-
اگه از شما بپرسم «از زندگیت چی میخوای؟»
چهارشنبه 25 تیرماه سال 1399 12:24
اگه از شما بپرسم «از زندگیت چی میخوای؟» و شما اینطور جواب دهید که «میخوام خوشحال باشم و یه خانوادهٔ خوب و یه کار دلخواه داشته باشم.» پاسخ شما آنقدر متداول و حدسزدنی است که در واقع هیچ معنایی ندارد. سوال جالبتوجهتر، سوالی که بیشتر مردم هیچگاه به آن فکر نمیکنند، این است که «چه رنجی تو زندگیت میخوای؟ حاضری بهخاطر...
-
گفتی چه دلگشاست
چهارشنبه 25 تیرماه سال 1399 12:22
گفتی چه دلگشاست افق در طلوع صبح گفتم که چهرهی تو از آن دلگشاتر است...
-
رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم
چهارشنبه 25 تیرماه سال 1399 12:10
رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم . . بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم #فریدون_مشیری
-
از عشق هم باشکوه تر است
چهارشنبه 25 تیرماه سال 1399 12:06
گاهی ... از عشق هم باشکوه تر است بودن با کسی که خوب بلد است زخم هایت را درمان کند...
-
بخانه خواهم آمد
چهارشنبه 25 تیرماه سال 1399 12:05
بخانه خواهم آمد اگر جاده های طولانی صد پاره شوند اگر این تاریکی مرموز امان دهد اگر سکوت , از سر زبان های بی مهر ما بیافتد اگر باران ببارد و این کدورت هزار ساله را از دلهایمان بشوید آه ... اگر باران ببارد اگر باز دوستم داشته باشی
-
آتش هم که باشی، یخ میزنی!
چهارشنبه 25 تیرماه سال 1399 11:58
آتش هم که باشی، یخ میزنی! میان آن همه سرمای چشمانـش مگـر یک آتش چقدر می تواند روشن بماند؟ یک لحظه یـخ بودن، آب می کـند آن همه عشق را... نگین شاهین پور
-
"غمت“ ناخوانده مهمانیست هر شب در سرای من
چهارشنبه 25 تیرماه سال 1399 11:55
"غمت“ ناخوانده مهمانیست هر شب در سرای من اگر یک شب تو خود مهمان من باشی چه خواهد شد؟ عماد_خراسانی
-
تو نمی دانی که چگونه به تومی اندیشم
چهارشنبه 25 تیرماه سال 1399 11:49
تو نمی دانی که چگونه به تومی اندیشم و در کجای قلبم ساکنی تو در آنچه برایت می نویسم نیستی تو در واژه هایی هستی که هنگام نوشتن حذف می کنم هانی_حسنی
-
اینکه من تو را هربار که می بینم
چهارشنبه 25 تیرماه سال 1399 11:45
اینکه من تو را هربار که می بینم دست بر دلم می گذارم و آرام زیرِ لب می گویم آرام بگیر رسوا می شوی آخر اینکه تو هربار مرا می بینی حتی به خیالت هم نمی رود من چطور با هربار نگاهت سست می شوم می افتم از پا یعنی این حوالی هنوز هم گاهی عاشقی سکوت است اینکه من هیچگاه شاید حتی در رویا که هیچ در خوابت هم نباشم اما تو هرشب و...
-
ز عشق آغاز کن تا نقش گردون را بگردانی
چهارشنبه 25 تیرماه سال 1399 11:44
ز عشق آغاز کن تا نقش گردون را بگردانی که تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش فریدون مشیری
-
ای عشق همه بهانه از توست
سهشنبه 24 تیرماه سال 1399 12:19
ای عشق همه بهانه از توست من خامشم این ترانه از توست من اندوه خویش را ندانم این گریهی بیبهانه از توست من میگذرم خموش و گمنام آوازهی جاودانه از توست چون سایه مرا ز خاک برگیر کاینجا سرو آستانه از توست هوشنگ ابتهاج
-
وچشم های او
سهشنبه 24 تیرماه سال 1399 12:18
و چشمهای او تاریخ رنگهای عمودیست ... با این همه آنقدر ساده است که چشمانش جشنیست در ولادت آهوها
-
لبخند چشم تو
سهشنبه 24 تیرماه سال 1399 12:17
لبخند چشم تو در چشم من، وجود خدا را آواز میدهد فریدون مشیری
-
بی عشق زیستن را، جز نیستی چه نام است؟
سهشنبه 24 تیرماه سال 1399 12:16
بی عشق زیستن را، جز نیستی چه نام است؟ یعنی اگر نباشی کار دلم تمام است زیباتر از نگاهت نتوان سرود شعری شعر تو، شاعر من، کاملترین کلام است حسین منزوی
-
دخترپرتقالی
سهشنبه 24 تیرماه سال 1399 12:15
فکر نمیکنم چیزی به اندازه خنده واگیر داشته باشد. غم و اندوه هم میتواند واگیر داشته باشد. اما ترس چیز دیگریست، ترس نمیتواند به راحتی شادی و غم سرایت کند و این بسیار خوب است. ما با ترس هایمان کمابیش تنهاییم.
-
تو عاشقانهترین نام
سهشنبه 24 تیرماه سال 1399 12:13
تو عاشقانهترین نام و جاودانهترین یادی تو از تبار بهاری تو باز میگردی تو آن یگانهترین رازی ای یگانهترین تو جاودانهترینی برای آنکه نمیداند برای آنکه نمیخواهد برای آنکه نمیداند و نمیخواهد تو بینشانهترین باش ای یگانهترین محمود مشرف آزاد تهرانی
-
نه در سر غیر سودای تو باشد
سهشنبه 24 تیرماه سال 1399 12:08
نه در سر غیر سودای تو باشد نه در دل جز تمنای تو باشد به کس غیر از تو نگشایم در دل که جای غیر یا جای تو باشد مشتاق اصفهانی
-
انقدر برده بودمت به گذشته
سهشنبه 24 تیرماه سال 1399 12:08
انقدر برده بودمت به گذشته که انگار دیگر نمیشناختمت هر چیز قاعدهای دارد جز عشق و عشق، انگار تا ابد بیقاعده است.
-
ای نور دل و دیده و جانم! چونی؟
سهشنبه 24 تیرماه سال 1399 12:01
ای نور دل و دیده و جانم! چونی؟ وی آرزوی هر دو جهانم! چونی؟ من بی لب لعل تو چنانم که مپرس تو بی رخ زرد من، ندانم چونی؟ تو سرنوشت منی از تو من کجا بگریزم کجا رها شوم از این طلسم تا بگریزم به جز تو نیست هر آن کس که دوست داشته بودم اگر هر آینه سوی گذشتهها بگریزم به هر کجا که روم آسمان من این است سیاه مثل دو چشم تو، پس...
-
دستم را که میگیری …
سهشنبه 24 تیرماه سال 1399 11:58
دستم را که میگیری … نبض دلتنگی به شماره می افتد! نگاهم که می کنی … غصه ها فراموشم می کنند! و با هر بوسه ات مرگ… یک قدم دورتر، از من می ایستد! ((فرشته رضایی))
-
دلم، دریا به دریا، از تماشای تو میگیرد
دوشنبه 23 تیرماه سال 1399 12:12
دلم، دریا به دریا، از تماشای تو میگیرد دلم دریاست اما از تماشای تو میگیرد جهان زیباست اما مثل مردابی که با مهتاب جهان رنگ تماشا از تماشای تو میگیرد نسیم از گیسوانت رد شد و باران تو را بوسید طبیعت سهم خو درا از تماشای تو میگیرد مگو سیارهها بیهوده بر گرد تو میگردند که این تکرار معنا از تماشای تو میگیرد تو تنها با...
-
آدمها خسته تر و پریشان تر از آنند ڪه فڪر ڪنند ،
دوشنبه 23 تیرماه سال 1399 12:10
آدمها خسته تر و پریشان تر از آنند ڪه فڪر ڪنند ، و این است ڪه به خرافات پناه مے برند.
-
همچو یک ساز در آغوشمی
دوشنبه 23 تیرماه سال 1399 12:09
همچو یک ساز در آغوشمی مینوازمت نرم و آرام در نفسهایت میچرخم و لایه لایه اوج میگیرم... #عباس_معروفی
-
تصویر زیبا
دوشنبه 23 تیرماه سال 1399 12:07
-
خودت رو ببخش !
دوشنبه 23 تیرماه سال 1399 12:06
خودت رو ببخش ! بخاطر همه راههای نرفته بخاطر همه کارهای نصفه نیمه بخاطر اونچه که میخواستی باشی ولی الان نیستی. خودت رو ببخش بخاطر انتخابهای اشتباه بخاطر آدمای غلط زندگیت بخاطر حرف هایی که پشت سرت میگن بخاطر قضاوت های یک جانبه آدما خودت رو ببخش
-
دلت را به دلِ خیابان بزن
دوشنبه 23 تیرماه سال 1399 11:54
دلت را به دلِ خیابان بزن با بیخیالیِ جاده همراه شو . فراموش کن روزهایت چطور گذشت . مهم نیست قرار است چه اتفاقاتی بیفتد . و مهم نیست چقدر مشغله رویِ هم تلنبار شده روزهایِ رفته را به بادِ فراموشی بسپار. و روزهایِ نیامده را به خدا ! چایات را کمی آرام تر و سرخوش تر از همیشه بنوش . جوری که سقفِ دنیا هم اگر ریخت ، آب در...
-
چشم تو
دوشنبه 23 تیرماه سال 1399 11:52
-
وقتـی که سیــم حکــم کـند، زر خــدا شـود
دوشنبه 23 تیرماه سال 1399 11:45
وقتـی که سیــم حکــم کـند، زر خــدا شـود وقتــــی دروغ داور هـــــر مــــاجــــــرا شـــود وقتـــی هـوا، هـوای تنفس، هــوای زیست، سرپوش مـرگ، بــر ســر صــدها صــدا شود وقتـــی در انتــظار یکـــی پـــاره اســتـخـوان هـنگـــامـــهای زجــنبـش دُم هـا بپـــا شـود وقتی به بوی سفرهی همسایه، مغز و عقل بــی اختـیـار...
-
حقیقت
دوشنبه 23 تیرماه سال 1399 11:40
حقیقت نه به رنگ است و نه بو نه به هآی است ونه هو نه به این است ُ نه او تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را آنچه گفتند و سرودند تو آنی!! خود تو جان جهانی گر نهانی و عیانی تو همانی که همه عُمر به دنبال خودت نعره زنانی تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی همه اسرار نهانی ! • مولانا
-
بلد بودن نمی خواهد ...
دوشنبه 23 تیرماه سال 1399 11:39
بلد بودن نمی خواهد ... هر شب خواب تو را دیدن ... ! دوست داشتن می خواهد که من دارمت " زیاد " ... #حمیدرضا_عبداللهی