یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

آگه شدم که دلبر من در بر دلدار مشهد است

آگه شدم که دلبر من در بر دلدار مشهد است
سودای عشق من اکنون به بازار مشهد است
به شوق دیدن رویش همه شب پر میکشد دلم
همچون کبوتران دور حرم گرفتار مشهد است
دل از پس هزار فرسخ و صد راه نا عبور
با هر سلام که میدهدش انتظار مشهد است
قلبم دو پاره می‌شود، از شوق دیدار آن دیار
یک تکه پیش یار، دگر به در شهریار مشهد است
گویند دعا به زیر گنبد شاهش اجابت است
پس قبله نماز هر شب قلبم به دیوار مشهد است
روزی رسد که همنفسش در حرم کنم دعا
این آرزو هنوز بر دل من ز دیدار مشهد است
من در مزار شاه ولایت، خسته و بی نور و ساکتم
لیلای ناز من ولی مهشید شب تار مشهد است

یعقوب فرهمند

در مصاف چشم تو

در مصاف چشم تو
و قلب من
من به خودم باخته ام

دچارِ خودم

در عشق تو
به خودم،
به تنهایی ام
دچار شدم



لابه لای سکوت،
تصاویر
محیط
و دانه های بی‌وزن هوا
حس می‌کنم آمده‌ای

و حالا نـویـز...

پارازیت نبودنت
با موج دیگری در جنگ است


آرش خزاعی فریمانی، میرزا

خورجین بر دوش

خورجین بر دوش
راه را می روم
با عزمِ راسخ
پیش
کوله بارم
زندگی
تنها مدادی دارم و
یک دفترِکوچک
به دست خویش
پای
ستوار
نگاهم
رخ به رخ
آن روبرو
آن دور
کویری بی رمق
خاموش
دوباره زنده خواهم کرد
تنِ زخمینِ صحرا را
زِ جانِ خویش می بخشم
حیاتی تازه
این خاکِ سیاهِ خفته در بستر
بیابان را
درین پیمایه
آیا می شوی
همراه با من؟!
نگاهم
روبه رو
آن دورها..آن دورها
دووور
درانجایی که
پهنایی به سبزِ سبزِ جنگل بود
درختانِ بلند
آن دره هایِ شیبدار
رود
آن رودِ پرآبِ خروشان
کز نهیبش ،
کوهِ سنگین
در تمامِ خویش می لرزید
بمان
ای خاکِ پهناور
چه کس آتش به تنوارِ تو زد؟
افسوس ! ......افسوس
صدایی در نیامد
از کسی
افسوس
مرا یاری دهید
ای رفتگان، در خواب
نگاه اهرمن راکور بایدکرد
دو دستش را ز بازو
بشکنید اینک
بگویید این زمین
از ماست
کوه هایش
دشتِ پر بارش
بیابان ها و صحرایش
و حتی تیغ هایش ، زیر و بم هایش
همه از ماست
آیا می شوی همراه با من


جمشید أحیا

طبق قوانین فیزیک

طبق قوانین فیزیک
همه چیز انرژی است
و انرژی از بین نمی‌رود
بلکه از ماده ای به ماده
دیگر تبدیل می‌شود...

ما نمی‌میریم
ما فقط جا
عوض می‌کنیم.
بدن‌هایمان
که سال‌ها
با نور و نان و نمک ساخته شد،
بازمی‌گردد
به همان جایی که آمد:
خاک.
و خاک
دوباره گندم می‌شود
یا گل سرخی
که کودکی کنار پنجره دوستش دارد.

نَفَس‌هایمان
شاید در باد پنهان شود
و روزی
لای موهای کسی
که دوستش داشتیم
رد شود
بی‌ آنکه بداند.

صداها
در مولکول‌های هوا باقی می‌مانند
شاید
در پیچِ ناگهانی یک ترانه،
صدای خنده‌مان
بی‌دلیل
برگردد.

ما…
فقط تغییر شکل می‌دهیم.
مثل بخار
که ابر می‌شود،
باران،
رود،
و بعد
دریا.

شاید مرگ
اسم دیگرِ چرخش باشد.
یا باز شدنِ یک در
در دلِ چیزی ناشناخته،
که به جای نبودن
می‌بردت به بودنِ دیگر.

من مطمئنم:
اگر روزی نباشم،
قطعه‌هایی از من
در آغوش درختی،
لای کتابی که خاک می‌خورد،
یا شاید
در اشکِ کسی
که بی‌هوا
دلتنگ می شود
جا مانده‌ام...


ابوفاضل اکبری

میخواهم از تو بنویسم اما کلمات میگریزند

میخواهم از تو بنویسم اما کلمات میگریزند
و من دستی را که در تعقیب آنهاست درلغت نامه ی قدیمی خاطراتم می جویم
از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب
صدایم را میشنوی؟

از تعارف گذشته، وحشتناک است فراموشی و تو مقدس تری بر هر نانوشته ای

کریمی مژگان

گل نرگس چوبردارد؛قدم آهسته آهسته

گل نرگس چوبردارد؛قدم آهسته آهسته
گل و بلبل بوجد آید؛حرم آهسته آهسته
فشارد جمله مهمانان چودست یکدگروانگه
زند صد بوسه مشتاقان بهم آهسته آهسته
حریم مِلک دلها را مَلک ها می زند جارو
زتن ریزد غبارره،غمم؛ آهسته آهسته
خدا ازهرجهت گوید بمهمانان مبارکباد
حضورانبیاء را خود؛بجمّ آهسته آهسته
صفا دارد گل وبستان اگربلبل نوا خواند
سحر گه موج برخیزد زیم آهسته آهسته
خدا را؛ دست بردارید سحرگه چون روا باشد
دعا درآسمان پاشید ز دم آهسته آهسته
مضاعف گرشود یوسف بجمع عاشقان فورا ً
زلیخا ساغراندازد به لَمْ1آهسته آهسته
زلیخا راست می گوید دل بیمار مصدومان
همه افتاده بُد یکسر بچم2آهسته آهسته
بگوعارف زلیخا هم به حوران تارمویش را
نمی بخشد بپا خیزد که کم 3آهسته آهسته


علی فخری

به جان رسید و نرفت از سرم خیالِ سفر

به جان رسید و نرفت از سرم خیالِ سفر
دلِ من است که در زخمِ خویش کرده گذر

نه راهِ رفتن و نه راهِ بازگشتِ امید
نشسته‌ام به غروبِ سکوتِ شامِ نظر

به سینه خفته‌ام از دردِ شوقِ پروازی،
که بالِ بسته‌ی خود را نکرده‌ام باور

به هر کجا که نگاهی‌ست در جهانِ شبم
فقط نشان ز تو می‌جویم ای طلوعِ قمر

چه شد که مهرِ تو گشت آن حقیقتِ نایاب،
که شد رهایی‌ام از قیدِ هرچه بندِ بشر؟

نه صبر می‌کشد این رنجِ انتظارِ مدام،
نه دستِ طاقتِ من می‌رسد به آن گوهر

اگر که پردهٔ وهمی‌ست این جهانِ سیاه،
برون کش از برم این پرده، ای مسیحِ هنر!

مرا ببر، که در این خاکِ سرد بی‌رحمی
به جز صدایِ تو، نی هیچ نغمه‌ای زِ دگر

به خاک مانده نگاهی، به آسمانِ خیال
کجاست سهمِ من از نورِ آن سپیدِ سحر؟

زهرا عبدی