| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
سپید و سبز
سبز
سبز و آبی وکبود
نگاه کن
نگاه کن
به موجِ پرشتابِ آب
آب
آبِ بی قرار و سرکش از گذارِ جوی
می رود
می رود به سویِ دشت
دشتِ سبز و بیکران
نگاه کن
نگاه کن
به پیچ پیچِ جویبار
جوی
جویبار
لابلایِ سبزِ بوته ها
بوته ها
بوته هایِ بسته دل به خاک
خاک
خاکِ نم کشیده
خاکِ نم کشیده از گذارِ آب
آب
آبِ آبی و زلال و پاک
گوشه گوشه
سبز
سبزها
سبزه زارِ باشکوهِ سبزه ها
نگاه کن
نگاه کن
ره کشیده
ره کشیده سویِ آسمان
درخت ها درخت ها
آن کناره ها ،
کناره ها
دسته دسته،
پشته پشته
پشته هایِ شبدر و
بنفشه ها
بنفشه ها و لاله ها
رفته رفته
آن میانه
آن میانه
در میانِ شیب ها
جویِ پر ترانه
از صدایِ موج
آب و سنگ و ضربه هایِ بی امان
سپید
سپید و سبز
سبز و آبی و کبود
نگاه کن
نگاه کن
شتاب را
صدایِ آب را
دشتِ سبز و زرد
زرد و آبی و بنفش
که نقش بسته
ازکرانه تاکرانه
ازکرانه تا افق
به بیکرانه بیکرانه
آن دورها،
دورها،
دور و دور و دور
جمشید أحیا
نگاه تو انجماد تنهایی ست
و سپیدی چشمهایت
برف انتظار
بهار که بیاید
قطره قطره آب میشود
و به دریاچه ی گونه هایت میریزند
خنده های تو دریاچه ها را عمق میدهد
و من به دنبال دریا
رد فانوس دزدان را گرفته بودم ۔
کجا باید پهلو میگرفتم
تا بوسه گاه امنی برای بودن
و دمی برای آسودن
کسی نگفته بود
به هر سوسوی چراغی
هر گرمی نگاهی
بادبان احساسم را به باد ندهم
گاهی فکر میکنم
دل سپردن به امواج وحشی دریا
تن ندادن به تاراج راهیست که مرا به دروغ میخواند ۔
مجید شهرزاد
مثل باران بر تن کویر
مثل نور در دل تاریکی
مثل سیبی از درخت!
تو همان اتفاق خوبی
که برایم افتادی...
علیرضا تندیسه
چشمانت
آهسته
در تنم روشن میشود.
آغوشت
خانهایست
که در آن
نَفَس از من
و تن از تو
یکی میشود.
دستانت
بر پوست من
رَه میروند
و جهان
در لرزشی کوتاه
از پا میافتد.
و من
در گرمای تو
چنان گم میشوم
که نامم
دیگر به یادم
نمیآید.
سیدحسن نبی پور
چه کسی
می داند
که زمستانِ نگاهت
چه سرمای
عجیبی دارد
جز ، من که
به زمهریرش
دچارم
سمیه کریمی درمنی
نمی خواهم جهانی را ، که دارددشمنی بامن
ندانم کز همان اوّل ، چرا با من شداو دشمن
ازاوچون من چه کس دارد،نشانی جزجفاکاری
بلاهادیدم ازدستش ، که دارم خوفِ بر گفتن
چه زحمت هاکشیدم من،که شایدنرم دل گردد
تو گویی سینه اش دارد،یکی دل همچنان آهن
ز دستش روز شب جانا ، کجا آرامشی دارم
چوازظلمش کندهردم ، که آتش در دلم روشن
ز بدعهدی یِ این دنیا ، شدم هر روزشب نالان
ندارد شفقتی با من ، به نا سازی زَنَد دامن
دوان دنبال نانم من ، ازآن روزی گشودم چشم
چه لذّت داردآن عمری،رسدپایان به جان کندن
نمیدانم که در حقّش ، کجا بنموده ام ظلمی
ز بس بد می کند با من ، رضایت دارم از مُردن
چه دلگیری(خزان)آخر ، که بستی بار هجرت را
نباشی شاد در دنیا ، چه دارد لذتی ماندن
علی اصغر تقی پور تمیجانی