-
هر توقعى ،
جمعه 2 خردادماه سال 1399 10:29
هر توقعى ، حتى توقع آرامش بى قرارى مى آورد ! [اشو]
-
لاشهای بر قنارهی بلند من وُ
جمعه 2 خردادماه سال 1399 10:17
لاشهای بر قنارهی بلند من وُ آراسته با خوشههای ترخان وُ دسته گلهای جور؛ پس نام کوچکم را سر کشم وُ به فکر باشم کی پرندهی طاغیِ مرا آب میدهد...
-
هر ابلهی می تواند با بحران زندگی کند،
پنجشنبه 1 خردادماه سال 1399 10:48
هر ابلهی می تواند با بحران زندگی کند، این زندگی روزمره است ، که تو را نابود می کند.
-
کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی.
پنجشنبه 1 خردادماه سال 1399 10:39
روباه گفت: کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش تر احساس شادی و خوش بختی می کنم . ساعت چهار که شد دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را می فهمم! امّا اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم...
-
من از هیچ مکتبی پیروی نمی کنم
پنجشنبه 1 خردادماه سال 1399 10:35
من از هیچ مکتبی پیروی نمی کنم از هیچ استادی چاپلوسی نمی کنم دیوانه ای هستم که ، قایقم را خودم هدایت می کنم ...
-
آنچنان عاشقت شدم
پنجشنبه 1 خردادماه سال 1399 10:33
آنچنان عاشقت شدم که آرزو داشتم کسی این گونه عاشقم شود ...
-
عشق در هر طرحِ نوییست
پنجشنبه 1 خردادماه سال 1399 10:32
عشق در هر طرحِ نوییست که در میاندازیم همچون پلها و کلمات عشق در هر آن چیزیست که بالا میبریم همچون صدای خنده و پرچمها و در هر چیزی که برای رسیدن به عشقِ راستین با آن میجنگیم همچون شب و پوچی عشق در هر چیزیست که افراشته میکنیم همچون برجها و سوگندها در هر چیزی که گردآوری میکنیم و میکاریم همچون کودکان و آینده و...
-
تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است
چهارشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1399 10:57
تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است یک منزل از آن بادیه عشق مجاز است در عشق اگر بادیه ای چند کنی طی بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است وحشی بافقی
-
همه ى ما ناقلِ یک بیمارى هستیم...
چهارشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1399 10:56
همه ى ما ناقلِ یک بیمارى هستیم... "توهم" توهمی که به آدمها میدهیم تا فکر کنند بعدِ رفتنشان، زندگیمان هم تمام میشود! علی قاضی نظام
-
سایه ات مدت هاست
چهارشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1399 10:55
سایه ات مدت هاست برذهنم نقش می بندد بعد رفتنت سایه ات ماندگار شد شاید هنوز افتاب هست . شکوه رنجبر
-
# نیایش_صبحگاهی :
چهارشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1399 10:54
# نیایش_صبحگاهی : پروردگارا یاری ام کن تا موهبت شکوهمند زیستن را که به من عطا کرده ای ، با اراده ی بی ثبات و رنجش های بی دلیل و پوچی نگرش به گذشته های بر باد رفته ، هدر ندهم..... یاری ام کن هر ثانیه از طلای زندگانی را به راستی زندگی کنم... یاری ام کن... آمین
-
انتظار دوری ات ، آخر مرا دیوانه کرد...
چهارشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1399 10:53
انتظار دوری ات ، آخر مرا دیوانه کرد... موج موهای تو این حال مرا آشفته کرد... آه... تا کی میتوان از دوریت هی شِکوه کرد... خیره بر عکس تو شد،با عکس تو هی گریه کرد... در خیالم میشود با تو نشست و خنده کرد... چای نوشید ؛ درد دل ، گاه ناله کرد... میشود با عکس تو ای نازنین ؛ تنها چه کرد... آن سیه موی تو را ، ای کاش ؛ میشد...
-
خرده نگیر
چهارشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1399 10:52
خرده نگیر بی خیال همه چیز خیال تو ، در من رویا می بافد تلنگری بزن دلم تنگ است جان دلم تنها در خوابم قدم نزن مهناز چالاکی
-
پنجره همیشه یک واسطه بوده
سهشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1399 11:13
پنجره همیشه یک واسطه بوده واسطه برای به قولِ آنها نگاه کردن به کوچهی خوشبخت واسطه برای دریافتِ نور واسطه برای از باران لذت بردن و خیس نشدن واسطه برای از هیاهوی تصادفات و دعواها دور نماندن و درگیر نشدن پنجره همیشه یک واسطه بوده برای دید زدن و دیده نشدن! نمیدانم چرا در عصری که دور دورِ از بین بردنِ واسطههاست، اینقدر...
-
عبور ما
سهشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1399 11:09
-
مردان بسیاری را دیده ام
سهشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1399 11:06
مردان بسیاری را دیده ام که به ضرب بوسه از پای در آمده اند..... وهنوز هم رژهای سرخ سلاح گرم محسوب نمی شوند! هانی محمدی
-
باران میشوم و درخود میبارم
سهشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1399 11:03
باران میشوم و درخود میبارم خورشید میشوم و درخود میتابم سبزه میشوم و درخود میرویم باد میشوم و ودر خود میوزم خاک میشوم و درخود فرومیروم شب میشوم وبرخود سایه میفکنم عشق میشوم ودرخود، بر تنهایی خودمیگریم __شمس لنگرودی__
-
شکرگزار داشته هایمان باشیم..
سهشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1399 10:58
جهان، به کسانی که برای کوچکترین داشته ها شاکرند و بر نداشته ها کمتر غر میزنند، بیشتر می بخشد. آنها نعمات بیشتری را از هستی جذب میکنند. شکرگزار داشته هایمان باشیم..
-
میان خواستن چیزی و آماده دریافت آن
سهشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1399 10:55
میان خواستن چیزی و آماده دریافت آن بودن تفاوت ب زرگی وجود دارد، اکثر افراد برای رسیدن به آنچه میخواهند آماده نیستند... ناپلئون هیل
-
به دوست داشتنت متهمم.
دوشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1399 10:23
به دوست داشتنت متهمم. به این جرم افتخار می کنم و به فراموش نکردنت...! و آرزویم این است که مجازاتم حبسِ ابد در گردشِ خونِ تو باشد! غاده السمان
-
هنگامی که تو را به یاد میآورم
دوشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1399 10:07
هنگامی که تو را به یاد میآورم و از تو مینویسم قلم در دستم شاخه گلی سرخ میشود... غاده السمان
-
تو هر چقدر می خواهی طوفانی باش !
دوشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1399 10:05
تو هر چقدر می خواهی طوفانی باش ! من برای وصلِ رُخت موج ها را می شکنم ... کمال_معروف
-
سکانس زندگی
دوشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1399 10:04
در حقیقت آدمی در یک سکانس از زندگی اش گیر میکند و بعد دیگر مهم نیست که تا کجا پیش می رود! تا هر جایی که برود تا هر جایی ... باز هم با یک چشم برهم زدن برمیگردد به همان سکانس ، همان سال همان روز همان ساعت همان لحظه... و پیر شدن انسان از همین لحظه شروع می شود ...! پویان اوحدی
-
ای عزیز شعرهایم با تو هستم گوش کن
یکشنبه 28 اردیبهشتماه سال 1399 11:11
ای عزیز شعرهایم با تو هستم گوش کن مانده ام تنها بیا این شعله را خاموش کن آتش دلتنگی ات بی خانمانم کرده است روح سرگردان من را لحظه ای آغوش کن من به تو زل میزدم با شوق میخواندی مرا باز هم با برق چشمانت مرا مدهوش کن رفتنت خیری ندارد ما به هم وابسته ایم این شراب زندگی را با نگاهم نوش کن من برایت گُل گُلی پیراهنی تن میکنم...
-
- دلتنگی ، فصل نمی شناسد
یکشنبه 28 اردیبهشتماه سال 1399 11:09
- دلتنگی ، فصل نمی شناسد حتی اگر ، بانویِ اُردیبهشت هم باشی سهمت از بهار ، انتظار سبزی است در کوچه هایِ عطرِ یاس و قطره هایِ بارانی که شبیه توست! #بهار_ذوالفقاری
-
حقیقت این بود؛
یکشنبه 28 اردیبهشتماه سال 1399 11:08
حقیقت این بود؛ هر آنقدر که توانستیم کسی را خوشحال کردیم به همان اندازه هم تنها ماندیم... +جمال ثریا
-
لباس عاریتی باد
یکشنبه 28 اردیبهشتماه سال 1399 11:06
سالهاست لباس عاریتی باد برقامتم خانه بسته ولی هنوز هم نشانی ام همان است.... یک عاشق همیشگی ازاهالی سرزمین تو.... صحرادرویشی
-
مثل دری که بر پاشنهء فراموشی میچرخد
شنبه 27 اردیبهشتماه سال 1399 10:53
مثل دری که بر پاشنهء فراموشی میچرخد بهآرامی از نظر محو شد زنی که دوستش داشتم و بارها میان نوازشهای من همچون گوزنی مکانیکی به خواب رفته بود و من در سکوت فلزی رٶیاهایش درد کشیده بودم. ریچارد براتیگان
-
موزهء بیگناهی
شنبه 27 اردیبهشتماه سال 1399 10:51
بالاخره یکوقت ابرهای تیره از ذهن مهگرفتهمان کنار میرود و قادر به دیدن واقعیاتی میشویم که میدانیم دیگران مدتهاست فهمیدهاند. اورهان پاموک موزهء بیگناهی
-
بد نبود ای دوست گاهی هم تو دل میباختی
شنبه 27 اردیبهشتماه سال 1399 10:33
بد نبود ای دوست گاهی هم تو دل میباختی ما برای با تو بودن عمر خود را باختیم... فاضل نظری