-
در غروب دریا همیشه مردی تنهاست.
سهشنبه 3 تیرماه سال 1404 14:31
در غروب دریا همیشه مردی تنهاست... خشکیده تبسمی بر لب قاب عکسی در بغل در غروبی چرکین بر شن های طلایی ساحل همیشه مردی تنهاست... در بی نهایت دریا به تصویری مات چشم دوخته موج ها هم به احترام ساکتنند... پاهای لطیف پسرک در شن سر به زانو نمی دانست ، لیک چیزی از دلش کم بود چه معصومانه می پرسد : آن مادر است یا پری دریایی ؟...
-
ای دل صبور باش
سهشنبه 3 تیرماه سال 1404 14:31
ای دل صبور باش ومخور غم که عاقبت این شام صبح گردد و این شب سحر شود
-
نمی دانم چه کسی وطن را فروخت
سهشنبه 3 تیرماه سال 1404 14:29
نمی دانم چه کسی وطن را فروخت اما دیدم چه کسی بهای آن را پرداخت...
-
مرا
سهشنبه 3 تیرماه سال 1404 14:28
مرا شبیه گلدان شکسته خالی بیرون در گذاشته اند
-
پُشتِ_دریا...
سهشنبه 3 تیرماه سال 1404 14:26
پ ُشتِ_دریا... پشت دریا رفتم شهرشان خالی بود از گل و سوسن و یاس پشت هر پنجره ایی نقشِ عبسِ خاطره ایی پیدا بود و در آن حجم گرانمایه ی خاک نقش یک سایه ی خشک ، به زمین پیدا بود مردمان بی احساس قهرمانان خوابند دلشان از پسِ چینه ی کوتاه ده ام پیدا است فصل تردید خداشان به زمین نزدیک است و از این نزدیکی به خدا می خندند و به...
-
جسارت داشته باش و زندگی کن
سهشنبه 3 تیرماه سال 1404 14:21
جسارت داشته باش و زندگی کن اما جوری که خودت دوست داری نه جوری که دیگران از تو انتظار دارند! مهم نیست که تا مقصدت می رسی یا نه و مهم نیست که تمامِ آرزوهایت محقق می شوند یا نه مهم این است که حالِ دلت خوب باشد ! پس تا میتوانی شاد باش و از لحظه لحظه ی زندگی ات لذت ببر ... و خودت باش خودت حاکم و معیار و قاضیِ کارهای خودت...
-
خانه ی دوست کجاست؟سرآن تپه ی بالای بلند؟.....
دوشنبه 2 تیرماه سال 1404 12:12
خانه ی دوست کجاست؟سرآن تپه ی بالای بلند؟..... یاچندقدم مانده به ادراک زمین؟....... یادرآن کوچه باغ درخت گردو؟..... خانه ی دوست کجاست؟بعدازآن دشت پرازلاله وگل؟.... یاکناردرخت صنوبرپیر؟....بعدازآن استخری که کودکیم مانده درآن؟.....یاپشت آن سایه ی دیواربلند؟..... خانه ی دوست کجاست؟.... نکندهمان دیواریست که پیرمردهاتکیه...
-
دل از زخم نگاهت سوخت، اما باز شیدا شد
دوشنبه 2 تیرماه سال 1404 12:10
دل از زخم نگاهت سوخت، اما باز شیدا شد که عشقت شعلهور گشت و جهانم غرق رؤیا شد چه باکی از غم و زخم است، که در جانم تو جا داری؟ تو خورشیدی، که هر ظلمت به نورت صاف و پیدا شد به هر زخمت گلی رویید، به هر دردی امید آمد که عشق از جنس آتش بود و در قلبم هویدا شد تو آن شمع روشنگر، من آن پروانهی مستم که در گرداب چشم تو، جهانم...
-
سینه سرخ
دوشنبه 2 تیرماه سال 1404 12:10
سینه سرخ بر روی سنتور قدیمی بر جهید زخمه ی منقار را بر سیم نازک می کشید این خروش ساز از یک التهاب مزمن است یک بسامد فاصله تا شادی قلب من است نغمه ی پر شور از سنتور را بلبل شنید چه چهی هم وزن آن را آفرید یک ترانه ، یک تبسم ، بال زد پروانه ای پشتِ هم از پشتِ هم پروانه از هر لانه ای شوق رقص پرپرک ها نیشکر هوشیار شد شهد...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 2 تیرماه سال 1404 12:09
-
یک تکه از جانم، میان خون غلتان بود
دوشنبه 2 تیرماه سال 1404 12:07
یک تکه از جانم، میان خون غلتان بود چون همنشین لحظه هایش سخت نادان بود دیدم که جانم از بدن بیرون زده چون چشم چشم ولی اینبار چون دریای گریان بود می خواستم چشمم ببیند دشمنی را باز این بار دشمن جلوه ای از دوست داران بود فریاد هم آرام بود و سینه پر از درد بغضی فرو خورده ، به فرمان گریبان بود در گله ی کفتار ها ....مهمان شدی...
-
آرزویم بوده ؛ اوج اهتمام…
دوشنبه 2 تیرماه سال 1404 11:44
آرزویم بوده ؛ اوج اهتمام… میشدم با روح شیدا از قوام. عضو سربازان گمنام امام. تا میان تک تک اعضای عشق قلب زارم مینمود ارضای عشق آرزویم دیدن مولای عصر (عج) مهدی آل علی (ع) اولای نصر بی کمند آورده دشمن لای حصر میشدم آنجا فدایی بر امام (عج) می گرفتم حبل وی در اعتصام. آرزو کردن جوان را عیب نیست ماندهام تکلیف این پنجاه...
-
تو را جانم صدا کردم میان هر نفس بی تاب
دوشنبه 2 تیرماه سال 1404 11:43
تو را جانم صدا کردم میان هر نفس بی تاب تو بودی حس آرامم در این دنیای پر از خواب مگر دل بی تو میماند؟ مگر جانم شود شاداب؟ به غیر از تو نمیخواهم نه روز و شب نه مه و آفتاب حسن قاسمی کلاته نو
-
شده عاشق دل تنگم که ندارد نامی
دوشنبه 2 تیرماه سال 1404 11:42
شده عاشق دل تنگم که ندارد نامی غزلی گفتم و شیرین نشد از من کامی زده آتش به دلم موی سیاهی شب و روز به نگاهش شده ام مست و ندادم جامی تک و تنها به پی اش رفتم و پیدایش نیست که دگر صبر ندارم پس از این ناکامی چه کنم با غم عشقی که به دل دارم من؟ که رود شام سیاهم برسد فرجامی تن من سنگ صبوری شده بر این غم دل همه دم منتظرم تا...
-
چگونه شعر می شوی!
دوشنبه 2 تیرماه سال 1404 11:40
چگونه شعر می شوی! وقتی انگشتانم را لمس می کنی و جوهر از واژه های بیرنگم می چکد، چنان بی اراده کلماتم جاری می شوند که دچار خلسه یی عمیق در پناهِ تن می شوم. #مطهره احمدی
-
از روزنه ی الوهیت خود
دوشنبه 2 تیرماه سال 1404 11:40
از روزنه ی الوهیت خود بر من بتاب و از سرِ شفقّت نشانه ای ارزانی ام کن که در گستره ی مهربانی ات بال و پر بزنم بتاب و ببین که در انزوای حریمت تحصن کرده ام. #مطهره احمدی
-
شعر ناطق فخر و تاجی بر سر فرهنگ زد
یکشنبه 1 تیرماه سال 1404 11:42
شعر ناطق فخر و تاجی بر سر فرهنگ زد تیشه زد فرهاد شد، بر سینه ی هر سنگ زد شعر می داند ضرر دارد خَسُ خاشاک دل ریشه زد،گل دادساقش لرزه وآونگ زد شعر یک پیغام احساسی است به انسانها بر دورنگی خط کشد، سد بر ره نیرنگ زد عاشقی را عشق میآموزد و رفتارها گاه یک غمخوار، مرهم بر غم دلتنگ زد از جداییها شکایت با ،نیِ تنها کند جای...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 1 تیرماه سال 1404 11:40
-
از مرز اشک و لبخند
یکشنبه 1 تیرماه سال 1404 11:25
از مرز اشک و لبخند از پنجره ی ماتِ دلتنگی با بغچه ی سنگین صبر به آغوش بازِ خودت پناه می آورم که بی منت گوش شنوای دردهای تنی. #مطهره احمدی
-
گاهی دل من بریده از هر که هست
یکشنبه 1 تیرماه سال 1404 11:24
گاهی دل من بریده از هر که هست حتی ز دعای خسته، از عشق و مست اما وسطِ شکستنِ بیصدا دستی به دلم رسید و گفت: «منم!» حمید رضا نبی پور
-
حال خوب
یکشنبه 1 تیرماه سال 1404 11:23
-
دشمنم می نامی و با من مدارا می کنی
یکشنبه 1 تیرماه سال 1404 11:21
دشمنم می نامی و با من مدارا می کنی می کُشی هر دم مرا باز هم مداوا می کنی درس عشقم می دهی خود بی وفایی می کنی بنده ای هستی ولی، در دل خدایی می کنی می روم از خاطرت هر شب تمنا می کنی با خیالت خویش را تسکین و تقوا می کنی بر لبم لبخند و در قلبم تو غوغا می کنی می روی با دیگری، دل را تو رسوا می کنی زهر را چون شهد، جاری در...
-
هر وقت حضور تو غایب است
یکشنبه 1 تیرماه سال 1404 11:21
هر وقت حضور تو غایب است همه چیز عذابم می دهد باز شدن چشمانم در صبح و ندیدن طلوع چشمانت زل زدن به خالی یک فنجان و سرد شدن چایم خیره ماندن به در و از در نیامدن کسی شب شدن روز هایم و بیداری شب هایم رقص مرگ بر خواب هایم و ترس از آینه که تنهایی ام را فریاد می زند من از هجوم گریه به خاطراتت پناه می برم با تو حرف می زنم با...
-
درون سقفی از شبهای بارانی
یکشنبه 1 تیرماه سال 1404 11:20
درون سقفی از شبهای بارانی میسپاری آن نگاه منتظر را برایم راه میسازد وقتی خیره میماند نگاهت میان عطر یک صبح و به هنگامی که خوابی تو هنوز برایم شعر میسازد ترنمهای گرم آن نفسهایت دو چشمم بسته میماند به رویا میرسم هر شب برایم قصه میسازد خیال خام بوسه از لبان گرم و گیرایت از آن دیوار تنهایی نماند هیچ ردی از خشتی...
-
به ما داده بار گران غم چو کو ه بی مایه
یکشنبه 1 تیرماه سال 1404 11:19
به ما داده بار گران غم چو کو ه بی مایه که بر دوش می کشد چو ن بختک و سایه نمی داشت گر آهی طاقتش بر دوش نمی داد غصه ها که با او افتد همسایه عبدالمجید پرهیز کار
-
خطا کردن همان و غم دنیا همان
یکشنبه 1 تیرماه سال 1404 11:19
خطا کردن همان و غم دنیا همان ز آتش غم او سوختن با سوز هجران او ساختن ما خود به تیر رقیبان گرفتاریم غم یار در دل اما باز ایستاده ایم هاتف اگر می دانست «آن کمان ابرو کند چون میل تیر انداختن ناوک او را نشان میباید از جان ساختن تا کی داد مظلومان از او ستاندن بهمن فیرورقی
-
من خود به سر ندارم دیگر هوای سامان
شنبه 31 خردادماه سال 1404 11:07
من خود به سر ندارم دیگر هوای سامان گردون کجا به فکر سامان من بیفتد
-
از بادها خسته ام،
شنبه 31 خردادماه سال 1404 11:05
از بادها خسته ام، از دریا دلم گرفته است. همچون قایقی، که بر دست ِ آب مانده. نمی دانم کجای جهان، آرام خواهم گرفت.
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 31 خردادماه سال 1404 11:04
-
وقتی اولین شکوفه های بهاری رو میبینم
شنبه 31 خردادماه سال 1404 11:03
وقتی اولین شکوفه های بهاری رو میبینم و سر ذوق میام ، دلم میخواد یه نفر باشه که ذوقمو تو چشماش نقاشی کنه ، مثل من بخنده و دست نوازش رو سرِ شکوفه ها بکشه ، دوسشون داشته باشه و واسه بودنشون خدارو شکر کنه! اصلا من فکر میکنم ما آدما بیشتر از غصه هایِ گاه و بی گاه دوس داریم شادی ها و حس های خوبمونو با کسی درمیون بذاریم مثلا...