| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
یعنی که آمدی، که نشستی، که ناگهان
پروانـــه وار پیـــله دراندی و پـــــر زدی
رفتی به سمت نقطه ی پایان آسمان
اعجاب رفتنت در و دیــــوار را گرفت
حتا دهان پنجره باز است همچنان
بعد از تو لفظ و لهجه ی ساعت عوض شده است
طــوری کـــه حس نمی شود از چرخشش زمـــان
دیـدم کــــه بعد رفتــن تــــو جـــای تیـک تاک
می گفت لحظه ای نرو پیشم بمان ... بمان
(سورنا جوکار)
پـیـری بـه جـوانـی گـفـت:
کـچـل کـن
بـرو بـالـا شـهـر....هـمـه فـکـر مـی کـنـن مـدِ
بـرو وسـط شـهـر....فـکـر مـی کـنـن سـربـازی
بـرو پـایـیـن شـهـر....فـکـر مـی کـنـن زنـدان بـودی
ایـن هـمـه اخـتلـاف...
فـقـط در شـعـاع چـنـد کـیـلـومـتـر
مـردم آنـطـور کـه تـربـیـت شـده انـد مـی بـیـنـنـد
از قـضـاوت مـردم نـتـرس
در شـهـری کـه تـاکـسـی هـایـش بـا یـک زن تـکـمـیـل مـی شـونـد
ولـی بـا چـهـار مـرد بـاز مـنـتـظـر مـسـافـر مـی مـانـد
امـیـدی بـه پـیـشـرفـت نـخـواهـد بـود...!
(حـسـیـن پـنـاهـی)
نشسته ام
که سر در گمی کنی در شانه هایم
از علی الطلوع چشم های تو تا صلاة ِ ظهر
از آن بگویم که تمام گنبدها از دهان من پر شود
گم کنم سرم را لای سینه هایت ...
مزه بریزم که خنده بگیری ... آرام بگیری
که آغوش بگیرم
با رام ِ پنجه های تو از بازوان من ...
تور شدن به هردویمان می آید
می پودم در تار ِ تو
آنقدر که اشک هایم را هم از گونه های تو پاک کنم.
شعر از: میلاد آهنگربهان
مرا ببخش
که پنداشتم
شادی پرواز پرستوها
از شوق حضور توست
آنها بهار را
با تو اشتباه میگیرند
آخر کوچکاند
کوچکم.
از: کیکاووس یاکیده
من شعرهایی دارم که گروه خونیشان
گره میخورد به چشمهایت
که گاهی میخندند
گاهی نمیخندند
و گاهی آنقدر مثبت میشوند
که نفع هر دوی ما
در بیتو بودن، منفیست.
" روجا چمنکار"
