-
ما بر کنارههای خاموشی
جمعه 29 فروردینماه سال 1399 10:15
ما بر کنارههای خاموشی پژواک آن لبان پریشانیم که در هیاهو تنها میخواستند با هم نجوا کنند؛ و چون صداها از صفحهی شنیدن پاک شد آن نقطهی رها شده از لبها پر کشید...
-
تصدقِ چشم هات ،
پنجشنبه 28 فروردینماه سال 1399 10:23
تصدقِ چشم هات ، کمی بخنــــــــد این طور که می باری خورشیــــــــد هم ، می ماند از رفتن ...! . . . رضا کاظمی
-
آن قدر مرا با غم دوریت نیازار
پنجشنبه 28 فروردینماه سال 1399 10:10
آن قدر مرا با غم دوریت نیازار با پای دلم راه بیا قدری و بگذار ، این قصه سرانجام خوشی داشته باشد شاید که به آخر برسد این غمِ بسیار هر روز منم بی تــــــــو و من بی تــــــــو و لاغیر تکرار ... و تکرار ... و تکرار ... و تکرار ... من زنده به چشمان مسیحای تــــــو هستم من را به فراموشی این خاطره نسپار ای شعر ، چه می فهمی...
-
ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ ...
پنجشنبه 28 فروردینماه سال 1399 10:03
●ﺣﻮﺍ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺳﯿﺐ ﺭﺍ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﮐﺮﺩ ! ﻭ ﭼﺮﺍ ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺭﺩ ؟؟ ●ﺳﺎﺩﻩ ﻧﺒﻮﺩ ... ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ ... ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ! ﺍﻣﺎ میدانم ... ●ﺣﻮﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺑﻮﺩ ... ﺑﺎﺍﺭﺯﺵ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺑﻬﺸﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﻣﻔﺖ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ....
-
مدتی باران و تاریکی را گوش کردم .
چهارشنبه 27 فروردینماه سال 1399 10:52
مدتی باران و تاریکی را گوش کردم . چه لذتی دارد از فردای نیامده نترسیدن ، گوش به باران دادن ، چای درست کردن ، پادشاه وقت خود بودن .. .
-
هرکس به شیوه خود به خدا نزدیک می شود ؛
چهارشنبه 27 فروردینماه سال 1399 10:39
هرکس به شیوه خود به خدا نزدیک می شود ؛ یکی بایقین ، دیگری با انکار وسومی با تردید...
-
بیشتر لبخند بزن
چهارشنبه 27 فروردینماه سال 1399 10:37
بیشتر لبخند بزن راه دوری نمی رود همین جا کنج دلم می نشیند یاور فلاحی
-
تو چترت را در قطار فراموش کردی.
چهارشنبه 27 فروردینماه سال 1399 10:10
تو چترت را در قطار فراموش کردی. پس،به من فکر می کردی؟ گیسویت خیس بود. شانه اش کردم و شانه را زیر شعر جای دادم...
-
اگر زنی در کار نباشد ،
سهشنبه 26 فروردینماه سال 1399 10:14
اگر زنی در کار نباشد ، عشقی هم در کار نیست ! شکسپیر و حافظ و رومئو و ژولیت و شیرین و فرهاد، وِل معطّلاند ! اگه روزی زنها بخواهند از این جا بروند، تقریباً همهی ادبیات و سینما و هنرِ دنیا را باید با خودشان ببرند ...
-
مثل باران بهاری
سهشنبه 26 فروردینماه سال 1399 10:08
-
بهار آمد، نبود امّا حیاتی
سهشنبه 26 فروردینماه سال 1399 09:59
بهار آمد، نبود امّا حیاتی درین ویرانسرای محنتآور بهار آمد، دریغا از نشاطی که شمع افروزد و بگشایدش در...
-
یک چراغ خاموش است ، یک چراغ روشن نیست
دوشنبه 25 فروردینماه سال 1399 10:28
یک چراغ خاموش است ، یک چراغ روشن نیست کوچهای که تاریک است جای شعر گفتن نیست هر دو پوچ میمانیم ، هر دو پوچ میمیریم من که عاشق او بود ، او که عاشق من نیست مثل اشتباهی محض ، در تضاد با خویشیم آدم آهنی هستیم ،جنسمان از آهن نیست مرد مثل دخترها ، گریه میکند آرام زن اگرچه بغض آلود فرض میکند " زن " نیست بی...
-
فردوسی، ده صفت در انسان را با عنوان ده دیو بر میشمرد:
دوشنبه 25 فروردینماه سال 1399 10:26
فردوسی، ده صفت در انسان را با عنوان ده دیو بر میشمرد: آز، نیاز، رشک، ننگ، کین، خشم، سخنچینی، دورویی، ناپاک دینی(بیدانشی) و ناسپاسی. وقتی روان انسان در دست اینان باشد، روشنی و فروغ میمیرد و انسان در ظلمات گم میشود!
-
میدانی ریچارد، گاهی فکر میکنم انسانهای خوب و بد وجود ندارند .
دوشنبه 25 فروردینماه سال 1399 10:08
جوانا : میدانی ریچارد، گاهی فکر میکنم انسانهای خوب و بد وجود ندارند . فقط لحظاتی وجود دارد که طی آن ما خوب یا بد هستیم ، مثلا تو در من این احساس را به وجود می آوری که آدم خوبی هستم .
-
برای دل بستن
یکشنبه 24 فروردینماه سال 1399 10:17
برای دل بستن باید دلت را به دلش گره بزنی یکی زیر، یکی رو … مادر بزرگم میگفت : قالی دستباف مرگ ندارد
-
دل در پی عشق دلبرانست هنوز
یکشنبه 24 فروردینماه سال 1399 10:05
دل در پی عشق دلبرانست هنوز وز عمر گذشته در گمانست هنوز گفتیم که ما و او بهم پیر شویم ما پیر شدیم و او جوانست هنوز
-
گیرم که وصال دوست در خواهم یافت
یکشنبه 24 فروردینماه سال 1399 10:02
گیرم که وصال دوست در خواهم یافت این عمر گذشته را کجا دریابم...
-
و عمر شیشه عطر است، پس نمی ماند
یکشنبه 24 فروردینماه سال 1399 09:59
و عمر شیشه عطر است، پس نمی ماند پرنده تا به ابد در قفس نمی ماند مگو که خاطرت از حرف من مکدر شد که روی آینه جای نفس نمی ماند طلای اصل و بدل آنچنان یکی شده اند که عشق جز به هوای هوس نمی ماند مرا چه دوست چه دشمن ز دست او برهان که این طبیب به فریاد رس نمی ماند من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم قطار منتظر هیچ کس نمی ماند
-
و من ای کاش می توانستم
شنبه 23 فروردینماه سال 1399 10:57
و من ای کاش می توانستم این دل خسته و غمگین را دور از چشم همگان انگار که برای من نیست کنار خیابانی رها کنم ادیب جان سور
-
چه راه دشواری است
شنبه 23 فروردینماه سال 1399 10:52
چه راه دشواری است گذر از شب ، از روز گذر از خیر ، از شر از نیک و بد گذر از سکوت از هیاهو از نفرت از خشم از عشق از عشق عباس کیارستمی
-
فقط یک شادی در زندگی وجود دارد.
شنبه 23 فروردینماه سال 1399 10:43
فقط یک شادی در زندگی وجود دارد. "دوست داشتن و دوست داشته شدن. .."
-
ترسِ نبودنت
شنبه 23 فروردینماه سال 1399 10:42
می بینی ترسِ نبودنت چه به روزم آورده است؟ و وحشت گم کردن دستی گرم چگونه تا مغز استخوانم نفوذ کرده است ؟ دیگر چگونه بگویم چقدر دلتنگ توأم؟ وقتی دندان هایم از ترس یا سرما – چه فرق می کند اصلاً ؟ – واژه هایم را تکه تکه می کنند و ناچارم بریده بریده د و س ت ت د ا ش ت ه ب ا ش م. … "لیلا کردبچه"
-
دیگر سیر و سرکه نمی جوشد
شنبه 23 فروردینماه سال 1399 10:37
دیگر سیر و سرکه نمی جوشد در دلم وقتی تو در روزهای سخت ذکر أَمَّنْ یُجیبم می شوی مرتضی سنجری
-
دنیا دقیقا شما را همانطوری میبیند
شنبه 23 فروردینماه سال 1399 10:36
دنیا دقیقا شما را همانطوری میبیند که خودتان می بینید... اگر خودتان را کوچک ببینید شک نکنید او هم شما را کوچک خواهد دید... اما اگر خودتان را قوی و محکم ببینید جهان هم شما را قوی و محکم میبیند پس به خودت بگو : من سرشار از قدرت و انرژی مثبتم من قهرمان زندگی خودم هستم من مهربان و صبورم ... الهی شکر خودتون رو قدرتمند...
-
از پیراهنت دستمالی می خواهم
شنبه 23 فروردینماه سال 1399 10:30
از پیراهنت دستمالی می خواهم که زخم عمیقم را ببندم و از دهانت بوسه ای که جهانم را تازه کنم. حسین منزوی
-
یه وقتایی باید بی خودی شادبود
شنبه 23 فروردینماه سال 1399 10:12
یه وقتایی باید بی خودی شادبود یه وقتایی بایدهرجورشده از ته دل خندید یه وقتایی بایددیوونه بازی درآورد فقط واسه اینکه حال واقعیت رو گرفت
-
هر روز از خودت بپرس
شنبه 23 فروردینماه سال 1399 10:12
هر روز از خودت بپرس هر کسی هر جای جهان خوبی کند نبض زمین بهتر می زند خون در رگ های خاک بیشتر می رود و چیزی به زندگی اضافه می گردد و هر کسی هر جای جهان بدی کند تکه ای از جان جهان کنده می شود گوشه ای از تن زمین زخمی می شود چیزی از زندگی کم می شود هر روز از خودت بپرس امروز بر زندگی افزودم یا از آن کاستم؟ نپرس امروز خوب...
-
بعضی تنهایی درمان ندارد
شنبه 23 فروردینماه سال 1399 10:06
-
انتظارفرج
جمعه 22 فروردینماه سال 1399 10:45
-
این روزها دنیای من غرق پریشانیست
جمعه 22 فروردینماه سال 1399 10:42
این روزها دنیای من غرق پریشانیست سردرگمم، این بیتها هم گیج و هذیانیست هفت آسمان ابرم تمام سال، هر لحظه... حال دلم انگار از روز ازل گریهست، بارانیست کفر است اما از خدا تنهاترم گاهی... من تکیه گاهم سالها دیوار سیمانیست مرداب بودم، با سکونم کرده بودم خو... این روزها اما دلم دریاست، طوفانیست آن بره ی آرام کوچیده ست...