-
تو آمدی ز دورها و دورها
پنجشنبه 19 تیرماه سال 1399 12:40
تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها نشاندهای مرا کنون به زورقی ز عاجها، ز ابرها، بلورها مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها به راه پر ستاره میکشانیام فراتر از ستاره مینشانیام نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهیانِ سرخرنگ سادهدل ستارهچین برکههای شب شدم
-
بدون عشق موسیقی وجود ندارد،
پنجشنبه 19 تیرماه سال 1399 12:40
بدون عشق موسیقی وجود ندارد، بدون موسیقی، رویایی در کار نخواهد بود و بدون رویا، افسانه ای در کار نیست و بدون افسانه ها، از شجاعت خبری نیست و بدون شجاعت، هیچ کس قادر نیست بار غم را به دوش بکشد... +فردریک بکمن
-
گفتم مگر ز رفتن
پنجشنبه 19 تیرماه سال 1399 12:39
گفتم مگر ز رفتن غایب شوی ز چشمم آن نیستی که رفتی آنی که در ضمیری. "سعدی"
-
آنچه انسان ها را از پا در می آورد
پنجشنبه 19 تیرماه سال 1399 12:37
آنچه انسان ها را از پا در می آورد رنج ها و سرنوشت نا مطلوبشان نیست! بلکه بی معنا شدن زندگیست که مصیبت بار تر است... #ویکتور_فرانکل
-
اقتصاد مردمی یعنی:
پنجشنبه 19 تیرماه سال 1399 12:27
اقتصاد مردمی یعنی: دولت هرجایی کم آورد دست میکنه تو جیب مردم...
-
آغازپیری
پنجشنبه 19 تیرماه سال 1399 12:16
از تو کبریتی خواستم که شب را روشن کنم تا پلهها و تو را گم نکنم کبریت را که افروختم، آغاز پیری بود گفتم دستانات را به من بسپار که زمان کهنه شود و بایستد دستانات را به من سپردی زمان کهنه شد و مُرد احمدرضا احمدی
-
در این محاکمه تفهیم اتهامم کن
پنجشنبه 19 تیرماه سال 1399 12:15
در این محاکمه تفهیم اتهامم کن سپس به بوسۀ کارآمدی تمامم کن اگرچه تیغ زمانه نکرد آرامم، تو با سیاست ابروی خویش رامم کن به اشتیاق تو جمعیتیست در دل من بگیر تنگ در آغوش و قتل عامم کن شهید نیستم اما تو کوچۀ خود را بهپاس این همه سرگشتگی به نامم کن شرابِ کهنه چرا..؟ خون تازه آوردم اگر که باب دلت نیستم، حرامم کن لبم به جان...
-
باز در چهره خاموش خیال
پنجشنبه 19 تیرماه سال 1399 12:02
باز در چهره خاموش خیال خنده زد چشم گناه آموزت باز من ماندم و در غربت دل حسرت بوسه هستی سوزت #فروغ فرخزاد
-
چه دروغ بزرگیست که اینجا شهر پر جمعیتی ست!
پنجشنبه 19 تیرماه سال 1399 12:01
چه دروغ بزرگیست که اینجا شهر پر جمعیتی ست! تو که نیستی اینجا هم خالی از آدم است… لاله صاحبدل
-
حال این روزهایم حال غریبی ست
پنجشنبه 19 تیرماه سال 1399 12:00
حال این روزهایم حال غریبی ست من چند روزیست دنیا و آدمهایش را جور دیگری می بینم انگار چیزهایی در من گم می شود و چیزهای دیگری جایش را می گیرد چند وقتیست حس می کنم رنگ ها معنای تازه تری پیدا کرده اند من فکر می کنم چند وقتیست باران، پاییز، مهتاب و مه مفهوم دیگری دارند شاید باورت نشود اما چند روزیست احساس می کنم راههای...
-
یه چیزی میشه دیگه...
چهارشنبه 18 تیرماه سال 1399 12:21
یه چیزی میشه دیگه...
-
دانستن اینکه عشق چه موقع شکوفه میدهد دشوار است ؛
چهارشنبه 18 تیرماه سال 1399 12:08
دانستن اینکه عشق چه موقع شکوفه میدهد دشوار است ؛ ناگهان یک روز بیدار میشوی و میبینی یک گل کامل شده ! پژمرده شدن آن هم همینطور است ؛ روزی میرسد که دیگر خیلی دیر شده ! عشق از این لحاظ شباهت زیادی به گلهای بالکن دارد ...
-
جشنواره ی رنگهاست
چهارشنبه 18 تیرماه سال 1399 12:07
جشنواره ی رنگهاست موهاوچشمانت سیمرغ بلورین چیست؟ اسکارمیخواهد... امیدالیاری
-
مساحت ایران
چهارشنبه 18 تیرماه سال 1399 11:58
مساحت ایران 1% از مساحت جهان است جمعیت ایران 1% از جمعیت جهان است اما منابع ایران 9% از منابع جهان است رفاه و شادی ایرانیان باید چندین برابر سایر کشورها باشد.
-
نامت را چه بنویسم
چهارشنبه 18 تیرماه سال 1399 11:54
نامت را چه بنویسم تا که می خوانیم با هر نفس ات پر پر بشود جان من می نویسم ات.. جانان.... ، می بینی باز دلتنگی هایم پیله کردن به آغوشت که پروانه شوند....، یک بوسه فقط.. بر چشمهایت.. که پرتگاه پرواز من است آتشی در دل من گلستان بشود..، جانان.... ، تا چشمهایت.. یک عمر گذشت به من.. سمیه میرزایی
-
دست بر چانه می زنی !!!!
چهارشنبه 18 تیرماه سال 1399 11:54
دست بر چانه می زنی !!!! من حل شده در احساسم معمایی نیستم که مرا دریابی محمد رضا درویش زاده
-
خرافات زودتر از اندیشه ها
چهارشنبه 18 تیرماه سال 1399 11:53
خرافات زودتر از اندیشه ها در میان تخته های خالی ذهنِ انسان لانه می کند
-
بیا تا صبح هایم را با تو به خیر کنم،
چهارشنبه 18 تیرماه سال 1399 11:43
بیا تا صبح هایم را با تو به خیر کنم، بگذار صبحِ حضورت را فرجی شود. سعید فلاحی
-
همچنان در پاسخ دشنام می گویم سلام
چهارشنبه 18 تیرماه سال 1399 11:42
همچنان در پاسخ دشنام می گویم سلام عاقلان دانند دیگر حاجت تفسیر نیست باز اگر دیوانه ای سنگی به من زد شاد باش خاطر آیینه ی ما از کسی دلگیر نیست فاضل_نظری
-
دیگر رویایی ندارم
چهارشنبه 18 تیرماه سال 1399 11:41
دیگر رویایی ندارم و خیابان های ذهنم همه از تردد تنهایی دلگیرند زنی که دست هایش را برای روز مبادا کنار گذاشته و قلبش را به حراج می گذارد موهایش را به خیریه می بخشد و تنهایی اش را زیر پلک هایش چال می کند دردش واگیر دارد و تو که روحش را جویده ای و دست از سر استخوانش بر نمی داری هرگز نخواهی فهمید زن هایی که در آشپزخانه می...
-
من انگشتانم را با این آتش ممنوع سوزانده ام
سهشنبه 17 تیرماه سال 1399 11:57
من انگشتانم را با این آتش ممنوع سوزانده ام ای بهشتی که صدبار یافته و بازت گم کرده ام چشمان تو یعنی 《په رو》 یعنی سرزمین هند دلخواه من...
-
آخر هفته که شد، جادهی بیخیالی را بگیر و دور شو
سهشنبه 17 تیرماه سال 1399 11:53
آخر هفته که شد، جادهی بیخیالی را بگیر و دور شو آن قدر دور که دست هیچ دغدغهای به دلخوشیهایت نرسد... (نرگس صرافیان طوفان)
-
تحملِ یک رویدادِ هولناک کمتر مشکل است
سهشنبه 17 تیرماه سال 1399 11:52
تحملِ یک رویدادِ هولناک کمتر مشکل است تا تصور و انتظار بی پایانِ آن ..
-
چشمانت
سهشنبه 17 تیرماه سال 1399 11:42
لحظه ای چشمامو بستم. من آدم ضعیفی نبودم... راحت ببازم کسی هم تا به امروز... جرات شکستم را نداشت ولی چشمانت... چشمانت... چشمانت ... فاطمه_سودی
-
چقدر دوست داشتنی هستند،
سهشنبه 17 تیرماه سال 1399 11:29
چقدر دوست داشتنی هستند، آدم هایی که شبیه حرف هایشان هستند...
-
هیچ کس به اندازه ی کسی
سهشنبه 17 تیرماه سال 1399 11:27
هیچ کس به اندازه ی کسی که هر روز خاطره ای از دور به او شلیک میشود نمی میرد... #بهرام_حمیدیان
-
دنبال بازوی تو گشتن
سهشنبه 17 تیرماه سال 1399 11:24
دنبال بازوی تو گشتن دهانت را لمس کردن تو بودن وقتی که بر تو دست میسایم و باقی هیچ نیست مگر اندیشههایی...
-
آرزو می کنم خنده ات
سهشنبه 17 تیرماه سال 1399 11:20
آرزو می کنم خنده ات تنها به عادت مرسوم عکس گرفتن نبوده باشد و تو خندیده باشی در آن لحظه از ته دل چرا که خنده تو جهان را زیبا می کند... "یغما گلرویی
-
من در آیینه رخ خود دیدم
سهشنبه 17 تیرماه سال 1399 11:19
من در آیینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم آه می بینم، می بینم تو به اندازه ی تنهاییِ من خوشبختی من به اندازه ی زیباییِ تو غمگینم... "حمید_مصدق"
-
و تو آن شعر محالی که هنوز
سهشنبه 17 تیرماه سال 1399 11:19
و تو آن شعر محالی که هنوز با دو صد دلهره در حسرت آغاز توام چشم بگشای و مرا باز صدا کن " ای عشق" که من از لهجه ی چشمان تو شاعر بشوم و تو را سطر به سطر و تو را بیت به بیت و تو را عشق به عشق ... شاید این بار تو را پیش تو با مرگ خود آغاز کنم ... "حمید مصدق"