| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
شوق پرواز
به کوچه های خیالت را در سر دارم
دریغا نیست پَرِ پروازم
بارانی نمی بارد بر رخسارکویر فریادم
عطش بریده است رمق را از نفسهایم
سرگشته و حیران مانده ام
درکوچه پس کوچه های دنیای خیالم
تو را سوار بر امواج بادصبا
که با خاطراتم در آمیخته بود دیدم ،آرام شدم.
صادق صفرپورملک رودی
این بار غرقم میکند گردابِ چشمانت
لبریزِ نورم میکند مهتابِ چشمانت
دریای چشمت مثل شهرم انزلی زیباست
جاوید میماند ولی تالابِ چشمانت
موجی که در زیباییات داری خروشان است
راکد نمیماند چرا مردابِ چشمانت
در حس و حالت نغمههای عاشقی جاریست
آهنگسازی میکند مضرابِ چشمانت
در چشمهای عاشقت صدها غزل داری
شاعر شدم با واژههای نابِ چشمانت
این شهر را دیوانهی تصویر خود کردی
تسخیر میسازد جهان را قابِ چشمانت
مهدی ملکی
ماهی های تشنه
در برکه ی گل آلود
تنها امیدشان هست
باران رحمت او
اما در این حوالی
باران دگر نبارد
ماهی های تشنه
محکوم به مرگ مرداب
سمیرا صالح
ای فلک کردی فلک دیگر نمانده طاقتی
ساعتی کن استراحت دِه به من یک فرصتی
ای فلک جانم به لب آمد ببین از دست تو
ساعتی راحت گذار جز این ندارم حاجتی
لحظه ای مسرور بودن بهر من باشد حرام
ای خداوندا تو بر عاشق بده یک قدرتی
من نمیدانم گناهم را که رفت از پیش من
تیکه کرد او قلب من بر جان من بود آفتی
ای فلک شِکْوه ندارم من دگر از تو ولی
ماندنی مانْد، رفتنی هم میرود در راحتی
تیر دشمن بِه بُوَد از خنده یار حسود
آن کُشد در لحظه ای این میکُشد هر ساعتی
مجید سروری
راه تاریکیست در دل شب
غرق در زمزمه های باران
گذری ناگزیر در پیش است
دوری و حسرت و یاد یاران
پیش رو نا آشنا
از بی کسی ها لبریز
پشت سر مادر و یار گریان
پشت سر خانه و باغ و کهریز
در سرم صدها سوال از پیش رو
در دلم صدها نما از خاطرات
گام هایم فاصله می کارند
فاصله قد می کشد در این صراط
تا به کی طاقت رفتن باشد؟
در پای خسته و بی جان من
تا به کی تاریک و گریان باشد؟
این شب و این بخت و این چشمان من
آری پیشرو نا آشنا
از بی کسی ها لبریز
پشت سر مادرو یار گریان
پشت سر خانه و باغ و کهریز
امیر ابراهیم زاده
روزگاری آمدی روزیت آورده شد
بعد سال واندی رزق شیرت بسته شد
هی تلاش وکوشش کردی نزد پدر
ره باریکی به رزق وروزیت آورده شد
مرد عشق باش وگذرکن زسنگ
سنگ سخت بچک چک آب تنیده شد
این همه حرص وحسد رادورکن
باقناعت باش ره سخت خسته شد
ندانم بهرچی دنیای دل رویا گرفت
دلدار هم برفت رویای دلت بسته شد
روی دوستِ نادان هرگز نکن حساب باز
زمان نامردیست شاید حسابت بسته شد
من زروزگار ننالم چند صباح
صباح آمد ورفت زمانت فرسوده شد
آخرش چندبار به این وآن فالی زدم
فالِ حافظ قالِ جاحظ گویی خسته شد
ای نازنیین روزگاروفا نکرد بکسی
هم وفا گشتیم ولی نامرّوت بسته شد
آخرش زیرخروار ها خاک وخَس
جسم رازر وزیور نشد یار دفینه شد
ای (ولی )اینقدر ننال زروزوروزگار
روزگارم روزگارت درنهایت خسته شد
ولی الله قلی زاده
چون شاعری که ز کف داده واژگان
سودای دل به قرار زمین و ستارگان
از میمنه به میسره بس چرخ میزند
سر در شمال و پای وی اندر جنوبگان
ماهی خمیده میان ،در شب کویر
سوته دلی اسیر به سین ستارگان
تکرار ماجرای شب وعشق و رازقی
فارغ دمی ز بانگ منم های خامگان
اینجا قمر اگر چه رود پشت ابرِ آه
نور است اگر چه تنگ گرفته ز شب عنان
حسین سلیمانی دلفارد