یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

من مانده ام

من مانده ام
و پرسه زنان
در کوچه ی بی خیالی
تا ابد و ده
جای تو در کُنج دلم خالی خالی
تو ایمان مرا برده ای
بد جور
گرفته ای
دل ما را
و حسرت ما را
سخت نشانه
ای های
تا ابد و هر روز ،
جای تو ؛ دو صدبار
و هزار بار؛ خالی خالی

حاتم محمدی

باز ، همین نزدیکی ها !

باز ، همین نزدیکی ها !

عصر همین یک روز پاییزی،
قفس ت را در
خواهم
گذاشت، "باز"

و ترک می کنم
قفس "ت " را.

آسمان را بر تو ،

فرخنده باد و جاوید بادآ پرواز ت.

" باز " را با چه خون دلها میگذارم، باز .

باز خون ز دماغ جاری یا جاری ز دیده خون باز.

رضا وحیدی اصل

صبح است

صبح است
صدای مادر پای سینک
ظرفشویی ته مانده ی
خواب دیشب را از چشمانم
پاک‌میکند

ناگفته های حل شده در
خونش
دست به خودکشی زده انده

مادر میجنگد
در این خانه
لباسش خاکی نیست
اما تنش بوی سرب میدهد


علی میلان

کاش شانه ای بود تا من سیر بگریم

کاش شانه ای بود تا من سیر بگریم
بعد در آغوشی گرم ارام بگیرم
خسته دلم تاب تپیدن بگیرد
کاش که یار دست مرا بگیرد
دور شوم از این دیار باقی
دود شوم در ذهن هر که باقی
کاش که فریاد زنم . داد زنم
فکر خود آزاد کنم . دار زنم
این تن خود . از ته دل داد زنم
یار خوش آواز خود


صادق وحیدی پور

باد خزان از باغ و بستان شما، بخواهید نخواهید گذر کرد

باد خزان از باغ و بستان شما، بخواهید نخواهید گذر کرد
رونق زمان شما هم ، بخواهید نخواهید گذر کرد
انهمه برتری جویی شما ، بخواهید نخواهید گذر کرد
بخواهید نخواهید،شما انچه می خواهید ،گذر کرد
با این همه ظلم و ستم ، نجات نخواهید
از آه دل مظلوم خلاصی نخواهید
با این همه کشتار ، مکافات بخواهید
هرگز نخواهید که اسوده بخوابید
قلب ها بلرزید و چشمها ببینید
از دیدن این همه ظلم وجفا خون بگریید
چون اولین قبله‌ی عشق ،خون بگریید
با این همه ظلم سوزاندند جان را
بااین همه غم زمانه ، فریاد ما را
فریاد بی‌قراری پدری که لرزه بر تنش ،ز سوگ فرزند را
فریاد ضجه های پرستاری ، از پر پر شدن گل ها را
فریاد کودکی مانده در آوار
فریاد که خواب برده دنیا را
بیا به غزه ببر فریاد پر خون ما را


مصطفی خواجه دهاقانی

در خیالِ باطلم، فکر تو جادو می‌کند

در خیالِ باطلم، فکر تو جادو می‌کند
دلربایی را فقط با چشم و ابرو می‌کند

عشق تو کاری کند با قلب دیوانه‌ی من
که نگاری اینچنین با چشم آهو می‌کند

آمدی در قلب من آتش به پا کردی چرا
خنده‌ات کاری کند، که حکم دارو می‌کند

گر بیایی غصه از دل می‌رود جانان من
عشق تو درد و غمم را زود جارو می‌کند

مثل ویرانگیِ بعد از سراییدنِ شعر
عشق تو کاری کند که شعر خواجو می‌کند


سانیا علی نژاد