| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
مریض دردِ تو را، جز تو نیست درمانی
هزار حیف، تو هستی ولی نمی مانی
جهانِ من همه در چشمِ تو خلاصه شده
به تکه تکه ی جسمَم قَسم که در جانی
قضا به بیعتِ تقدیر بی مروت رفت
قَدَر کشاند مرا در مسیرِ حیرانی
برای من که به دل حسرتِ تو را دارم
همین که نیت ما کرده ای، مسلمانی
هوا هوای جدایی میان باران است
توهم شبیه من امروز، زیر بارانی؟
علی احمدپور
به احترام فصل انار
برگریزان خویش را به نظاره
به شکر دوست
راست میگوید فروغ
ابرهای تیره
رسولان نشانه های نوبر و پاک
و من
سخت در کلنجار تنهایی
شاید
مازیار اطمینان
کدامین آشنا ، کدامین دوست
اما تو را می شناسم
در کنارت قدم زنان آمده ام
با اندک اندیشه سبز
به خرامان ریزش باران
خیره گشته ام
کاش کودک درونم
بازیگوش بود
تا با اولین رهگذر زندگی
به دنبال شادی نداشته ام می رفتم
تو می دانی چه می گویم
آشنای غریب داشتی ؟
در لابلای دفتر نقاشی ام
چهره تو را نقش زدم
با دیدن چشمانت
به اعماق دل ناشادم می نگرم
بیا با هم بخندیم
شاید فراموش شود
غصه نا رفیق داشتن
چه تلخ است همگان ناآشنا
دوستان سوار
مردمان پیاده
گله ای ندارم
با اولین رهگذر آشنا
به دیدنت خواهم آمد
حسین رسومی
نگاهم پاییز
تنم پاییز
و برفی که روی موهایم نشسته ریز ریز
خبر از پاییز
در بلوغ زمستانی سپید میدهد
خیابان ها
کافهها
و تک تک کوچهها
بوی زنی را میدهد
که هر پاییز
خودش را رها میکند
تا پیدا شود در کودکی اش
پاییز زنی ست که کودکانه
گاه و بی گاه هوای گریه دارد
میبارد وُ
میریزد وُ
دوباره از نو زاده میشود
-------------------------------
((عاطفه مختاری))
من بیابانم،تو ابری،آشناتر میشوی
لحظه ای بر من نباری بی وفا تر میشوی
هر که میپرسد چرا در خشکسالی مانده ای
با طبیعت هایمان از من جدا تر میشوی
از درونم جز خس و خاشک نمیروید ز من
از درونت باغ و بوستان،دلربا تر میشوی
من به تنهایی این مام وطن خو کرده ام
تو دعایت میکنند و خودستا تر میشوی
با مهاجر های راهت بی صدا تر میشوم
با قرمبش های فصلی خوش صدا تر میشوی
ما طبیعت هایمان از هم جدا باشد ولی
من بیابانم تو ابری،آشنا تر میشوی؟
محمد مهدی تاجیک سعیدی
میلههای استخوان یک قفس فرسوده است
سینهام عمری درونش از نفس، غم بوده است
مثل زندانی که همراهش تمام روز و شب
سالها، همپای من، این راه سخت پیموده است
چون اسیرم عمر طولانی درون کالبد
این چنین ظلمی زمان بر هیچکس ننموده است
سرنوشتم حال و احساس مرا زنجیر کرد
این چنین، بخت مرا چون خار و خس آلوده است
دیگر از آن میله های محکم عصر جوان
نیست و آزادیام یک حس نابخشوده است
آرزویی شد برایم حس آزادی چنان افسانهای
شد شبیه اشتیاق و چون هوس سرخورده است
استخوانهایی که پوکیده ز فرط خستگی
بند بند سینهام وا رفته، گویی مرده است
ادریس علی زاده
شروع عاشقی. .
اندکی ازچشمانش بود
تا امید را در دلش نشاند
مثل مادر و فرزند
مثل آه چاره ساز
در مقابل یک هدف چیزی گمشده یافت
یا خجالت زدگی و ترس
یک حس شادکامی
با دریایی از سردرگمی ها.
این بود بار اول عاشقی.
اولین شکست
و سر آغاز بی اعتماعی نوجوان.
علی محسنی پارسا
