تو آرام نگیرد دل من جز به نواز سایهای مانده ز من در گذر لحظه به دور تو مگر روشنی صبح شوی، محرم راز سرنوشت من اگر با تو رقم خورده بگو تا...
-
مادر
دوشنبه 27 اسفندماه سال 1403 12:41
چشمه جوشان عشق مادراست. تکیه گاهم شانه های مادراست. زندگی و عاشقی و معرفت هرچه دارم ازدعای مادراست. محمد علی مقیسه
-
بهار
دوشنبه 27 اسفندماه سال 1403 12:40
-
چشمهایت سفر دارد و
دوشنبه 27 اسفندماه سال 1403 12:38
چشمهایت سفر دارد و من دانه دانه دره میریزم از پیکرم کاش لبخند انجیر معابد بودم تا ریشه میزدی بر تمام دشت خوبیها طلوع میافتادی در قلک آرزوهایی که صبح به صبح نام تو را صدا میکرد ای گوشوارهی باد ماندن بوی ترنج میدهد بمان. کیخسرو آریایی
-
بیزارم از این چهرهٔ پنهانِ نهانم،
دوشنبه 27 اسفندماه سال 1403 12:36
بیزارم از این چهرهٔ پنهانِ نهانم، وًَز غصّهٔ سوزانِ درونِ دلِ روانم. در خلوتِ شب، نالهٔ خاموش چه گویم؟ وَز پردهٔ غم، رازِ نهان را چه بخوانم؟ در ظاهرِ شادی، دلی از غصه فَگارم، در باطنِ خنده، زِ غمِ عشق، فغانم. این من که نقابی زِِ ریا بر رخِ خود زد، بیزارم از این چهرهٔ پنهانِ نَهانم. مسعود حکیمی فرد
-
بنازم گُلی را که خارَش شدم
دوشنبه 27 اسفندماه سال 1403 12:34
بنازم گُلی را که خارَش شدم ریاضت کشِ روزه دارش شدم به آغاز و پایانِ این ماه قَسَم که توجیهی باید به جانان دهم دریغ است که از ابتدا بگذرم من این ماهو تا انتها می بَرَم خجل آنکه باید به غایَت می بُرد از این ماهِ رحمت پشیزی نَبُرد به شعرم قَسَم حال و شورم قسم به هر فاصله کز او دورم قَسَم بجز او ندارم در این ماهِ عشق که...
-
ناز و کرشمهی تو اگر در سَحر نبود
دوشنبه 27 اسفندماه سال 1403 12:32
ناز و کرشمهی تو اگر در سَحر نبود از عشق و عاشقی به جهان، هیچ اثر نبود از دلفریبیِ تو شراری به جانِ ماست گر زلفِ تو نبود ز غوغا خبر نبود نازیدن و خرامشِ تو بیبدیل هست چشمت اگر نبود، تو را این ظفر نبود بردار دست و بگذر از این جانِ بیبصر من را گنه چه بود؟ دلم را حذر نبود این را هزار بار به دادار گفتهام گر زینتی نبود،...
-
بجز اینه که عشقت تا ندارد؟...
دوشنبه 27 اسفندماه سال 1403 12:31
بجز اینه که عشقت تا ندارد؟... تو قلبم غیر تو کس جا ندارد؟... اگر عشقت نباشد در وجودم... دگر این زندگی معنا ندارد... عزیزم بسکه دنبالت دویدم.. خدا داند که پایم نا ندارد... نمیدونی غم دوریت چه سخته... تنم سرد، خانه ام گرما ندارد... بیا برگرد تا دورت بگردم... که موج موهاتا دریا ندارد... عزیزم چشم سلطان زیر پایت... که...
-
آن سوی روز
یکشنبه 26 اسفندماه سال 1403 12:42
آن سوی روز رودخانه با تمام تن منحنی درگذر خویش جابجا می شد دست بر آن پاشیدم ، غمم را نشست نگاه هایم رها شده بر رود،تند و لغزان ترکم کردند و رود تسکین شب نشد! عماد رمضانی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 26 اسفندماه سال 1403 12:41
-
در رگان خاطره ات
یکشنبه 26 اسفندماه سال 1403 12:40
در رگان خاطره ات افیون کدام هیروشیما جریان دارد که خاکستر پدر را در باد می گریی و دیگر ... با کدام زبان بریده از سپیده دم بلافی که پنجره را بر دریا توان گشودن نیست و تو پنداری هر روز سرآغاز روزمرگی است آخ... تمام فکرم درد می کند نمی خواهم دیگران برای تو دست تکان بدهند! پَسِ بی کران سیاهِ پلک تاریخ چشمِ دیدنِ در آغوش...
-
گر میشد عشق را آواز کرد
یکشنبه 26 اسفندماه سال 1403 12:38
گر میشد عشق را آواز کرد ناله سر میدادن شیونی میزدن گریه ها جاری بود کاش میشد حرف بلبل را شنید که چه زیبا عشق را آواز کرد که چه لطیف آن را میخواند چه با ناز از معشوقش تعریف کرد دلا یاد ز بلبل گیر ناز مثل بلبل کن عاشق چو بلبل باش و آواز بلبل شو بهراد برج علیزاده