-
علامتِX
چهارشنبه 19 شهریورماه سال 1404 12:05
در نقشهی گنجِ سحرگاه علامتِX بر روی لحظههای تو خورده است و من اینک تشنهی حفاری ام در معدنِ ثانیههایی که طلای وجودت در آن پنهان است حسین گودرزی
-
واژه های غریب و سرگردان
چهارشنبه 19 شهریورماه سال 1404 12:04
واژه های غریب و سرگردان شده اند زبان گفتگو هامان تو در آن سوی آینه ها و من نشسته به قاب خیال حرف هامان ماسیده روی زبان کلمات از غم و رنج مالامال گاهی صدا می زنمت ؛ انگار که پیش منی،نزدیکی آن که نزدیک من است اما ، با نگاهی پر از سوال و صدایی عجیب و غریب ، می پرسد: با منی؟! و می گویم ؛ اوه! نه! شخصیت یکی از داستان هاست!...
-
پرندگانی که بر بام فلق آواز میخوانند
چهارشنبه 19 شهریورماه سال 1404 11:45
پرندگانی که بر بام فلق آواز میخوانند همه میدانند که تو را دوست دارم و سپیده،این راز را بر برگ های پاییزی چکاند تا پایانی نباشد صبحت فرخنده ....... یگانه ی من...... حسین گودرزی
-
من تو را به بیشهزاران سبز مهربان سپردم
چهارشنبه 19 شهریورماه سال 1404 11:43
من تو را به بیشهزاران سبز مهربان سپردم و به آن لطافت دست نسیم که در آغوش انگشتان سبز چنار میدوید من تو را به خلوص عاشقانۀ معصوم اشکهایم و بینیازی سرشار وسیع روحم سپردم به آن مهتاب روشن و به درخشش نیلگون چشمهایم من تو را به آفتاب، به سپیدهدم و تمام طراوت سبز نارنجی تابستان من تو را به عشق، به زندگی سپردم و...
-
وقتی غروب بر اسکلهی چشمان تو پهلو بگیرد
چهارشنبه 19 شهریورماه سال 1404 11:42
وقتی غروب بر اسکلهی چشمان تو پهلو بگیرد و بوی اسفند در فضای خانه بپیچد من در هوای شرجی خاطرات سفرهی دلم را کنار حوضچهی خیال باز میکنم لحظهها روی پای مادربزرگ خوابشان میبرد بخار برنج دمکشیده از دل آشپزخانه بالا میرود در حیاط خانه اما، عطر نسترن، پیری را به بازی گرفته و به کودکی تعارف میزند... حمیدرضا طاهری
-
تو ماه روشنی در شامِ دل، ای جان
سهشنبه 18 شهریورماه سال 1404 11:32
تو ماه روشنی در شامِ دل، ای جان بهار خندهای در باغِ دل، ای جان هوای بوسهات شیرینتر از شهد است نسیمِ مستیای در جانِ دل، ای جان به روی زلف تو خورشید حیران ماند ستاره ریخته در جامِ دل، ای جان اگرچه خضر به دنیا هیچ دل نسپرد سپرده دل همه بر نامِ دل، ای جان غلامرضا خضری
-
عیدتون مبارک
سهشنبه 18 شهریورماه سال 1404 11:31
-
خدا میداند چه آتشی در نگاهت نهفته است
سهشنبه 18 شهریورماه سال 1404 11:30
خدا میداند چه آتشی در نگاهت نهفته است که من این چنین تشنه ی آغوش توام وجودت چون شرابی ناب در رگهای زمان جاری است و عشق تو، مرهمِ زخمهای کهنهی من حسین گودرزی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 18 شهریورماه سال 1404 11:29
-
زر و زمین و خانه و کاخ است حاصلِ خلق
سهشنبه 18 شهریورماه سال 1404 11:28
زر و زمین و خانه و کاخ است حاصلِ خلق نه مهر و دوستی و صفا، نه دل صادق خلق ز خاک سیمفشان ساختند تخت بلند ولی چه سود، که ویران شد آشیان دل خلق طلا چو آینهٔ دل شد، از صفا خالی کجاست آنکه ببیند حقیقتِ باطن خلق؟ به بزم حرص، نبینی جز ادّعا و ریا که عشق مرده و می نیست در سبو و دل خلق بیا به سُکر محبت، که فاضل از سر درد نوید...
-
دل سپردم به کرشمه ناز تو
سهشنبه 18 شهریورماه سال 1404 11:27
دل سپردم به کرشمه ناز تو دل نهادم به ترنم نگاه تو دل آتش زدم ز مهر رخ ماه گون تو دل به تو دادم که تا ابد دلدارم شوی ولی امان از دل که خون جگر شد مأوای دل امان از دل که دل نوشته های شب دیدار نانوشته ای شد که هرگز به دستت نرسید دل بردن از تو دل دادن از من افسوس که دل بردی دل دادن ندیدی امان از دل کلبه عشق نهادی بر روی...
-
در حصار امن خیال،
سهشنبه 18 شهریورماه سال 1404 11:27
در حصار امن خیال، باز آمدی! و من، بال درآوردم از شادی! فرشته سنگیان
-
مست خیال تو شدم برد تو ام حساب نیست
سهشنبه 18 شهریورماه سال 1404 11:26
مست خیال تو شدم برد تو ام حساب نیست سر زده میبری دلم پاسخ من جواب نیست ای که شده مست لبت جام غمم خمام من یک قدحی دگر مرا دفتر مشق کتاب نیست یا که بده صبوی عشق تا که کنم نگاه تو یا که تو مفتخر بکن اسب دلم رکاب نیست آه از این صبوری و زین همه خمودگی تا نشوم فدای تو عزم دلم شراب نیست مست شدم حله شدم شاد شدم این همه شادیم...
-
گویمت آرامش به جانم
سهشنبه 18 شهریورماه سال 1404 11:25
گویمت آرامش به جانم دیوانه دلدادگان خطابم مکن هیچ مرا بدان روزی گر تو را نبینمت آشوب شود دنیایم مثال تاریکی شبانِ تارم پوران گشولی
-
خورشید،جامه بر دوش
سهشنبه 18 شهریورماه سال 1404 11:20
خورشید،جامه بر دوش از کمین گاه شب برآمد تا گرمای رخسارت را به تماشا بنشیند ای حریف آفتاب صبحت بخیر...... ای که نوری و مرا میخوانی حسین گودرزی
-
بیگمان من هنوز در سفرم، کولهبارم هنوز بر دوشم
دوشنبه 17 شهریورماه سال 1404 12:30
بیگمان من هنوز در سفرم، کولهبارم هنوز بر دوشم کولهباری پر از غزل دارم. پس چرا بیصدا و خاموشم؟ ... بیقرارم برای آن لحظه که قرار رسیدنم باشد که بگیری مرا در آغوشت، که بگیرم تو را در آغوشم ... شانههایم بدون بار شود، حرفهایم ترانهوار شود حرفهایت ترانهوار شود؛ زمزمه، عاشقانه، در گوشم ... در کنار تو جاودانه شود هر...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 17 شهریورماه سال 1404 12:28
-
میان دشت جاری نگاهت
دوشنبه 17 شهریورماه سال 1404 12:22
میان دشت جاری نگاهت تو را دیدم که می آیی چه آرام ولی در عمق آن دل واپسی موجش فراوان به هر سویی نظر کردم تو بودی بسته در دام خیالت را نمی دانم به زیر کهکشان نقره ی آبی چشمانت که را می جست؟ مرا یا آن رقیبم؟!! ولی در برق چشمت یک ندا می گفت دور از من تو، ای خوش نام بدنام بهمن سلیمانی نژاد
-
دلتنگی مثل عنکبوتیست
دوشنبه 17 شهریورماه سال 1404 12:21
دلتنگی مثل عنکبوتیست که هر شب در گوشهی قلبم تار میتند، و من بیحرکت میمانم تا مبادا بندهایش پاره شوند. تو رفتهای… و من در مزرعهای متروک شبیه مترسکی بیصدا به انتظار نشستهام، کلاغها هر روز خاطراتت را نوک میزنند، و هیچکس نمیفهمد چقدر سخت است ایستادن وقتی هیچکس برنمیگردد وحید پاکرو
-
باشهدا
دوشنبه 17 شهریورماه سال 1404 12:01
-
باد صبحگاهی،پیغام آور لب های من است
دوشنبه 17 شهریورماه سال 1404 11:54
باد صبحگاهی،پیغام آور لب های من است که بر گیسوی تابدارت بوسه میزند و گوشزد میکند که امروز نیز همچون دیروز دیوانهات هستم صبحت پر بوسه...... حوری من.... حسین گودرزی
-
شب، برهنهترین تصویر دلتنگیست
دوشنبه 17 شهریورماه سال 1404 11:50
شب، برهنهترین تصویر دلتنگیست نه نوری برای پنهان شدن، نه صدایی برای فراموشی فقط منم و خیالی که هر شب از تو، در گوشهی بالش جا میمونه. ماه، انگار توی چشمام گریه میکنه ستارهها نمیدرخشند؛ فقط نگاه میکنن، همدرد و خاموش. دستم به هیچجا بند نیست حتی به خودم تنهایی این شب، لباس نپوشیده، نشسته کنارم و لبخند نمیزنه...
-
گاهی خیال روشن دل نور میشود
دوشنبه 17 شهریورماه سال 1404 11:49
گاهی خیال روشن دل نور میشود گاهی به یک نگاه، جهان طور میشود گاهی به خندهای همه غم دور میرود گاهی غمی به خنده هم افزود میشود گاهی نسیم صبح امیدت به جان رسد گاهی به طوف تقدّرِ ما کور میشود گاهی دلت ز یاد خدا بال میگشایدت گاهی ز دوریاش دلِ رنجور میشود گاهی به وصل یار، زمان چون بهشت خوش گاهی فراق یار، تو را گور...
-
نور،
دوشنبه 17 شهریورماه سال 1404 11:25
نور، تبسمی است که بر لبهٔ سپیده میشکفد؛ بالهایش را از ژرفای خوابهای زمین میگشاید. و در سکوتِ کلبهٔ تنهاییام، وارد میشود *** خیال، آن آشنای همیشگی، با حنجرهای تازه ، قناریِ آواز میخواند، و آفتاب، آرامآرام، بر کفِ اتاق سایه میاندازد و نقشِ سبزِ رویش را نقاشی میکند! *** نه ققنوسی در کار است، نه خاکستری؛ تنها...
-
رسوایی
یکشنبه 16 شهریورماه سال 1404 12:17
هر دو رسواییم اگر راوی قصه چشمان تو من باشم... نه از نگاهت پنهان ماندهام نه از جهان پنهان ماندهای... تمام شهر از لبخندت سروده میسازد و از بغض من ترانهای ممنوع... چه فرق دارد کدامیک گناهکاریم؟ وقتی عشق به هر دو تهمت میزند...
-
خدا کند که
یکشنبه 16 شهریورماه سال 1404 12:16
خدا کند که دستان تو همچون باران بر روی پوستم جاری شود و تشنگی وجودم را با نگاهی سیراب کنی عشق تو باغی شود در بیابان عمرم و هر شب ماه بر شاخههایش تابیده بماند حسین گودرزی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 16 شهریورماه سال 1404 12:15
-
دردی کهنه
یکشنبه 16 شهریورماه سال 1404 12:15
دردی کهنه در لوله بخاری پناه گرفته شایدگرمی آتش به بالش بدمد رها شود فنا شود شاید دودی شود یا یک آه پراکنده در اطاق بچسبد به طاق و هر صبح در نور پنجره خود را به فراموشی بزند تو بگو به چه درد می خورد این آه در اطاقی که خود ماندنی نیست دکتر محمد گروکان
-
هر که احوال مرا پرسید،
یکشنبه 16 شهریورماه سال 1404 12:14
هر که احوال مرا پرسید، گفتم: عالیم. ولی ندانست که در پس این کلمهها دریایی از سکوت موج میزند، دریایی که هیچکس قایقش را ندارد. هر روز، زیر لب، برای خودم قصه میگویم، قصههایی که هیچوقت شنیده نمیشوند، قصههایی که شبیه نسیم سرد پاییزی، بیصدا میگذرند و میروند. گاهی دلم میخواهد فریاد بزنم، اما صدایم در گلو خفه...
-
حال خوب
یکشنبه 16 شهریورماه سال 1404 12:13