-
می دانستی !
سهشنبه 31 تیرماه سال 1404 10:14
می دانستی ! چه می پرسم چگونه میدانستی هیچ دانشمندی آناتومی درستی از ما ندارد از آتشفشانی فعال میان قلبمان از لوکوموتیوی فرسوده در مغزمان جیر ،جیر ،جیر صدا می کند و گاهی سوت پایان راه را می کشد منتظریم کسی از درونمان پیاده شود. هیچ دانشمندی به هوش پاهایمان پی نبرد وقتی تصمیم دارند بروند و ما ایستاده ایم چگونه...
-
تا عشق توست راه علاج خماری ام
سهشنبه 31 تیرماه سال 1404 10:13
تا عشق توست راه علاج خماری ام دائم به جستجوی خم و میگساری ام ترکم نکن که بی تو در این رستخیز درد از سایه های سایه ی خود هم فراری ام بانو اگر فریضه ی گلبوسه هرزگی است من سینه چاک مکتب بی بند و باری ام قلبم زشوق روی تو لکنت گرفته است از سر ربوده خنده ی تو هوشیاری ام با بوسه شوک بده که بریزد هراسم و پایان دهم به مرثیه ی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 31 تیرماه سال 1404 10:12
-
محترم بشنو کلامی زین منِ کوچک ترین
سهشنبه 31 تیرماه سال 1404 10:10
محترم بشنو کلامی زین منِ کوچک ترین حرف دل مگذار فردا ،میشوی غمگین ترین گر نگاری دیدی و دلبسته وشیدا شدی یا ز درد دوریش آشفته چون لیلا شدی خیز و بشتاب ز سوی آن نگارِ مه جبین گو دل آشوبم ز رویِ نازدارت ،نازنین غرق چشمانت شدم ز آن رویداد اولین به چه زیبا آفریدست خدایت آفرین فرصتی ده بر من عاشق دلم را وا کنم راه و رسمت...
-
یک همیشگی جاری ست در پیکِ یاد تو نوشم باد...
سهشنبه 31 تیرماه سال 1404 10:09
یک همیشگی جاری ست در پیکِ یاد تو نوشم باد... (معترفم...) اشهدم را خوانده ام به نام تو ناف بُر... جار میزند جنون " عشق میفروشم " هر که " لیلاتر" "رسواتر" خاطره های دهان لق گوش به گوش پیچان ... تو را شناخته اند مردم ِدور وقت ِسر ریز ِ نامت بر لب و قانون اعتبارها ست معترض. تبصره ها هم...
-
السلام علیک یااباعبدالله
سهشنبه 31 تیرماه سال 1404 10:08
-
کاش شاگرد تو بودم در کلاس عاشقی
سهشنبه 31 تیرماه سال 1404 10:06
کاش شاگرد تو بودم در کلاس عاشقی تا بیاموزم الفبای اساس عاشقی سر بگیرم ذره آسا ساحت خورشید را تا بیابم پرتوی از انعکاس عاشقی کاش بار دیگری آتش به جانم می زدی تا نماند در سرم هوش و حواس عاشقی دوست میدارم جهانی خاک خاکستر شود یا بسوزد عالمی در التماس عاشقی کو پر شالی که می پیچد بدستان نسیم کو گریبانی که گیرد عطر یاس...
-
در سکوتی که از چشمهایمان میجوشد
سهشنبه 31 تیرماه سال 1404 10:04
در سکوتی که از چشمهایمان میجوشد دستهایمان نجوا میکنند دوستت دارم... نه با واژه، بلکه با گرمایی که از پوست میگذرد و به عمق جان میرسد ما به هم نگاه میکنیم مثل رودهایی که در آغوش دریا آرام میگیرند بینیاز از قایقِ کلمه بینیاز از صدا عشق در همین بیواژهگی در همین خیرهماندن زنده است سمیه مهرجوئی
-
بیا ای باد،
سهشنبه 31 تیرماه سال 1404 10:03
بیا ای باد، بیلبخند، از ایوان هم گذر کن دلی پوسیده را از نو به خاکستر بدل کن جهان از من نپرسید است نامم را ، کجایی؟ منم از نسل نیزاران، که لب وا کرده پنهان منم آن آب جاری، در کمرکشهای بینام که میمانم، ولی هرگز نمیخوانند آرام تنم بوی تبر دارد، ولی خوابم درختیست که در تفسیر خاکِ خویش، نیلوفر بهوقت است اگر روزی...
-
نه یادت امان میدهد تا بخوابم
سهشنبه 31 تیرماه سال 1404 10:02
نه یادت امان میدهد تا بخوابم و نه می نشیند کمی التهابم چه میشد که یکشب خودم ماه بودم که از پنجره در اتاقت بتابم شبیه نسیمم که از دور و نزدیک به آغوش موهای تو میشتابم گمانم بدهکار چشم تو باشم توسرمایهداری و من بد حسابم! بسوزان مرا تا که پایان بگیرم که آرامش جاودانی بیابم اگر بار دیگر به دنیا بیایم بدون تعارف، تویی...
-
زیباست،همان شد که خودت خواسته بودی
سهشنبه 31 تیرماه سال 1404 10:01
زیباست،همان شد که خودت خواسته بودی برداشتی از آنچه خودت کاشته بودی ایراد بر این خانه ویرانه خطا نیست یاد آر که این خانه خودت ساخته بودی این جنگِ میان منو تو صلح ندارد هرچند که هربار فقط باخته بودی از چشم تو افتادم و حیف است نبینی سیلی شده این قطره که انداخته بودی قلبم همه عشق است و سرم مخزن اشعار آباد شد هرجا که به آن...
-
جوانم، نوجوانم، ای طلایی نور خورشیدم
دوشنبه 30 تیرماه سال 1404 12:02
جوانم، نوجوانم، ای طلایی نور خورشیدم جهالت چون شبی باشد، تو هستی صبح امیدم تو قرآن را نگهبانی، تو شور عشق و ایمانی عبادت کردهای جانا، تو را نزد خدا دیدم نمیدانم که ای امّا، ز باغ علم میآیی من از پروانهها نام تو را آهسته پرسیدم بود فخرم به تو ای چشمه جوشان کوششها چه شوق انگیز فصلی شد، دوباره باز روییدم چو بر دانش...
-
السلام علیک یااباعبدالله
دوشنبه 30 تیرماه سال 1404 12:01
-
روح وشب،
دوشنبه 30 تیرماه سال 1404 12:00
روح وشب، زوج مورد علاقه من اند، و روز، هووی آنها... نازنین فروغی فر
-
عشق
دوشنبه 30 تیرماه سال 1404 11:59
عشق تنفس گل سرخیست بر پوستت که در دستهای من غنچه میکند سیدحسن نبی پور
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 30 تیرماه سال 1404 11:58
-
عشق لمسیست
دوشنبه 30 تیرماه سال 1404 11:57
عشق لمسیست که دستانت به واژههای خاموش میبخشند و نگاهت در آغوشی تنگ معنا میشود. سیدحسن نبی پور
-
من دوباره هستم،
دوشنبه 30 تیرماه سال 1404 11:54
چیزی در من جوانه زده نه از جنس هیاهو، نه از جنس فراموشی؛ بلکه از خاکستر آنهمه درد، از نورِ نازکی که از زخمها گذشته بود. من دوباره هستم، اما نه ناآشنا. همان منم با هزار تکهٔ وصلهخورده، با هزار تجربه، که تنها یک نام دارد: بینام. نه میخواهم فراموش کنم، نه میخواهم تکرار شوم. فقط میخواهم زندگی کنم با آگاهی از هر...
-
سکوت
دوشنبه 30 تیرماه سال 1404 11:53
شاید... گاهی چیزی نوشته میشود، که تو هرگز نشنیدهای در خودت، اما درستتر از هر اعترافی، سکوت ت را از ریشه میلرزاند. واژهای که گویی پیش از تو آمده، از مرزی که نه خواب است، نه بیداری، نه گفتوگو، اما جاییست، که دو ذهن بیصدا به هم میرسند. تو نوشتی، اما من خواندم، پیش از آنکه تو بخواهی، پیش از آنکه بدانی. میان...
-
با دلی پر خون، ولی خاموش و بیتاب آمدهست
دوشنبه 30 تیرماه سال 1404 11:51
با دلی پر خون، ولی خاموش و بیتاب آمدهست چشم تر، با زخمهایی از شبی خواب آمدهست مادری با دستهای پینهبسته، خسته، پیر از دل طوفان، به شکل شعلهای ناب آمدهست شیر داد و استخوان در استخوانم جوش زد با نفسهایش تنم را آفتاب آمدهست تا من و دنیا به هم روزی سلامی کردهای او هزاران شب فقط با اضطراب آمدهست ردِ دندانِ زمان...
-
عبور میکنم از لحظههای تکراری
دوشنبه 30 تیرماه سال 1404 11:50
عبور میکنم از لحظههای تکراری به سمت لحظهی نابِ همیشهی جاری عبور میکنم از خاطراتِ پوسیده به سمت حادثهی بیزوال بیداری ... عبور میکنم از بغضهای بیپایان به سمت عطر نفس وقت گریه در باران عبور میکنم از هر نقابِ با لبخند به سمت خنده شکفتن در آستان جهان ... عبور میکنم از هرچه دل از آن ترسید عبور میکنم از هر چه...
-
دستهایت را جایی جا گذاشتهای
یکشنبه 29 تیرماه سال 1404 11:43
دستهایت را جایی جا گذاشتهای نه روی میز نه کنار لیوان نیمهنوشیدهی چای انگار آنها را در خواب یک مجسمه چال کردهای که هیچکس نقشش را کامل نکشیده. من هر شب پلهها را وارونه پایین میروم تا به آغاز برسم به جایی که هنوز لبخندت به هیچ دهانی قرض داده نشده بود. تو اما در اتاقهایی راه میروی که پنجره ندارند و ساعتها...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 29 تیرماه سال 1404 11:42
-
تردیدهایم نیست،
یکشنبه 29 تیرماه سال 1404 11:42
تردیدهایم نیست، در صندوقچه ایمانم، دو سه نهال تردید کاشته بودم، هر چه میگردم نیست، تو ندیدی تردیدم را؟ من میترسم از ایمانی که در آن شاخه تردید آویزان نیست . یافتمش خانه باد دغلکار، ویران باد، شکسته شاخه تنومند شک را، پیوند زده آن را به سپیداری، و چشمه نور از آن جاری شد در آنجا زنی از عاطفه بیزار بود کاشتم بوسهٔ...
-
می اندیشم
یکشنبه 29 تیرماه سال 1404 11:41
می اندیشم چگونه نبودم؟ هست شدم؟ و چند صباحی دیگر نخواهم بود؟ مقصود چیست؟ کجای تاریخ قدم میزنم؟ آیا قناری ها چشم مرا به یاد می آورند؟ تصویر من تا کی در یاد ها می ماند؟ آیا نسل های بعد من نام من را می دانند؟ خاطراتم در مقتل زمان دفن می شوند آشنایی نخواهد ماند چه غریبانه پخش میشود عطرم به دست هوا جسمم تجزیه می شوند...
-
السلام علیک یااباعبدالله
یکشنبه 29 تیرماه سال 1404 11:40
-
آیلار!
یکشنبه 29 تیرماه سال 1404 11:38
به آیلار آیینهای در دست، و جهانی در چشم دکمهی دلم را باز کردم تا هوای تو بیاید باد پیامبرِ گیسویت بشارتِ باران میدهد نوتیف این پنجرهی مجازی مدام تنم را میلرزاند مثل بوسهای که نیمهشب از حافظهی تن عبور میکند آیلار! رازِ آیینهی شکستهای در شعرِ فروغ که تاریخ را زیرِ پلکهایت کشیدهای با فنجانی قهوه که هرگز سرد...
-
میخواستم رها باشم ، فارغ از ماجرا باشم
یکشنبه 29 تیرماه سال 1404 11:37
میخواستم رها باشم ، فارغ از ماجرا باشم کدام ماجرا؟ ... ماجرای من و شما دیدم که لبخند میزنید گاه به گاه خوشحال میشدم که شدم پا به پای شما میخواستم اعتراف کنم وقت دیدنتان. پل می زند به قلب خسته ی من، صدای شما عاشق چنین خجالتی ، ؟ نوبر است بخدا خب، آب میشوم از نگاه پر ادعای شما من دوستدار آن بی اعتنایی و سرکشی دستهام در...
-
خدا نقاشی ات کرده است با وسواس بسیاری
یکشنبه 29 تیرماه سال 1404 11:36
خدا نقاشی ات کرده است با وسواس بسیاری غزل با گوشه یچشمت به روی برگه می کاری سمیه مهرجوئی
-
دیالوگِ شبها
یکشنبه 29 تیرماه سال 1404 11:35
دیالوگِ شبها بینِ من و مردابیست عمریست، در قعرَش آرامم گواهَش… آن اشکِ بیگناهَش که میچکد در سیهآبَش تنها گلایهام آن است که اینجا، شمعی روشن نیست خدایَش یاوهگوست بندهاش یاوهپرستی شبی در عمقِ اعماقم به من گفتی: جهانَت، از عشق پدید آمد منِ کافر، شدم شکّاک بیاو، هیچ جهانی نیست… نه! آتشَت در آب نمیسوزد اطراف،...