-
در ما نمانده زان همه شادی نشانهایی
شنبه 17 خردادماه سال 1399 10:28
-
آینده نگرانمان میکند ،
جمعه 16 خردادماه سال 1399 10:57
آینده نگرانمان میکند ، گذشته ما را رها نمیکند و به همین خاطر، سر از حال در نمیآوریم ...
-
زنان بسیار دورند
جمعه 16 خردادماه سال 1399 10:40
زنان بسیار دورند ملافههایشان بوی "شب به خیر" میدهد آنان نان را به روی میز میگذارند که حس نکنیم غایبند بعد در مییابیم که آن غفلت ما بود از روی صندلی بر میخیزیم و میگوییم: "تو امروز سخت کار کردی" یا "فراموشش کن، من فانوس را روشن میکنم." وقتی که کبریت میزنیم. پشتش تپهای تلخ و غمناک...
-
"رنجی که تنها ست"
جمعه 16 خردادماه سال 1399 10:36
تنها رنج اینچنین تنهای تنها در تک تکِ این تَنها تکثیر میشود چون بازتابِ مُسریِ آینه در آینه تا تصور انتها بازتاب من در من بازتاب تو در من بازتاب ما در من تعبیرِ عریانِ گُستردن بر دوش میکشم تنها تن را رنج را که میکِشاندم به سوی نماندن تا درگاهِ گشودهی رفتن در خلوتی صبور به تصویر خود در آینه میاندیشم به تصویر...
-
زمان؛ آدمها را دگرگون می کند
جمعه 16 خردادماه سال 1399 10:35
مارسل پروست : زمان؛ آدمها را دگرگون می کند اما تصویری را که از آنها داریم؛ ثابت نگه میدارد.... هیچ چیزی دردناک تر از این تضاد میان دگرگونی آدمها و ثبات خاطره نیست .
-
در اولِ عشق و جنون، آهم ز گردون بگذرد
جمعه 16 خردادماه سال 1399 10:27
در اولِ عشق و جنون، آهم ز گردون بگذرد آغازِ کارم این چنین، انجامِ آن چون بگذرد لیلی که شد مجنون ازو، دور از خرد صد مرحله کو تا ز عشق رویِ تو، صد ره ز مجنون بگذرد وحشی_بافقی
-
کاش با تو نسبتی داشتم
جمعه 16 خردادماه سال 1399 10:26
سیدطه صداقت : کاش با تو نسبتی داشتم مثل بهار که با شکوفه پرتقال، بوی خاک که با قطره های باران یا اندوه که با سکوتِ ماه... کاش با تو نسبتی داشتم.
-
اگر تو موسیقی بودی؛
پنجشنبه 15 خردادماه سال 1399 11:23
اگر تو موسیقی بودی؛ بیوقفه به تو گوش می سپردم و اندوهم به شادی بدل میشد... : آنا آخماتووا
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 15 خردادماه سال 1399 11:23
من از پشت پنجره خیابانی را میبینم که تو در آن نیستی و از خیابان چشمهای منتظری را که پشت پنجره ی خانه ای جا مانده اند.... مصطفی_زمانی
-
کیستم یه تکه تنهایی
پنجشنبه 15 خردادماه سال 1399 11:21
کیستم؟ یک تکه تنهایی... مهدی اخوان ثالث
-
فکر کنم دیوانه شده ام!
پنجشنبه 15 خردادماه سال 1399 11:14
فکر کنم دیوانه شده ام! پرنده ها از گوشه اتاقم به گوشه ی دیگر کوچ می کنند آفتاب از جیب پیراهنم بالا می آید و ماه در کنج قالی فرو می رود.. ابرها می آیند در لیوان خالی روی میز می بارند و می روند دلتنگ توام ..
-
در من زنی تنها زندگی میکند
پنجشنبه 15 خردادماه سال 1399 11:10
در من زنی تنها زندگی میکند که هر شب, دیوانه وار به سوگِ خاطراتش مینشیند, زنی که هر دقیقه یِ شبهایَش, عشق را در خودش به بی رحمانه ترین شکلِ ممکن خفه میکند, و هر روزش را فاتحانه, از خواب برمیخیزد میشود و میشود همان زنِ قویِ دیروزش....
-
چه می شود اگر زندگی زندگی باشد
پنجشنبه 15 خردادماه سال 1399 11:09
چه می شود اگر زندگی زندگی باشد ما آسان باشیم آسمان ، وسیع آوازها ،عجیب اصلا نگران نگفتن نباشیم.. سیدعلی_صالحی
-
اگر به گذشته فکر کنم....
پنجشنبه 15 خردادماه سال 1399 11:04
اگر به گذشته فکر کنم.... از حسرت ویران می شوم... و اگر به آینده چشم بدوزم... از انتظار دیوانه! تنها راه کنار آمدن با دوریِ تو... بودن در زمان حال است... چون "تو".... در تمام لحظه های اکنونِ من ... حضور داری... در ابدیت ِ من...
-
خورشید مرده بود؛
پنجشنبه 15 خردادماه سال 1399 11:01
خورشید مرده بود؛ و هیچکس نمیدانست که نام آن کبوتر غمگین کز قلبها گریخته، ایمان است.. فروغ_فرخزاد
-
به چشم هایم که ...
چهارشنبه 14 خردادماه سال 1399 10:45
به چشم هایم که ... چشم می دوخت... نفسم می بُرید... بعدها فهمیدم... عشق خودش می بُرد و می دوزد... گوشش هم به هیچ چیز و هیچ کس بدهکار نیست... سوسن_درفش
-
نه شیخ می دهم توبه و نه پیر مغان می
چهارشنبه 14 خردادماه سال 1399 10:36
نه شیخ می دهم توبه و نه پیر مغان می ز پس که توبه نمودم ، ز پس که توبه شکستم یغمای جندقی
-
می دونی موزیک چیه؟
چهارشنبه 14 خردادماه سال 1399 10:18
می دونی موزیک چیه؟ یادآوری کوچک خدا که چیزی دیگه به غیر از ما در این جهان وجود داره ... یک اتصال موزون بین تمام موجودات زندست. در همه جا... حتی ستاره ها...
-
تنهایی من به سرش میزند،
چهارشنبه 14 خردادماه سال 1399 10:16
تنهایی من به سرش میزند، تا با تنهاییِ تو به صحبت بنشیند...
-
اختیاری ندارم...
چهارشنبه 14 خردادماه سال 1399 10:10
اختیاری ندارم... تو آفتابی... آفتاب... آفتاب... و قلب من... آه… قلبِ من آفتابگردانی دیوانه… عدنان_الصانع
-
"نِگرانی" ندارد که ...!
چهارشنبه 14 خردادماه سال 1399 10:09
"نِگرانی" ندارد که ...! این غروب ها تنها می روم خیابان را قدم می زنم ، بعد شام می خورم...! به "وُیس" های قدیمیِ تو گوش می دهم ... چَشمت روشن سیگار می کشم ! نگرانی ندارد "عزیز" مرد شده ام ...! مرد... ابولفضل_وکیلی
-
وسوسه ی شعر
سهشنبه 13 خردادماه سال 1399 10:35
وسوسه ی شعر برآنم می داشت سوژه ازتیره یِ عشق جوهرم ، بوسه یِ تـو "نیلوفر ثــانی"
-
نوایی تازه از ساز محبت، در جهان سرکن
سهشنبه 13 خردادماه سال 1399 10:35
نوایی تازه از ساز محبت، در جهان سرکن کزین آوا بیاسایی ز گردشهای گردونش ز عشق آغاز کن، تا نقش گردون را بگردانی که تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش.... "فریدون مشیری"
-
با نفسهایت به معراج غزلها می روم
سهشنبه 13 خردادماه سال 1399 10:34
با نفسهایت به معراج غزلها می روم شعرهای تو برای روح من پیغمبر است گیسوانم در پناه شانه های محکم ات مثل یک تصویرنایاب و کمی افسونگر است "مریم ناظمی"
-
نگاهم که می کنی
سهشنبه 13 خردادماه سال 1399 10:33
نگاهم که می کنی فصلِ کاشت در مزارعِ قهوه ام آغاز می شود نفس بکش کمی عمیق تر نفس بکش تا در هوای گرم و معتدلِ نفس هایت فصلِ برداشتِ لبانم فرا برسد تو همینطور نفس بکش من فنجان ها را آماده میکنم ...! "سمانه سوادی "
-
من روبروی آیینه می ایستم
سهشنبه 13 خردادماه سال 1399 10:32
من روبروی آیینه می ایستم موهایم را می بافم و تو انگشتانت را لای موهایم جا میگذاری... "سمانه سوادی"
-
معشوقه چو آفتاب تابان گردد
سهشنبه 13 خردادماه سال 1399 10:31
معشوقه چو آفتاب تابان گردد عاشق به مثال ذره گردان گردد چون باد بهار عشق جنبان گردد هر شاخ که خشک نیست رقصان گردد "مولانا"
-
شعرهای من،
دوشنبه 12 خردادماه سال 1399 11:24
شعرهای من، همه بر وزن دل اند! نه در بند آوا و هجا نه اسیر قفس قافیه رهاتر از رها مثل برگ پاییز اند! جدا ز شاخه ی دل، به ناگه و تک تک، می ریزند! فرشته سنگیان
-
بگذار دوستت بدارم
دوشنبه 12 خردادماه سال 1399 11:21
بگذار دوستت بدارم تا از اندوهِ بیکرانِ درونم رهایی یابم. تا از روزگار زشتی و تاریکی برَهَم. بگذار دمی در بسترِ دستانت بیارامم. ای شیرینترین آفریدهها ! با عشق میتوانم هندسهی جهان را دگرگون کنم، میتوانم در برابرِ این پریشانی تاب آورم...
-
دیدی هنوز یک ماه تا تخلیه وقت داری
دوشنبه 12 خردادماه سال 1399 11:18
دیدی هنوز یک ماه تا تخلیه وقت داری مدام از بنگاه املاک آدم می فرستند؟ دیدی مجبوری در را باز کنی تا بیایند ببینند می شود جای تو را پر کنند یا نه؟ دیدی به همه جا سرک می کشند؟ حتی اتاقی که عطر آغوش هنوز از آن جا نرفته؟ تو که دیدی چقدر سخت است خب کمی مدارا کن این قدر با این و آن قرار نگذار شاید خواستم و توانم بود که باز...