-
وقت آن کس خوش،که چون برق از گریبانِ وجود
چهارشنبه 7 خردادماه سال 1399 11:20
وقت آن کس خوش،که چون برق از گریبانِ وجود سر برون آورد و بر وضع جهان خندید و رفت
-
من ندانم زِ نگاهِ تو چـه خوانـدم اما
چهارشنبه 7 خردادماه سال 1399 11:17
من ندانم زِ نگاهِ تو چـه خوانـدم اما دانم این چشم همان قاتلِ دلخواهِ من است...
-
چشم از پنجره بردار
چهارشنبه 7 خردادماه سال 1399 11:16
چشم از پنجره بردار منجی در آینه است.
-
نه هرگز مردِ ششصد سالهای در جهان بود
چهارشنبه 7 خردادماه سال 1399 11:10
نه هرگز مردِ ششصد سالهای در جهان بود و نه رویینتنی و نه سیمرغی، تا کسی را یاری کند. اما آرزوی عمرِ دراز و بیمرگی همیشه بوده است. و در بیچارگی امیدِ یاری از غیب هرگز انسان را رها نکرده است.
-
شاید پریشانىِ شب هایمان
سهشنبه 6 خردادماه سال 1399 10:40
شاید پریشانىِ شب هایمان بدهکارى به آدمهایى باشد که صمیمانه به ما دل دادند و ما چه بى رحمانه مى خواستیم ولى گفتیم نه ... #فرید_صارمى
-
بحث
سهشنبه 6 خردادماه سال 1399 10:33
هرچقدر هم ساختگى براى یکبار هم که شده بحثى بینِ خودتان راه بیاندازید... آدمها نیمى از خودِ واقعىِ شان را لابلاىِ دعواها نشان میدهند! #علی_قاضی_نظام
-
من به خوبیها نگاه کردم
سهشنبه 6 خردادماه سال 1399 10:08
من به خوبیها نگاه کردم چرا که تو خوبی و این همهی اقرارهاست، بزرگترین اقرارهاست. تو لبخند زدی و من برخاستم...
-
با بال شوق ذره به خورشید می رسد
سهشنبه 6 خردادماه سال 1399 10:06
با بال شوق ذره به خورشید می رسد پرواز دل به سوی خدا می برد مرا.... |رهی معیری|
-
در جهانی که وفا نیست
سهشنبه 6 خردادماه سال 1399 10:04
در جهانی که وفا نیست به دل های بشر بی نیاز از همه باشی به خدا میارزد
-
این که دلتنگ توام اقرار میخواهد مگر؟
دوشنبه 5 خردادماه سال 1399 11:01
این که دلتنگ توام اقرار میخواهد مگر؟ این که از من دلخوری انکار میخواهد مگر؟ وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش دل بریدن وعدهی دیدار میخواهد مگر؟ عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق میشویم اشتباه ناگهان تکرار میخواهد مگر؟ من چرا رسوا شوم، یک شهر مشتاق تواند لشکر عشاق، پرچمدار میخواهد مگر؟ با زبان بیزبانی بارها...
-
ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی
دوشنبه 5 خردادماه سال 1399 10:56
ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی ردپایی تازه از پشت صنوبرها گذشت ... چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی ای نسیم بیقرار روزهای عاشقی هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی سایه یِ زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی باد پیراهن کشید از دست گلها...
-
تو را دزد دیدم
دوشنبه 5 خردادماه سال 1399 10:47
-
افتـــاده به حوض دلـــم آن ماهـــیِ عشـــقت
دوشنبه 5 خردادماه سال 1399 10:42
افتـــاده به حوض دلـــم آن ماهـــیِ عشـــقت فیـــــروزه ای و ســـرخ چـــه ترکیـــب قشــــنگی ....
-
بوی دلتنگی پاییز وزیده ست
دوشنبه 5 خردادماه سال 1399 10:39
بوی دلتنگی پاییز وزیده ست ولی ، اولین موسم این فصل مگر "مهر" نبود ؟ ... مجتبی قندالی
-
ﺩﻭﺗﺎ ﺩﺳﺘﺎﺷﻮ ﻣﺸﺖ ﮐﺮﺩ ﺟﻠﻮﻡ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
دوشنبه 5 خردادماه سال 1399 10:34
ﺩﻭﺗﺎ ﺩﺳﺘﺎﺷﻮ ﻣﺸﺖ ﮐﺮﺩ ﺟﻠﻮﻡ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﻪ ﺑﮕﯽ گل ﮐﺪﻭﻣﻪ ﻣﯿﻤﻮﻧﻢ ...!!! ﭼﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺳﺨﺘﯽ ﺑﻮﺩ ... ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩﻣﻮ ﻓﺮﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ... ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﺍﺩﻧﺶ ﻣﺤﮑﻢ ﺯﺩﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺳﺖ ﭼﭙﺶ !!! ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﮔﻠﻪ ...!!! ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ...گل بود،،،،، ﺍﺷﮑﺎﻡ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪ ﺭﻭﯼ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﻡ ... ﺣﻮﺍﺳﺶ ﻧﺒﻮﺩ،ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺍﺷﮑﺎﻣﻮ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ... ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ...
-
غرض رفتن است نه رسیدن.
دوشنبه 5 خردادماه سال 1399 10:07
غرض رفتن است نه رسیدن. زندگی کلاف سردرگمی است، به هیچ جا راه نمی برد، اما نباید ایستاد. با این که می دانیم نخواهیم رسید، نباید ایستاد...
-
من از هرچه تنها بخواهد بهمن چیزی بیاموزد-
یکشنبه 4 خردادماه سال 1399 10:00
من از هرچه تنها بخواهد بهمن چیزی بیاموزد- بیآنکه بر شادمندیام بیفزاید یا مرا نشاط تازهای بخشد-نفرت دارم. یوهان ولفگانگ گوته
-
عیدتون مبارک
یکشنبه 4 خردادماه سال 1399 09:59
-
این زیبایی نیست که آفریننده ی عشق است،
یکشنبه 4 خردادماه سال 1399 09:55
این زیبایی نیست که آفریننده ی عشق است، بلکه عشق است که آفریننده ی زیبایی است. لئو تولستوی
-
اندوه و نشاط همواره دوشادوش هم سفر می کنند
یکشنبه 4 خردادماه سال 1399 09:50
اندوه و نشاط همواره دوشادوش هم سفر می کنند و در آن هنگام که یکی بر سفره ی شما نشسته است دیگری در رختخوابتان آرمیده باشد. شما پیوسته چون ترازویی بی تکلیف در میانه ی اندوه و نشاط هستید. "جبران خلیل جبران - شاعر و فیلسوف"
-
تقریبا همهٔ ما
یکشنبه 4 خردادماه سال 1399 09:46
تقریبا همهٔ ما توسط ذهن هایمان ربوده شده ایم.
-
این زندگی بیمارستانی است که در آن هر بیماریْ
یکشنبه 4 خردادماه سال 1399 09:45
این زندگی بیمارستانی است که در آن هر بیماریْ اسیرِ آرزوی عوض کردن تختهاست. این یکی میخواهد روبهرویِ بخاری رنج بکشد، و آن یکی گمان میبرد سلامتیاش را کنارِ پنجره باز مییابد. همیشه به نظرم میرسد هرجایی که نیستم همان جا احساسِ راحتی خواهم کرد، و این پرسشِ جابجاشدن همانی است که بیوقفه با جانم درمیان مینهم.
-
چـہ گویمت ؟ کـہ تو خود با خبر ز حال منے
شنبه 3 خردادماه سال 1399 11:04
چـہ گویمت ؟ کـہ تو خود با خبر ز حال منے چو جان، نهان شدہ در جسم پر ملال منے چنین کـہ مے گذرے تلخ بر من، از سر قهر گمان برم کـہ غم انگیز ماہ وسال منے خموش و گوشـہ نشینم، مگر نگاہ توام لطیف و دور گریزی، مگر خیال منے ز چند و چون شب دوریت چـہ مے پرسم سیاہ چشمے و خود پاسخ سوال منے چو آرزو بـہ دلم خفتـہ اے همیشـہ و حیف کـہ...
-
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
شنبه 3 خردادماه سال 1399 11:03
من به خط و خبری از تو قناعت کردم قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست...
-
پوکه گلوله روی زمین افتاد...ته سیگار هم.
شنبه 3 خردادماه سال 1399 10:58
پوکه گلوله روی زمین افتاد...ته سیگار هم. دود از دهانه ی اسلحه خارج شد...از دهان مرد هم. زمین افتادم. مرد یک قدم جلو امد. نور توی صورتش افتاد...شناختمش...تنهایی ام بود. ... نگاهش کردم. نگاهم کرد. هر دو خندیدیم. چقدر بزرگ شده بود.
-
چکش واقعیت
شنبه 3 خردادماه سال 1399 10:53
آنان که گاهی به نعل میزنند و گاهی هـــم به میخ ، سرانجام چکش واقعیت روی انگشتشان می خورد !!
-
الا ای همنشین دل
شنبه 3 خردادماه سال 1399 10:47
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم...
-
شیخ رجبعلی خیاط:
جمعه 2 خردادماه سال 1399 10:44
شیخ رجبعلی خیاط: در ایام جوانی دختری رعنا و زیبا از بستگان دلباخته من شد و سرانجام در خانه ای خلوت، مرا به دام انداخت، با خود گفتم: رجبعلی! خدا می تواند تو را خیلی امتحان کند، بیا یک بار تو خدا را امتحان کن! و از این حرام آماده و لذت بخش به خاطر خدا صرف نظر کن. سپس به خداوند عرضه داشتم: "خدایا! من این گناه را...
-
گاهی حرف ها وزن دارند
جمعه 2 خردادماه سال 1399 10:39
-
مولای من ، یا صاحب الزمان ...❤
جمعه 2 خردادماه سال 1399 10:37
مولای من ، یا صاحب الزمان ...❤ فقط کلام تو چون آیه قاب خواهد شد دعا اگر تو کنی مستجاب خواهد شد کویر اگر تو بخندی شکوفه خواهد داد و بی نگاه تو دریا سراب خواهد شد حدیث این که به یک گل بهار می روید خزان اگر تو بخندی مجاب خواهد شد کسی که بی خبر از آستانه دریاست از آستانه چشمت جواب خواهد شد بنای پایه هر خانه ای مقوایی ست...