-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1404 10:44
-
گریه ، از آمدنم زین سبب است .
چهارشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1404 10:44
گریه ، از آمدنم زین سبب است ...نفس آلودۀ دنیا شدم وسیب هوس کاش در پی آمدنم رفتنی بود مرا از آمدنم ! یا که از رفتن او آمدنی بود مرا از آمدنم امیرعلی مهدی پور
-
دوای درد خودخواهی صافیست
چهارشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1404 10:43
دوای درد خودخواهی صافیست صفا با من من و جز من منافیست صفا یعنی ز خود آگاه بودن برای ابتدا این درس کافیست علی اکبر نشوه
-
می نویسم برای دنیایی
چهارشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1404 10:43
می نویسم برای دنیایی که بدون تو پوچ وبی معناست کاش بودی دوباره میدیدی دستهایم بدون تو تنهاست مینویسم برای آن شب که دست تقدیر از تودورم کرد مینویسم که بعد رفتن تو آسمان تیره گشت و کورم کرد می نویسم برای تو که شبی مثل کابوس از دلم رفتی می نویسم دوباره شاید باز به خودت مثل رود برگردی دست پر مهر تو دگر هرگز دستی بر...
-
زندگی من، چندان که
چهارشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1404 10:42
زندگی من، چندان که از قافله عشق فاصله داشت و بختم از هر چه سیاهی گِله، که نه مهارت بازی با عشق را دارم نداشته نه، تجربهِ لذت عشق با یارم! پ.ن: هیچگاه با کسی که دانش تو از دانش او بیشتر است و دلش از دل تو کوچکتر نه "مشورت" کن و نه درددل محمد ترکمان
-
آسمان، ابرهایش را به چشمانم سپرد
چهارشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1404 10:41
آسمان، ابرهایش را به چشمانم سپرد سیل آمد، شهرِ آبادِ مرا با خود برد یک خرابه ماند برایم از تو تکهی سالمترم را آب خورد آسمان ترسید، ابرهایش را گرفت بعد آن، چشمِ منم باریدن از یاد برد آنقدر چشم و دلم خشک شدند که سبک شد و به پُستِ باد خورد باد بُرد و دلِ من را به سَرسنگی زد آنجابودکه احساسِ منم، جان داد مُرد معصومه...
-
هر روز سمتِ من خودش با مِیل میآید
سهشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1404 10:41
هر روز سمتِ من خودش با مِیل میآید از ذوق، اشکِ چشمِ من چون سیل میآید طفلِ درونش زنده و شیطان و بازیگوش با او قطارِ عاشقی بر ریل میآید با لحن کودک با دل پیرم کُنَد بازی شیرین زبانیاش به شرحِ ذِیل میآید: میپرسمش با بیقراری: دوستم دالی؟! ما بینِ لبخندش صدای خِیل میآید احمدصیفوری
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1404 10:40
-
پاییز بود
سهشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1404 10:40
پاییز بود رز دیر بیدار شده بود غنچه ها سراسیمه چشم گشوده بودند زمستان شد و من تمام غنچه های یخ زده را با قیچی بریدم همچنان که در گوشش زمزمه میکردم جمعه ، روز غسل کردن است و بهار فصل برگشتن پرستوها و شب وقت اندیشیدن به کار روز نگاه کردم کفشدوزک لباس خال خال قرمزش را به تن کرده بود و سوار بر دوچرخه ی بالدارش دست تکان...
-
روبـرو،کـوه بـلنـد،پشت سرم دشمن و تیر
سهشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1404 10:39
روبـرو،کـوه بـلنـد،پشت سرم دشمن و تیر به یسارم، همه دریا ،و یمین جنگل وشیر نـه شـنـا دانـم، و نــه کــوه بپیمـودم مــن نه سـلاح دارم و نه پای فرار است ایـن پیـر نـه مـروت به دل دشمن، و نه داد رسـی نه غرابی است به دریا و نه یک ماهیگیر نــه ره پپش، و نـه برگشت، مـرا منتـظرنـد تــو شـنو، داد نـهـان ،دادرس بـی تـاخیـر تو...
-
عیدتون مبارک
سهشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1404 10:38
-
ای کاش در وجودت بذر مهربانی میکاشتم
سهشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1404 10:37
ای کاش در وجودت بذر مهربانی میکاشتم از درونت بدی،اندوه و نفرت را برمیداشتم کاش توان از بین بردنت را در خاطر نااهلان میداشتم بین تو و راه عشق فاصله هکتار به هکتار میگذاشتم ذهنت رابرای یادآوری آن شب خوفناک به دار می آویختم چشمت رابرای اشک های بی اختیاربه ساز گوشه ی دیوار می آویختم ای کاش صبح چشمانم عزیزی را نبیند غریبه...
-
حرفهای گفتنی
سهشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1404 10:36
حرفهای گفتنی و رنگهای عمیقِ پنهان گلها اشارتهای ناپیدای آسمان هممهی بی صدای کوه، دره، و دشت و رود و باتلاقهای تنهای وسیع در گشتاوری از سکوت بلهها در فضا زمانی چین خورده به عضوهای حسیِّ کسی میرسد. وحیدى شیرازى
-
چو باران از نگاهت قطرهای بر خاک میریزد
سهشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1404 10:35
چو باران از نگاهت قطرهای بر خاک میریزد زمین در زیر گام تو به رنگ عشق گل میخیزد جهان خاموش و بیپروا ز نورت جان دوباره یافت تو در هر ذره پیدا، آسمان از تو گواهی میزد چو مهری بر دل تاریک، چو رازی در دل دریا نسیمی از حضورت، غنچه را در خواب میانگیزد به لبخندت سپردم دل، به عشقت خاک افلاک است تو آن شوری که با هر دم،...
-
در تولدی دیگر،
سهشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1404 10:34
در تولدی دیگر، میافتم آرام روی پیراهنت، همانجا که دستت بیشتر رد میشود. سیدحسن نبی پور
-
چشمهایت دوچراغ خاموش اند
سهشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1404 10:33
چشمهایت دوچراغ خاموش اند که تنهابانگاه من روشن می شوند لبهایت گره سرخی ست که واشدنش مرزبوسه وجنون رامی شکند وکلامت ازحنجره ی بلورین می چکدچون بارانی در گرگ ومیش رویا همین هاکافی ست تادهانت زنجیرشود ومراتاآخرین بندعشق بکشد سیدحسن نبی پور
-
ای ذریه ی آفتاب؛
سهشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1404 10:33
ای ذریه ی آفتاب؛ آنگاه که؛ نخستین نیزم طلائی فروغ جاوید ات ، بر غربت نگاهم نشست، آنگاه که؛ تشعشع هاله ات، زمهریر احساسم را گداخت، آن دم که؛ چشمه سار اشک عشق ات؛ برهوت روح خسته ام را سیراب کرد، آن دم که؛ تن اثیری ات، غرور سرکشم را به بند کشید، دل از هر آنچه تو نیست، کندم. بگذار؛ شوریده گی ام فریاد کند، این جنون افسار...
-
حال خوب
دوشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1404 11:30
-
من اگریکدانه ام،دردانه ای تو
دوشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1404 11:28
من اگریکدانه ام،دردانه ای تو من اگردیوانه ام،فرزانه ای تو توگلی،من بلبلی مستم وخراب من اگرپروانه شمع خانه ای تو نسیم منصوری نژاد
-
دوست دارم جای خنده، بر لب ِ نازت نِشینم*
دوشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1404 11:25
دوست دارم جای خنده، بر لب ِ نازت نِشینم* دسته دسته یاس و سوسن ، زآن شِکرگاه ات بچینم با قضا پیمان ببندم ، هر چه ناکامی تو را باد * بر من آرَد تا ازین ره ، چشم پُر آب ات نبینم می دهم سوگند او را ، تا شبی در خوابم افتی* تا فقط نسرین و سُنبل ، از تن ِ داغ ات بچینم می کنم هر شب مدارا ، با غم و می سوزم از تب* بس که در...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1404 11:21
-
گر برنجانی کسی را که ندارد جز خدا
دوشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1404 11:20
گر برنجانی کسی را که ندارد جز خدا یا کنی روزی خالق را ز دستانش جدا با حماقت پا به کفش کبریایی کرده ای دودمانت را کند آن خالق هستی هوا کاظم بیدگلی گازار
-
من و درد و جفا و نامرادی
دوشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1404 11:19
من و درد و جفا و نامرادی همه رنگی بدیدم غیر شادی به خود میپیچم از درد و غم عشق به دست زندگی چون گردبادی فروغ قاسمی
-
دل از شوق تو پر گیرد، جهان از عشق گلباران
دوشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1404 11:17
دل از شوق تو پر گیرد، جهان از عشق گلباران تو را میخواند این دل، چون نسیمی نرم در بوستان نگاهت مثل یک چشمه، زلال و روشنیبخش است صدایت نغمهای جاوید، به گوش خسته از طوفان زمین با مهر تو سبز است، زمان از عشقت آکنده تو روشنگرتر از خورشید، امیدی در دل انسان تو را ماه از شب میخواند، تو را دریا نفس خواهد جهان در حسرت...
-
از دیده ی اغیار نهان دور زانظار
دوشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1404 11:15
از دیده ی اغیار نهان دور زانظار دوشینه درآمد زدرم آن بت عیار مستانه به صدعشوه و صد ناز خرامان از پرده ی شب گشت برون چون مه ده چار افکند چو برقع زرخ آن ماه شب آرا چون روز شدآن خلوت تاریک به یکبار جان غرق در اعجاب و دل و دیده به حیرت زان طالع فرخنده و بخت خوش دیدار دل از قفس سینه به فریاد درآمد چون بلبل مستی به هوای گل...
-
سردرگمم از این همه زنجیر عجیب است!
دوشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1404 11:13
سردرگمم از این همه زنجیر عجیب است! سرباز نگهبان ندهد گیر عجیب است در آینه پاک دلم نیست غباری سردر گمم از این همه تقصیر عجیب است! یک عمر به پای دل دیوانه نشستم مژگان سیاهت نزند تیر عجیب است! لب بر لب بام تو پریده است اگر دل گردل شده با عشق تو درگیر عجیب است! در بند نگاه تو شدم باز گرفتار در بند نگا هت شده ام پیر عجیب...
-
ندای مقبول عشق برنهم به زبانم،
یکشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1404 10:56
ندای مقبول عشق برنهم به زبانم، گر دل بدهی که جریان بکنـم نذری کیسه زر عطا کنم، گر اجابت بکنی! همچو گیتی بگردم دور سرت هر شب و روز، گر اجابت کنی و دل بدهی، که گرفتاره تو ام! ابوالفضل عزیزی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1404 10:54
-
من در تب تو، مانده ام ،از نَفَس
یکشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1404 10:48
من در تب تو، مانده ام ،از نَفَس تو سوخته از عشقِ دگر، پر هوس به بغض نشسته ام بی هیچ پناه دل دادهام و نیستی همنفس... علی هاشم پور
-
به چشم تو سپردم جان، که از مهرت بهار آمد
یکشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1404 10:46
به چشم تو سپردم جان، که از مهرت بهار آمد تو نوری در دل شبها، که بر ظلمت، قرار آمد صدای پای تو در باد، نفسهای زمین را داد به هر گوشه نشانی از حضورت بیشمار آمد گل از لبخند تو رویید، نسیم از عطر تو پیچید زمین با شوق دیدارت، هزاران غنچهزار آمد تو را خورشید میجوید، تو را ماه از دل شبها جهان در حسرت رویت، به سجده،...