یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

دلبرَم دل می بَرَد خندیدنَت

دلبرَم دل می بَرَد خندیدنَت
می دهَم جان از برایِ دیدنَت
در میانِ وحشتِ شب هایِ غم
می شوَم آرام با تابیدنَت
خواب دیدم که به سویَت می دَوَم
در گلستان ، لحظه یِ گُل چیدنَت
من کویرِ خشکم ای بارانِ مهر
تشنه ام من ، تشنه یِ بوسیدنَت
ای گُل زیبایِ باغِ زندگی
می شوم‌ مسرور با بوییدنَت

با نگاهِ سرخِ تو قلبم تَپید
زنده ام‌ با لطف و جان بخشیدنَت
حالِ من ابری ست بی تابم بیا !!
تا بیارامَد دِلم‌ در دامنَت

علی باقری

حرارت آب و هوایِ مشترک

حرارت
آب و هوایِ مشترک
آب‌وهوایی که فقط زیر پتوهای ما جریان دارد
گرمایی که از نقطه‌ای نامعلوم از بدن تو آغاز می‌شود
و مثل آتشِ پَراکنده در جنگل
تمامِ جغرافیای مرا فرا می‌گیرد


حسین گودرزی

من از تو طوفانی‌ترم، دیوانه‌تر ای عشق

من از تو طوفانی‌ترم، دیوانه‌تر ای عشق
چون موج می‌ پیچم به خود، بی‌خانه‌تر ای عشق

آرام چون کوهی که دارد در دلش فریاد
آتشفشان دردم و ویرانه‌تر ای عشق

دور از تو هر فصلم زمستان است و هرلحظه
هی برف روی برف‌ و من بی‌دانه‌تر ای عشق

چشم تو آتش بود و من پروانه‌ ای عاشق
در شعله‌ات رقصانم و مستانه‌تر ای عشق

گفتی فراموشم کن اما پای تو ماندم
این بار قولم میشود مردانه تر ای عشق

یک پلک بر هم می‌زنم، شاید که برگردی
امشب بیا بارانی ام غمخانه‌تر ای عشق

سیده الهام عدنانی ساداتی

از لحظه‌ای که رفتی، جهان تار شد، نیامدی

از لحظه‌ای که رفتی، جهان تار شد، نیامدی
دل در غبارِ خاطره بیمار شد، نیامدی

هر شب چراغِ پنجره را روشن کنم هنوز
اما سحر، چو سایه‌ی دیوار شد، نیامدی

در باد، عطرِ گیسوی تو گم شد ای نسیم
این کوچه بی‌تو سرد و گران‌بار شد، نیامدی

گفتم که می‌رسی و دلم را نوازشی‌ست
اما امید، خسته و بیزار شد، نیامدی

در چشمِ من هنوز همان شوقِ دیدن است
در چشمِ من هنوز کسی یار شد، نیامدی

لبخندِ تو به حافظه‌ام مانده یادگار
اما دلم اسیرِ گرفتار شد، نیامدی

با هر نفس، تو را به دلم زنده می‌کنم
این عشق، بی‌تو شعله‌ی تکرار شد، نیامدی


ای آن‌که در خیالِ منی، در دلم هنوز
هستی، ولی وعده‌ی دیدار شد، نیامدی

حمیدرضا خواجه

هردم عذابم می دهد چشمان یک‌مرد

هردم عذابم می دهد چشمان یک‌مرد
چشمی که  راحت قلب من را زیر و رو کرد

از یاد بُرده خاطراتِ خوب مارا
تنها برای قلب من آورده یک درد

بذر محبّت با نگاهش در دلم کاشت
باغ وجودم را ببین!حالا شده زرد!

گویا مسافر بوده ام در خاطر او
سوغاتی اش تنها برایم مانده سردرد

آن کس که در چشمان خود آهنربا داشت
حالا چرا با چشمهایش می شوم طرد!؟


ای کاش از یادم رَود آن خاطراتش
هر دم عذابم می دهد چشمان یک مرد

بهنازخدابنده لو

تا تو بودی ؛ استوارتر از کوه ایستاده بودم

تا تو بودی ؛ استوارتر از کوه ایستاده بودم
با چشم خود فر و ریختن کوه ام را دیدم

روبه روبم آن دو چشم غزل خوان خاموش شد
کس نباشد و آن جای همه کس در من می شد

ناگهان آسمانی که قهر بود و بارش گرفت
فریاد چرا هایم در رعد و برق پنهان می شد


حال اگر صد نذر و نیاز هم باشد بی حاصل است
گر زمانی دعاهایم مستجاب میشد دگر نشد

تمام سال های عمرت به چند پاییز مگر رسید
بعد تو فکرم مدام مشغول آن نفسم که دگر نیست

گفته بودم با تو کامل منم پشتم کوهی و دگر نیست
لحظه تشییع تو من از جسمم جدا گشتم

تا قبل دفن تو من جان داشتم و دگر نیست

مهری خسروجودی

خوشم که آمدی ای یار در کنارم باش

خوشم که آمدی ای یار در کنارم باش
دلم گرفته از این وضع، غمگسارم باش
گرفته تاب و توانم جفای این دوران
بیا و مونسِ تنهایی و قرارم باش
نکرد دل به کسی میل از دو رنگی‌ها
تویی که اهل وفا دیدمت، نگارم باش
مُشوشم من از آواز زاغ‌ها در باغ
بیا و لحن خوش بلبل هزارم باش
زِ جور، دیده پر اشک و بر لبم آه هست
نشین و شاهد تلخی روزگارم باش
در اختناق، قلم در کف و زبان خاموش
تسلی دلم و عزٓ و اعتبارم باش
به زیر یوغ ستم خم نکرده سر «سینا»
ببین و راوی این عزم پایدارم باش


رحیم سینایی